«یهو بزن بریم»

«یهو بزن بریم»
(از اونجایی که یادتون نمیاد پارت قبلی چی شد برید تو قسمت کالکشن ها، و پیداش کنید بخونید🤓✅😭)
( راستی صدای آهنگ ویدیو رو قطع کنید بعد بخونید به این پارت نمیاد🤓👍🤣😭)
لکسی مقابل آینه ایستاده بود. لباسش، شاهکاری از کینه و زیبایی بود: یک پیراهنِ شبِ بلند از جنس ساتنِ سنگین به رنگ «سرمه‌ایِ بسیار تیره»، که تقریباً شبیه به سیاه به نظر می‌رسید اما زیر نور، انعکاسِ عمیقی داشت.

مهمانیِ بزرگ خاندان فراست

خانه با شکوهی که بیشتر شبیه به یک موزه‌ی سرد و بی‌روح بود، .

به محض ورود به سالن اصلی، بوی سنگینِ عطرهای گران‌قیمت، صدای برخوردِ گیلاس‌های کریستال و همهمه‎‌ی سیاست‌مداران و بازرگانان، مثل موجی از آبِ داغ به صورت لکسی کوبیده شد.
از همه بد تر،
چشم‌های کیلن، از دور مثل دو قطعه سنگِ سرد، او را می‌پاییدند.
هر بار که کیلن به سمتش می‌آمد، لکسی حس می‌کرد اکسیژنِ اتاق کم می‌شود. جمعیت، سایه‌هایی درهم‌تنیده بودند که به سمت او می‌آمدند و می‌رفتند.

«بیش از حد است… خیلی زیاد است…»
لکسی زیاد در این موقعیت قرار میگرفت، حمله عصبی حالا بخشی از وجودش بود، همانطور که مهمانی های تجملاتی بیخودی رهایش نمیکردند،

اما این مهمانی مثل قبلی ها نبود،
مهمانی نامزدی اش بود ،
«نامزدی»
جایی که دیگر جونگین مثل قبل حضور نداشت، به جایش کلین فراست با تحکم کنارش ایستاده بود،

صدای موسیقی کلاسیک، ناگهان در گوشش بلندتر شد؛ انگار تمام بلندگوهای سالن دقیقاً کنار گوشش بودند. نورها شروع به رقصیدن و لرزیدن کردند.
ناگهان، بدون توجه به نگاه‌های پرسشگرِ آدلاین یا نگاهِ سردِ مادرش، به سمتِ یک فضای خلوت‌تر و تاریک‌تر دوید. اما بدنش یاری نکرد.

لرزشِ دست‌هایش به لرزشِ تمام بدنش سرایت کرد. او در میانه راه، محکم دیوار را گرفت و خودش را به آن تکیه داد...چند ثانیه گذشت

قبل از اینکه بتواند خودش را جمع‌وجور کند، سایه‌ای بزرگ و سنگین روی او افتاد.

کیلن بود. دست‌هایش را با قدرت دور بازوانِ لکسی حلقه کرد. نه با مهربانی، بلکه با تملکی وحشیانه.

«داری نمایش رو خراب می‌کنی، لکسی.»
صدای کیلن، خشن و بی‌رحمانه در گوشش زمزمه شد.
«بیا اینجا. باید این بازیِ “دخترِ آسیب‌پذیر” رو تموم کنیم.»

کیلن او را با خشونت به داخل یکی از اتاق‌های خصوصیِ طبقه بالا برد و در را پشت سرشان بست.

اتاق، تاریک و ساکت بود، جز صدای نفس‌های تند و آشفته‌ی لکسی.

کیلن لکسی را به سمت صندلیِ چرمیِ اتاق هل داد.
او با خونسردیِ ترسناکی، جیبِ پیراهنش را لمس کرد و
یک ویال کوچک
( به ضرف قرص میگن)
شیشه‌ای را بیرون آورد.

«می‌دونی مشکلت چیه لکسی؟ تو زیادی… “زیادی” هستی.» کیلن در حالی که به سمت او پیش می‌آمد، با لحنی که انگار دارد درباره‌ی خریدن یک اسبِ وحشی صحبت می‌کند، گفت:

«این هیجان‌ها، این حمله‌ها… برای یک همسرِ مناسب نیست. اما نگران نباش. این قرص‌ها، اون بخشِ “آشفته” و “احساسی” تو رو ساکت می‌کنن. »

و لکسی حتی به او نگاه نکرد،
در میان نفس نفس ها با تنفر،
گفت:« من ، اون اشغال رو نمیخورم،..»

کلین پوزخند زد و ویال را باز کرد،

« معلومه که میخوری, تو نامزد منی و من اختیار کامل روت دارم،»

دقیقاً در همان لحظه که کیلن دستش را به سمت دهانِ لکسی دراز کرد، صدایِ کوبنده‌ی در، مثل انفجارِ یک بمب، در اتاق پیچید.

در با شدت باز شد و سایه‌ی بلند و مقتدرِ دیگری بر دیوار افتاد.

(چطوره؟🤓🫠)


#کتاب #خردم_کن #کیپاپ #مود #خنده #پادشاه_پریان #بنگتن #استری_کیدز #کیدراما #بلک_پینک #کنجی #کنجی_کیشیموتو
#جولیت #رهایم_کن #ویرانم_کن #شعله_ورم_کن #book
#سنگدل #موسیقی #اکسپلور #هوانگ_هیونجین #فیلیکس #جونگکوک #جونگین #بنگچان #نامجون #تهیونگ #سونگمین #هان_جیسونگ #لینو #لیسا #چانگبین #جیمین #یونگی #این_دریا_طغیان_خواهد_کرد
#هری_پاتر #دراکو #اسلیترین
دیدگاه ها (۰)

ادیت درخواستی بود،(من اسکاتلند رو ترجیح میدم🙃)@jajajajajajaj...

وای 🤣😔 توضیح: ایشون بن بارنز هستن فنکست، سیریوس بلک•~~~~~ ✧ ...

«یوهوو بزن بریم!»جونگین بالاخره نگاهش را بلند کرد.مستقیم به ...

« یوهوو بزن بریم !»۶(۴ روز مانده به عروسی ، ساعت ۸:۵۶ دقیقه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط