« یوهووو بزن بریم!»
« یوهووو بزن بریم!»
پارت ۲ (بعد از سالیان سال💔😔☺️)
(لطفاً برید تو کالکشنا پارت یک رو گذاشتم بخونید اگه یادتون نیست🤧)
ویو جونگین::
بعد از کلی کلنجار رفتن با
میمون آویزون و بغل کردنش به زور و پایین آوردنش از نرده ها ،
(که حدود نیم ساعت طول کشید😔)
الان« خانم!» با موهای شلخته ،
لب و لوچه اویزون،
نوک دماغ قرمز ، و چشم های آبی اشکی
روبه روی من جلوی در اتاق جلسات وایساده!
منم با وضعیتی که انگار از جنگ برگشتم،(واقعاً از جنگ برگشتم👍😔)
شونش رو گرفتم که فرار نکنه و
سر به بیابون بزاره،
در با شتابی که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم باز شد
و دایم با صورتی برافروخته!
پا به بیرون گذاشت،
اون مرتیکه هم با پوزخند احمقانش کنار دایم وایساد!
لکسی با نگاه غضب ناکی که تنفر ازش فوران میکرد، نگاهی به همون مرتیکه انداخت
دستم رو رو شونش فشار دادم،
به نشونه هشدار که چرت و پرت نگه خودش رو بیچاره کنه!
دایم انگشت اشارش رو روبه لکسی گرفت و داد زد::
تو!، به اینکه از صبح تا حالا کجا غیبت زده کاری ندارم!
اما به نفعته هفته دیگه سر مراسم عروسی حاضر باشی!!
لکسی با بهت و وحشتی که تا حالا تو زندگیم ازش ندیده بودم گفت::
هفته دیگه؟؟!
بغضی که تو صداش بود ، دلم رو شکست
توماس:: (بابای لکسی، دایی جونگین)
اره ! ما عروسی رو به شنبه هفته دیگه موکول کردیم!
لکسی:: اماـ
توماس:: هیس! نمیخوام چیزی بشنوم ، تو شنبه هفته آینده ازدواج میکنی!
همین که شنیدی!
بقیه خانواده از جمله مامانم از توی اتاق نظاره گر این بحث بودن
لکسی از بین دستان فرار کرد، جلو رفت و تقریباً جیغ کشید ::
من اگه بمیرمم با این اشغال ازدواج نمیکنم!!!
ویو لکسی::
صورتم سوخت!...
آنقدر محکم زد که طعم خون رو تو دهنم حس کردم،
توماس:: مراقب حرف زدنت باش!!
، نمیخوام تمام آبرویی که برام مونده رو تو یه روز به باد بدی!!
از تمام سرپیچی ها و کارهای احمقانت تا الان گذشتم!
اما بچگی دیگه تموم شد!
تو ازدواج میکنی، و باند ما رو به کمک شوهرت میگردونی! تموم شد!
کیلن:: (نامزد لکسی)
جناب رئیس آرامش خودتون رو حفظ کنید،
مطمعنم دخترتون میتونه کاملا با وقار رفتار کنه، فقط نیاز به کمی کمک داره ، (با پوزخند ادامه داد)
که با کمال میل بعد از ازدواجمون بهش کمک میکنم، شاید هم بتونیم از الان شروع کنیم,
لکسی؟
عوضی..
با چشم هام که قطره های اشک ازشون سرازیره نگاهی پر از تنفر بهش می اندازم و هیچی نمیگم..
توماس:: البته ! آقای فراست! مطمعنم لکسی هم خیلی خوشحال میشه ،
مگه نه دخترم؟!
و موهام رو پشت گوشم هدایت میکنه،...
تمام سعیم رو میکنم بی حرکت بمونم و جیغ هایی که درون سینم خفه کردم رو بیرون نفرستم،
نمیخوام اشک بریزم ، اما کنترلی روش ندارم،
نیم نگاهی به داخل اتاق می اندازم،
عمه ام با خونسردی تمام نگاه میکند، انگار براش فیلم سینمایی پخش میکنند،
و مادرم؟ حتی نگاه هم نمیکند!
بقیه افراد برام ذره ای اهمیت ندارند ، اما در آخر نگاهی به جونگین که پشت سرم ایستاده می اندازم،
نگاهم با چشم هاش تلاقی میکند،
مطمعنا از همون اول ازم چشم برنداشته،
فکش منقبض شده و معلوم است مثل من حرف هایی رو حبس کرده که نباید بیرون بیایند،
کیلن:: پس با اجازتون من لکسی رو همراه خودم میبرم
جلو میاد تا بازوم رو بگیره،
اما در یک آن صداش متوقفش میکنه!
جونگین:: تو،...
لکسی رو هیچ جا نمیبری!..
بعد از ازدواجتون میتونی هر غلطی دلت میخواد بکنی،.
الان.... دستت هم بهش نخوره!!!
و دست من رو گرفت و جلوی همه چشم هایی که بهمون خیره بودن با خودش برد...
کیلن فراست :: ۲۶ سالشه نامزد لکسی، و پسر یکی از رئیس های باند مافیای انگلیس
مایا ونس:: مادر لکسی ، همسر یکی از رئیس های مافیای انگلیس توماس ونس
آریا ونس:: مادر جونگین ، عمه لکسی، خواهر توماس ونس،
همسر کانگ ده یانگ
توماس ونس:: دایی جونگین ،
پدر لکسی، یکی از رئیس های باند مافیای انگلیس
کانگ ده یانگ:: پدر جونگین، یکی از رئیس های باند مافیای کره جنوبی
(حمایت ؟؟؟؟؟)
شرط ها برای آپلود پارت بعد::
لایک بالای ۳۰
بازنشر بالای ۵
کامنت بالای ۲۰
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#ایسفاد #اورال #اسدیل #این_دریا_طغیان_میکند
پارت ۲ (بعد از سالیان سال💔😔☺️)
(لطفاً برید تو کالکشنا پارت یک رو گذاشتم بخونید اگه یادتون نیست🤧)
ویو جونگین::
بعد از کلی کلنجار رفتن با
میمون آویزون و بغل کردنش به زور و پایین آوردنش از نرده ها ،
(که حدود نیم ساعت طول کشید😔)
الان« خانم!» با موهای شلخته ،
لب و لوچه اویزون،
نوک دماغ قرمز ، و چشم های آبی اشکی
روبه روی من جلوی در اتاق جلسات وایساده!
منم با وضعیتی که انگار از جنگ برگشتم،(واقعاً از جنگ برگشتم👍😔)
شونش رو گرفتم که فرار نکنه و
سر به بیابون بزاره،
در با شتابی که هیچکدوممون انتظارش رو نداشتیم باز شد
و دایم با صورتی برافروخته!
پا به بیرون گذاشت،
اون مرتیکه هم با پوزخند احمقانش کنار دایم وایساد!
لکسی با نگاه غضب ناکی که تنفر ازش فوران میکرد، نگاهی به همون مرتیکه انداخت
دستم رو رو شونش فشار دادم،
به نشونه هشدار که چرت و پرت نگه خودش رو بیچاره کنه!
دایم انگشت اشارش رو روبه لکسی گرفت و داد زد::
تو!، به اینکه از صبح تا حالا کجا غیبت زده کاری ندارم!
اما به نفعته هفته دیگه سر مراسم عروسی حاضر باشی!!
لکسی با بهت و وحشتی که تا حالا تو زندگیم ازش ندیده بودم گفت::
هفته دیگه؟؟!
بغضی که تو صداش بود ، دلم رو شکست
توماس:: (بابای لکسی، دایی جونگین)
اره ! ما عروسی رو به شنبه هفته دیگه موکول کردیم!
لکسی:: اماـ
توماس:: هیس! نمیخوام چیزی بشنوم ، تو شنبه هفته آینده ازدواج میکنی!
همین که شنیدی!
بقیه خانواده از جمله مامانم از توی اتاق نظاره گر این بحث بودن
لکسی از بین دستان فرار کرد، جلو رفت و تقریباً جیغ کشید ::
من اگه بمیرمم با این اشغال ازدواج نمیکنم!!!
ویو لکسی::
صورتم سوخت!...
آنقدر محکم زد که طعم خون رو تو دهنم حس کردم،
توماس:: مراقب حرف زدنت باش!!
، نمیخوام تمام آبرویی که برام مونده رو تو یه روز به باد بدی!!
از تمام سرپیچی ها و کارهای احمقانت تا الان گذشتم!
اما بچگی دیگه تموم شد!
تو ازدواج میکنی، و باند ما رو به کمک شوهرت میگردونی! تموم شد!
کیلن:: (نامزد لکسی)
جناب رئیس آرامش خودتون رو حفظ کنید،
مطمعنم دخترتون میتونه کاملا با وقار رفتار کنه، فقط نیاز به کمی کمک داره ، (با پوزخند ادامه داد)
که با کمال میل بعد از ازدواجمون بهش کمک میکنم، شاید هم بتونیم از الان شروع کنیم,
لکسی؟
عوضی..
با چشم هام که قطره های اشک ازشون سرازیره نگاهی پر از تنفر بهش می اندازم و هیچی نمیگم..
توماس:: البته ! آقای فراست! مطمعنم لکسی هم خیلی خوشحال میشه ،
مگه نه دخترم؟!
و موهام رو پشت گوشم هدایت میکنه،...
تمام سعیم رو میکنم بی حرکت بمونم و جیغ هایی که درون سینم خفه کردم رو بیرون نفرستم،
نمیخوام اشک بریزم ، اما کنترلی روش ندارم،
نیم نگاهی به داخل اتاق می اندازم،
عمه ام با خونسردی تمام نگاه میکند، انگار براش فیلم سینمایی پخش میکنند،
و مادرم؟ حتی نگاه هم نمیکند!
بقیه افراد برام ذره ای اهمیت ندارند ، اما در آخر نگاهی به جونگین که پشت سرم ایستاده می اندازم،
نگاهم با چشم هاش تلاقی میکند،
مطمعنا از همون اول ازم چشم برنداشته،
فکش منقبض شده و معلوم است مثل من حرف هایی رو حبس کرده که نباید بیرون بیایند،
کیلن:: پس با اجازتون من لکسی رو همراه خودم میبرم
جلو میاد تا بازوم رو بگیره،
اما در یک آن صداش متوقفش میکنه!
جونگین:: تو،...
لکسی رو هیچ جا نمیبری!..
بعد از ازدواجتون میتونی هر غلطی دلت میخواد بکنی،.
الان.... دستت هم بهش نخوره!!!
و دست من رو گرفت و جلوی همه چشم هایی که بهمون خیره بودن با خودش برد...
کیلن فراست :: ۲۶ سالشه نامزد لکسی، و پسر یکی از رئیس های باند مافیای انگلیس
مایا ونس:: مادر لکسی ، همسر یکی از رئیس های مافیای انگلیس توماس ونس
آریا ونس:: مادر جونگین ، عمه لکسی، خواهر توماس ونس،
همسر کانگ ده یانگ
توماس ونس:: دایی جونگین ،
پدر لکسی، یکی از رئیس های باند مافیای انگلیس
کانگ ده یانگ:: پدر جونگین، یکی از رئیس های باند مافیای کره جنوبی
(حمایت ؟؟؟؟؟)
شرط ها برای آپلود پارت بعد::
لایک بالای ۳۰
بازنشر بالای ۵
کامنت بالای ۲۰
#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#ایسفاد #اورال #اسدیل #این_دریا_طغیان_میکند
- ۱.۳k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط