#بوسه_مرگ

#بوسه_مرگ
"پارت ۵۳"

همین که وارد عمارت شدیم، یکی از خدمتکارها جلو اومد تا پاکت‌های خرید رو بگیره..



جونگ‌کوک بدون اینکه حتی نگاهش کنه، همه‌ی پاکت‌ها رو بهش داد.


_ ببرید اتاق.

«چشم، قربان.»


خواستم از پله‌ها بالا برم که صدای جونگ‌کوک باعث شد برگردم..

_ ات

برای اولین بار بود که اسمم رو این‌قدر آروم صدا می‌زد..


& چی شده؟


چند لحظه نگاهم کرد.


_ امروز خیلی راه رفتی..


متعجب ابروهام بالا رفت.


& خب...؟


_ برو یه کم استراحت کن.


چند ثانیه ماتش موندم..


بعد لبخند شیطنت‌آمیزی زدم....


& یعنی داری نگرانم می‌شی؟


جونگ‌کوک همون اخم همیشگیش رو کرد.

_ نه.

& پس چرا گفتی استراحت کنم؟


_ چون از غر زدنت خسته می‌شم..


چشمامو ریز کردم.


& معلومه... اصلاً بلد نیستی یه حرف خوب بزنی.


بدون اینکه جواب بده، از کنارم رد شد و به سمت اتاق کارش رفت..



چند ساعت بعد...


از اتاقم بیرون اومدم تا یه لیوان آب بخورم.


راهروی عمارت تاریک و ساکت بود..


همین که از کنار اتاق کار جونگ‌کوک رد شدم، در نیمه‌باز بود..


بی‌اختیار داخل رو نگاه کردم.


پشت میزش خوابش برده بود.


چند پرونده روی میز پخش شده بود و بازوی بانداژشده‌اش روی لبه‌ی میز قرار داشت..


& وا چرا اینطوری میکنه خب بخواب دیگه
انگار کار خیلی مهمه... ولی چه نازنازی خوابیده آخی..


ناگهان از پایین پله ها دیدم یه سایه ای داره بالا میاد که دیدم.....


"ادامش پارت بعد"
دیدگاه ها (۵)

#بوسه_مرگ "پارت ۵۴"خدمتکارها با یک سینی قهوه از انتهای راهرو...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۲"هنوز ذهنم درگیر اتفاقی بود که چند لحظه قب...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۱"وارد اتاق پرو شدم..پارچه‌ی لباس نرم و خنک...

بوسه مرگ "پارت ۴۲"ویو اتنگاهم تا وقتی جونگ‌کوک از انتهای راه...

#بوسه_مرگ "پارت ۵۰"با تردید پشت سر جونگ‌کوک راه افتادم..وارد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط