𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

Part 4


به هرحال اون چیزی که نباید اتفاق افتاد.. و نباید کاری کنم بد بگذره..
هر چقدر هم که حالم بد باشه باید باهاش کنار بیام..

(ویو صبح روز بعد..)

صبح با حس سنگینی از خواب بیدار شدم..
از تختم پایین اومدم و به سمت سرویس رفتم..
همه ی کار هامو انجام دادم و از اتاق بیرون اومدم..
رفتم سمت طبقه پایین.. مامان رو تنها دیدم که نشسته سر میز صبحانه..
رفتم پیشش..

+صبح بخیر مامان
~صبح بخیر دخترم.. بیدار شدی
+بله.. چطور؟
~دخترم.. بابت دیشب متاسفم.. خودت میدونی من حتی..
+مشکلی نیست مامان.. من میدونم شما نمیدونستید.. پس دیگه راجبش حرف نزنیم
~باشه دخترم..
~راستی... امروز قراره با جونگکوک برید بیرون برای خرید لباس عروس داماد..

بازم حالم گرفته شد..

+چی؟...چرا انقدر زود؟
~ دخترم.. هرچه زودتر باید ازدواج کنید.. وگرنه ممکنه شرکت ضرر بدتری ببینه..

تو دلم بغضی کردم.. مجبور بودم.. پس فقط باشه ای گفتم

+ چه ساعتی میریم؟
~فکر میکنم ساعت 6 و اینا
+اوهوم.. من میرم کارامو کنم..
~باشه عزیزم

تشکری کردم و از روی میز بلند شدم..
رفتم تو اتاقم..
تصمیم گرفتم دوش بگیرم..
لباسامو در اوردم و حوله و روتینم رو برداشتم.. وارد حموم شدم..
شیر اب رو باز کردم.. برخورد آب حموم با بدنم باعث لرزشم شد.. کمی بعد بهش عادت کردم..

1 ساعت بعد..

یه دوش حسابی که کل خستگیام رو برطرف کرد، گرفتم..
حوله رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم..
نشستم سر میز ارایشیم و روتین پوست و بدنم رو انجام دادم..
لوسیون خوشبوم رو زدم و روتین پوستمم انجام دادم..
بعدش موهامو خشک کردم و یه ست خونگی خوشگل پوشیدم..
از اتاقم بیرون رفتم..
همون لحظه با بابا و تهیونگ مواجه شدم.. و مامان.. روی میز نشسته بودن و انگار منتظر من بودن..
پایین رفتم..

+سلام بابا.. سلام تهیونگ
°سلام دخترم..بیا بشین
- سلام نلا

تهیونگ سرشو پایین انداخت..
از این حس بینمون متنفر بودم... اینکه انگار دو تا غریبه ایم...
پس برای اینکه هر دومون احساس بدی نداشته باشیم، پریدم بغل تهیونگ..

+دلم برات تنگ شده بود داداشیییی(ذوق)
-الهی من قربون تو و دلت برم عشق داداشی.. اخیشششششش
+حیحی

مامان و بابا خنده ای کردن.. منم نشستم کنار تهیونگ..
و شروع به خوردن کردیم..
کلی با هم خندیدیم.. حتی اگه تو دلم غم بود به روم نیاوردم و فقط خندیدم..

15 مین بعد..

وقتی غذامو تموم کردم تشکری کردم و از روی میز بلند شدم و به سمت اتاق رفتم..
تصمیم گرفتم تا اون ساعتی که میخوام برم بیرون رمان بخونم..
یک کتاب انتخاب کردم و نشستم رو تخت و شروع به خوندن کردم..


ویو ساعت 6..

همینطور با دقت داشتم رمان میخوندم که متوجه گذر زمان نشدم..
نگاهی به ساعت کردم که 6 دقیق رو نشون میداد..
تصمیم گرفتم برم آماده بشم..

حدود 45 دقیقه اماده شدنم طول کشید.. ولی فوق العاده شیک شده بودم.. در اخر با یه عطر کار رو تموم کردم..
از اتاقم بیرون اومدم.. همینطور که پله ها رو طی میکردم صدای ماشینی که انگار تو حیاط بود نزدیک تر میشد..
حدس میزدم ماشین جونگگوکه.. پا تند کردم.. از مامان خدافظی کردم و از در خارج شدم..
همون لحظه اول با بنز مشکیش مواجه شدم..
از ماشین پیاده شد و اومد به سپر جلوی ماشین تکیه داد..
با یه استایل کاملا مشکی و به شدت جذاب.. از سر تا پام رو بر انداز کرد..
با نگاهش کمی احساس معذب بودن کردم.. چون لباسم کوتاه بود و یکم بالای زانوم مشخص بود..
اومد جلو.. همینطور قدم هاش نزدیک تر میشد..
قلبم تو سینم میکوبید.. نمیدونم چرا استرس گرفتم..
دقیقا جلوم ایستاد و خیلی سریع دستشو گذاشت زیر چونه ام و سرمو بالا اورد..
نگاهی به چشماش کردم..

+سلام
_دیر کردی.. میدونی از کی اینجام؟
+ببخشید.. متوجه گذر زمان نشدم
_از این به بعد یاد بگیر سر ساعت بیای
+چرا جوری حرف میزنی انگار رئیسمی.. اصلا به تو چه.. هر ساعتی دلم بخواد میام ، به تو هم..

یهو دیدم با یه نگاه خمار و عصبی نگام میکنه و زبونشو تو لپش فشار میده..
بعد خیلی سریع گفت

_چی گفتی؟(بم)
_این بار رو نادیده میگیرمت.. ولی دلم میخواد یک بار دیگه تکرارش کنی.. کاری میکنم از درد فقط ناله کنی.. شیر فهمه؟(بم و ترسناک)
+با.... با.. شه

و ازم دور شد و رفت سوار ماشین شد.. منم همراهش رفتم و سوار شدم..
ماشین رو روشن کرد و از حیاط خارج شد..
توی راه سکوت مطلق بود..
خیلی تند میرفت و انگار عصبی بود..
اروم سرمو کج کردم و نگاهی بهش انداختم.. اخم کمرنگی داشت و کاملا جدی بود.. و با یک دستش فرمون رو گرفته بود.. همینطور بهش خیره بودم... که..
دیدگاه ها (۰)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت ۱ فیک:کابوسِ مدرسه

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط