𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾

#BeforeISawYou

#Part_7

(ویو لارا)

نمیدونستم چند دقیقه گذشته.

یا شاید چند ساعت.

فقط میدونستم نمیخواستم برگردم داخل.

صدای موسیقی هنوز از عمارت میومد.

صدای خنده‌ها.

صدای آدم‌هایی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

روی نیمکت سنگی باغ نشسته بودم و به زمین خیره شده بودم.

برای اولین بار توی عمرم...

نمیدونستم باید چی حس کنم.

عصبانی باشم؟

ناراحت باشم؟

گریه کنم؟

فقط احساس خالی بودن میکردم.

صدای قدم‌هایی باعث شد سرمو بلند کنم.

نفسم کلافه بیرون اومد.

ـ گفتم میخوام تنها باشم.

ـ میدونم.

اخم کردم.

اون صدا تهیونگ نبود.

سرمو بلند کردم.

جونگ‌کوک چند قدم اونطرف‌تر ایستاده بود.

دستاش توی جیب‌های شلوارش بود.

و برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.

ـ پس چرا اومدی؟

آروم شونه بالا انداخت.

ـ چون مطمئن بودم اگه تهیونگ بیاد یه گلدون پرت میکنی توی سرش.

با وجود حالم، یه پوزخند کوتاه روی لبم نشست.

ـ احتمالاً.

ـ حدس زده بودم.

چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.

بعد کنار نیمکت ایستاد.

نه خیلی نزدیک.

نه خیلی دور.

همون فاصله‌ای که همیشه بینمون بود.

ـ تو هم میدونستی.

این بار سؤال نبود.

یه حقیقت بود.

جونگ‌کوک نگاهشو از من گرفت.

ـ آره.

سرمو پایین انداختم.

هنوزم شنیدنش درد داشت.

ـ همه میدونستن.

ـ تقریباً.

خندیدم.

یه خنده تلخ.

ـ عالیه.

ـ لارا...

ـ نه.

سرمو بلند کردم.

ـ واقعاً عالیه.

پنج روزه برگشتم.

پنج روز.

و توی این پنج روز همه میدونستن قراره زندگیم چه شکلی بشه جز خودم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

چون چیزی برای گفتن وجود نداشت.

بعد از چند لحظه آروم پرسیدم:

ـ تو میخواستی؟

برای اولین بار مستقیم توی چشمام نگاه کرد.

و جواب داد:

ـ نه.

...

برای چند ثانیه فقط باد بینمون جریان داشت.

نه.

همین یک کلمه کافی بود.

کافی بود بفهمم تنها کسی نیستم که انتخابش نکرده.

اما به جای اینکه حالم بهتر بشه...

یه حس بدتر اومد سراغم.

ـ پس چرا هیچ‌کس چیزی نگفت؟

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

ـ چون هر بار که اعتراض کردیم گفتن تصمیم گرفته شده.

ـ اعتراض کردین؟

ـ بارها.

چشمام گرد شد.

ـ تو و تهیونگ؟

ـ آره.

ـ و هیچ‌فایده‌ای نداشت؟

پوزخند تلخی زد.

ـ اگه داشت الان اینجا نبودیم.

...

برای اولین بار از شروع اون شب...

احساس کردم یکی حرفمو میفهمه.

یکی که دقیقاً وسط همون طوفان گیر افتاده.

یکی که خودش هم انتخابی نداشته.

اما این باعث نمیشد دردش کمتر بشه.

آروم گفتم:

ـ از همه بیشتر از تهیونگ ناراحتم.

جونگ‌کوک سرشو پایین انداخت.

ـ میدونم.

ـ اون برادرمه.

صدام شکست.

ـ اون نباید ازم پنهان میکرد.

ـ میدونم.

ـ اون همیشه بهم میگفت هیچ‌وقت دروغ نمیگه.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

فقط به آسمون تاریک خیره شد.

چون بعضی حرف‌ها جوابی ندارن.

...

بعد از چند لحظه سکوت، آروم گفت:

ـ میخوای یه چیزی بدونی؟

ـ چی؟

ـ تهیونگ از همه بیشتر خودشو سرزنش میکنه.

اخم کردم.

ـ چرا؟

جونگ‌کوک خندید.

یه خنده کوتاه و خسته.

ـ چون فکر میکنه تو ازش متنفر میشی.

...

و برای اولین بار از شروع اون شب...

اشکام سرازیر شد.

نه به خاطر نامزدی.

نه به خاطر قرارداد.

فقط به خاطر اینکه آدم‌هایی که دوستشون داشتم...

بین من و حقیقت، حقیقت رو انتخاب نکرده بودن.
دیدگاه ها (۰)

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_8(ویو لارا)اون شب به خون...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_۹ـ بالاخره بیدار شدی؟اخم...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_۶(ویو لارا)چند دقیقه بعد...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_۶...نگاهم رو به بقیه چرخ...

𝓑𝓮𝓯𝓸𝓻𝓮 𝓘 𝓢𝓪𝔀 𝓨𝓸𝓾#BeforeISawYou#Part_5(ویو لارا)صبح با صدای ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط