#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۷"

روی تاب نشسته بودم و با نوک کفشم آروم به زمین ضربه می‌زدم..


جونگ‌کوک چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود..


مثل همیشه دست‌هاش توی جیبش بود.


نگاهش روی باغ می‌چرخید.


با لبخند گفتم:

& نمی‌خوای بشینی؟

_ نه.

& ترو خدااا. (کیوت)


جوابی نداد.

پوفی کشیدم و دوباره آروم تاب خوردم..


چند لحظه بعد، احساس کردم تاب کمی محکم‌تر از قبل حرکت کرد...


متعجب برگشتم...


جونگ‌کوک پشت سرم ایستاده بود.


بدون اینکه چیزی بگه، با یک دست، خیلی آروم تاب رو هل داد..


تاب دوباره جلو رفت.


لبخند بی‌اختیاری روی لبم نشست..


& فکر نمی‌کردم همچین کاری بکنی...


جونگ‌کوک با همون لحن همیشگیش گفت:

_ زیادی آروم تاب می‌خوردی..


خندیدم.

& واقعا؟


این بار چیزی نگفت.

فقط دوباره آروم تاب رو هل داد...


نسیم به صورتم می‌خورد و صدای پرنده‌ها تمام باغ رو پر کرده بود..


چند دقیقه، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم..


سکوتی بود که برخلاف قبل، آزاردهنده نبود..


بعد از چند لحظه، جونگ‌کوک دستش رو از روی تاب برداشت..

_ کافیه.

با اخم مصنوعی برگشتم سمتش..


& یعنی همین؟

_ مگه کم بود؟

& فکر کردم حداقل پنج دقیقه دیگه ادامه بدی..


گوشه‌ی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت.


_ داری زیادی پررو می‌شی..


زبونم رو براش درآوردم.


& تقصیر خودته.


جونگ‌کوک سری تکون داد و از کنار تاب رد شد ...

_______


همون موقع مین‌جائه
از دور وارد باغ شد ..


با دیدن جونگ‌کوک کنار تاب و لبخند محوی که روی صورت ات بود، چند لحظه مکث کرد...




بعد زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه، گفت:

«بالاخره این عمارت داره شبیه خونه می‌شه...»


و آروم لبخند زد....


________________________________


⭐️ادامه دارد.....


ویسگون رو که باز کردم با شاهکاری
از حمایتاتون مواجه شدم🥹🌷
دیدگاه ها (۰)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۸"همین که جونگ‌کوک خواست از باغ خارج بشه، ا...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۶"با غرغر زیر لب، روی صندلی نشستم..خدمتکاره...

#بوسه_مرگ " پارت ۵۵"ویو ا.ت سه روز از اون روز گذشته بود...بر...

خواب رویایی part: ۸ «آخر» _ اگر ...

همخونه اجباری... پارت 128"ویو بوراک"کنار پنجره ایستاده بودم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط