𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾
#BeforeISawYou
#Part_8
(ویو لارا)
اون شب به خونه برنگشتم.
نه به خاطر اینکه از خانوادهم متنفر شده بودم.
نه حتی به خاطر نامزدی.
فقط...
توان روبهرو شدن با هیچکدومشون رو نداشتم.
مخصوصاً تهیونگ.
برای همین وقتی لنا گفت:
ـ امشب پیش ما بمون.
بدون فکر کردن قبول کردم.
...
صبح روز بعد.
با صدای حرف زدن از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
اتاق لنا.
مهمونی.
نامزدی.
و بعد...
همه چیز دوباره روی سرم خراب شد.
آروم چشمامو بستم.
کاش خواب بود.
...
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
همه دور میز نشسته بودن.
لنا.
جونگکوک.
مامان لنا.
و پدر کوک.
...
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای برخورد قاشقها با ظرفها شنیده میشد.
سکوت سنگینی بود.
از اون سکوتهایی که آدم رو خسته میکنه.
...
مامان لنا برای چند لحظه به هر سه نفرمون نگاه کرد.
و بعد فنجون چایش رو روی میز گذاشت.
بعد آروم گفت:
ـ میخواین یه چیزی براتون تعریف کنم؟
هیچکس چیزی نگفت.
اما همه گوش میدادن.
...
ـ وقتی هجده سالم بود فکر میکردم قراره با کسی ازدواج کنم که دوستش داشتم.
فکر میکردم آیندهمو میشناسم.
فکر میکردم همه چیز طبق برنامه پیش میره.
...
لبخند تلخی روی لبش نشست.
ـ ولی اشتباه میکردم.
...
ـ یه روز خانوادهم صدام کردن و گفتن قراره ازدواج کنم.
با مردی که بیشتر از بیست سال ازم بزرگتر بود.
مردی که تقریباً هیچ شناختی ازش نداشتم.
...
برای چند لحظه سکوت کرد.
انگار دوباره به سالها قبل برگشته بود.
ـ اون شب فکر میکردم زندگیم تموم شده.
فکر میکردم همه چیز ازم گرفته شده.
...
لنا آروم به مادرش نگاه کرد.
مامانش ادامه داد:
ـ ماهها از همه عصبانی بودم.
از خانوادهم.
از سرنوشتم.
حتی از خودش.
...
بعد نگاهش سمت همسرش رفت.
و این بار لبخندش واقعیتر بود.
ـ اما کمکم فهمیدم اون چیزی که بیشتر از همه ازش میترسیدم...
خودِ آینده بود.
نه آدمی که کنارم قرار گرفته بود.
...
ـ امروز که به گذشته نگاه میکنم...
اگه بهم بگن میخوای زندگیت رو عوض کنی؟
جوابم نهست.
...
ـ شوهر خوبی دارم.
مردیه که همیشه کنارم بوده.
و بچههایی دارم که از هر چیزی توی این دنیا بیشتر دوستشون دارم.
...
چشمهاش روی لنا و جونگکوک مکث کرد.
بعد به تهیونگ و لارا نگاه کرد.
ـ نمیگم شما هم دقیقاً همین مسیر رو میرین.
نمیگم همه چیز خوب میشه.
چون هیچکس آینده رو نمیدونه.
...
ـ فقط میگم گاهی چیزی که امروز ازش میترسیم...
سالها بعد اون هیولایی نیست که فکر میکردیم.
...
...
ـ پس فعلاً به خودتون زمان بدین.
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
سکوت عجیبی روی میز افتاده بود.
...
لنا اولین کسی بود که به خودش اومد.
ـ صبر کن...
مادرش نگاهش کرد.
ـ تو هیچوقت اینو بهمون نگفته بودی.
...
جونگکوک هم اخم کرده بود.
ـ منم نشنیده بودم.
...
مامان لنا لبخند کمرنگی زد.
ـ لازم نبود بدونین.
...
ـ یعنی بابا...
لنا جملهاش رو کامل نکرد.
اما همه منظورش رو فهمیدن.
تمام این سالها فکر میکردن مادر و پدرشون عاشق هم بودن.
از اول.
...
پدر لنا که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت:
ـ اولش نه.
...
همه نگاهها سمتش چرخید.
مرد خندید.
ـ راستش اولش حتی از من خوشش نمیومد.
...
ـ بابا!
صدای اعتراض لنا بلند شد.
...
ـ خب حقیقت داره.
بعد نگاه کوتاهی به همسرش انداخت.
ـ تقریباً هر روز ازم عصبانی میشد.
...
برای اولین بار لبخند واقعی روی لبهای مادر لنا نشست.
ـ چون واقعاً اعصابم رو خرد میکردی.
...
صدای خنده توی آشپزخونه پیچید.
حتی منم ناخودآگاه لبخند زدم.
...
مامان لنا با رضایت به چهار نفرمون نگاه کرد.
انگار فقط میخواست چند دقیقه...
ذهنمون از اون مهمونی لعنتی دور بشه.
...
بعد از صبحانه آروم از جام بلند شدم.
ـ لارا؟
برگشتم سمت مامان لنا.
لبخند مهربونی زد.
ـ اگه خواستی حرف بزنی...
میدونی که همیشه میتونی بیای پیش من.
...
آروم سر تکون دادم.
ـ ممنون.
...
چند دقیقه بعد داخل اتاق لنا بودم.
در رو پشت سرم بستم.
و خودمو روی تخت پرت کردم.
...
سقف اتاق رو نگاه میکردم.
فقط حرفهای مامان لنا توی سرم میچرخید.
"اون شب فکر میکردم زندگیم تموم شده."
...
"امروز از زندگیم راضیم."
...
نفسم رو آروم بیرون دادم.
ـ من که هنوز حتی نمیتونم بهش فکر کنم...
زیر لب گفته بودم یا فقط توی ذهنم؟
نمیدونستم.
...
چشمهام کمکم سنگین شد.
و در حالی که هنوز ذهنم پر از سؤال بود...
خوابم برد.
---
حدود ظهر
با صدای آرام باز شدن در بیدار شدم.
چشمهام رو نیمهباز کردم.
لنا سرش رو از لای در داخل آورد.
#BeforeISawYou
#Part_8
(ویو لارا)
اون شب به خونه برنگشتم.
نه به خاطر اینکه از خانوادهم متنفر شده بودم.
نه حتی به خاطر نامزدی.
فقط...
توان روبهرو شدن با هیچکدومشون رو نداشتم.
مخصوصاً تهیونگ.
برای همین وقتی لنا گفت:
ـ امشب پیش ما بمون.
بدون فکر کردن قبول کردم.
...
صبح روز بعد.
با صدای حرف زدن از خواب بیدار شدم.
چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
اتاق لنا.
مهمونی.
نامزدی.
و بعد...
همه چیز دوباره روی سرم خراب شد.
آروم چشمامو بستم.
کاش خواب بود.
...
چند دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
همه دور میز نشسته بودن.
لنا.
جونگکوک.
مامان لنا.
و پدر کوک.
...
هیچکس حرف نمیزد.
فقط صدای برخورد قاشقها با ظرفها شنیده میشد.
سکوت سنگینی بود.
از اون سکوتهایی که آدم رو خسته میکنه.
...
مامان لنا برای چند لحظه به هر سه نفرمون نگاه کرد.
و بعد فنجون چایش رو روی میز گذاشت.
بعد آروم گفت:
ـ میخواین یه چیزی براتون تعریف کنم؟
هیچکس چیزی نگفت.
اما همه گوش میدادن.
...
ـ وقتی هجده سالم بود فکر میکردم قراره با کسی ازدواج کنم که دوستش داشتم.
فکر میکردم آیندهمو میشناسم.
فکر میکردم همه چیز طبق برنامه پیش میره.
...
لبخند تلخی روی لبش نشست.
ـ ولی اشتباه میکردم.
...
ـ یه روز خانوادهم صدام کردن و گفتن قراره ازدواج کنم.
با مردی که بیشتر از بیست سال ازم بزرگتر بود.
مردی که تقریباً هیچ شناختی ازش نداشتم.
...
برای چند لحظه سکوت کرد.
انگار دوباره به سالها قبل برگشته بود.
ـ اون شب فکر میکردم زندگیم تموم شده.
فکر میکردم همه چیز ازم گرفته شده.
...
لنا آروم به مادرش نگاه کرد.
مامانش ادامه داد:
ـ ماهها از همه عصبانی بودم.
از خانوادهم.
از سرنوشتم.
حتی از خودش.
...
بعد نگاهش سمت همسرش رفت.
و این بار لبخندش واقعیتر بود.
ـ اما کمکم فهمیدم اون چیزی که بیشتر از همه ازش میترسیدم...
خودِ آینده بود.
نه آدمی که کنارم قرار گرفته بود.
...
ـ امروز که به گذشته نگاه میکنم...
اگه بهم بگن میخوای زندگیت رو عوض کنی؟
جوابم نهست.
...
ـ شوهر خوبی دارم.
مردیه که همیشه کنارم بوده.
و بچههایی دارم که از هر چیزی توی این دنیا بیشتر دوستشون دارم.
...
چشمهاش روی لنا و جونگکوک مکث کرد.
بعد به تهیونگ و لارا نگاه کرد.
ـ نمیگم شما هم دقیقاً همین مسیر رو میرین.
نمیگم همه چیز خوب میشه.
چون هیچکس آینده رو نمیدونه.
...
ـ فقط میگم گاهی چیزی که امروز ازش میترسیم...
سالها بعد اون هیولایی نیست که فکر میکردیم.
...
...
ـ پس فعلاً به خودتون زمان بدین.
برای چند ثانیه هیچکس چیزی نگفت.
سکوت عجیبی روی میز افتاده بود.
...
لنا اولین کسی بود که به خودش اومد.
ـ صبر کن...
مادرش نگاهش کرد.
ـ تو هیچوقت اینو بهمون نگفته بودی.
...
جونگکوک هم اخم کرده بود.
ـ منم نشنیده بودم.
...
مامان لنا لبخند کمرنگی زد.
ـ لازم نبود بدونین.
...
ـ یعنی بابا...
لنا جملهاش رو کامل نکرد.
اما همه منظورش رو فهمیدن.
تمام این سالها فکر میکردن مادر و پدرشون عاشق هم بودن.
از اول.
...
پدر لنا که تا اون لحظه ساکت بود، آروم گفت:
ـ اولش نه.
...
همه نگاهها سمتش چرخید.
مرد خندید.
ـ راستش اولش حتی از من خوشش نمیومد.
...
ـ بابا!
صدای اعتراض لنا بلند شد.
...
ـ خب حقیقت داره.
بعد نگاه کوتاهی به همسرش انداخت.
ـ تقریباً هر روز ازم عصبانی میشد.
...
برای اولین بار لبخند واقعی روی لبهای مادر لنا نشست.
ـ چون واقعاً اعصابم رو خرد میکردی.
...
صدای خنده توی آشپزخونه پیچید.
حتی منم ناخودآگاه لبخند زدم.
...
مامان لنا با رضایت به چهار نفرمون نگاه کرد.
انگار فقط میخواست چند دقیقه...
ذهنمون از اون مهمونی لعنتی دور بشه.
...
بعد از صبحانه آروم از جام بلند شدم.
ـ لارا؟
برگشتم سمت مامان لنا.
لبخند مهربونی زد.
ـ اگه خواستی حرف بزنی...
میدونی که همیشه میتونی بیای پیش من.
...
آروم سر تکون دادم.
ـ ممنون.
...
چند دقیقه بعد داخل اتاق لنا بودم.
در رو پشت سرم بستم.
و خودمو روی تخت پرت کردم.
...
سقف اتاق رو نگاه میکردم.
فقط حرفهای مامان لنا توی سرم میچرخید.
"اون شب فکر میکردم زندگیم تموم شده."
...
"امروز از زندگیم راضیم."
...
نفسم رو آروم بیرون دادم.
ـ من که هنوز حتی نمیتونم بهش فکر کنم...
زیر لب گفته بودم یا فقط توی ذهنم؟
نمیدونستم.
...
چشمهام کمکم سنگین شد.
و در حالی که هنوز ذهنم پر از سؤال بود...
خوابم برد.
---
حدود ظهر
با صدای آرام باز شدن در بیدار شدم.
چشمهام رو نیمهباز کردم.
لنا سرش رو از لای در داخل آورد.
- ۱۷۵
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط