پارت ۲۹

پارت ۲۹: وقتی کاسه‌ی صبرش لبریز شد
نگاهش مثل یخ بود. وقتی گفت «بهتره ندونی»، دلم می‌خواست همون‌جا خفه‌اش کنم. اصلاً مگه می‌شد؟ اون عکس‌ها… اون نگاه‌هایِ سنگینِ توی عکس‌ها… همه چیز داشت داد می‌زد که من فقط یک طعمه‌ی اتفاقی نبودم.

جلوتر رفتم، جوری که قشنگ نفس‌هایِ سردش رو حس کنم. با پوزخند گفتم: «چرا؟ چون حقیقت اون‌قدر کثیفه که می‌ترسی اگه بفهمم، دیگه حتی نذارم بهم دست بزنی؟»

جونگ‌کوک چشماش ریز شد. قشنگ می‌دیدم که چطور رگ‌هایِ گردنش متورم شده. اون از آدم‌هایی که براش شاخ‌وشونه بکشن متنفره، ولی من دیگه برام مهم نبود. هرچی بیشتر می‌رفت رو اعصابش، بیشتر حس می‌کردم که دارم به اون “نقطه‌ی ضعف” نزدیک میشم. دوباره پرسیدم: «ها؟ چرا ساکتی؟ داری به این فکر می‌کنی چطور خفه‌ام کنی که صدام در نیاد؟»

یک‌دفعه همه‌چیز تو کسری از ثانیه اتفاق افتاد. حتی فرصت نکردم پلک بزنم. صدایِ "تپ"ِ سنگینِ سیلی‌اش هنوز توی گوشم می‌پیچید که سرم به یک سمت پرت شد. مزه‌ی فلزیِ خون رو توی دهنم حس کردم. قبل از اینکه بخوام حتی آخ بگم، مچِ دستام رو گرفت و با یه حرکتِ خشن، اون‌ها رو بالایِ سرم کشید و به زنجیرهایِ آویزونِ تخت قفل کرد.

صدایِ برخوردِ فلز با فلز تویِ اتاق پیچید. حالا دست‌هام بالایِ سرم زندانی بود و کاملاً بی‌دفاع بودم. جونگ‌کوک صورتش رو آورد نزدیکِ صورتم، جوری که نفس‌هایِ داغش می‌خورد به پوستم. دندوناش رو روی هم فشار داد و غرید: «گفتم دهنت رو ببند، تهیونگ! فکر کردی با این زبونِ دراز می‌تونی تا ابد رو اعصابم راه بری؟ اینجا قانونِ من حکم می‌کنه، نه فضولی‌هایِ تو.»

همون موقع، درِ اتاق تق‌تق کرد و باز شد. اون‌جین بود. وقتی وضعیتِ من رو دید، چشماش گِرد شد. لبِ کوچیکش شروع کرد به لرزیدن. جونگ‌کوک با عصبانیت برگشت و نگاهش کرد، ولی اون‌جین به جایِ فرار، با قدم‌هایِ لرزون اومد جلو.

اون‌جین رفت سمتِ جونگ‌کوک، دستایِ کوچیکش رو گرفت و با اون صدایِ بغض‌آلودش گفت: «لطفاً… توروخدا بازش کن. اون فقط درد داره… من… من قول میدم هرکاری بگی بکنم. هرکاری… فقط دیگه اذیتش نکن، خب؟»

جونگ‌کوک اولش جا خورد. اون حتی فکرش رو هم نمی‌کرد که اون‌جین بخواد برایِ دلِ اون راه بیاد. اون‌جینِ طفلکی داشت با تمامِ وجودش سعی می‌کرد با این “غولِ مافیا” مهربون باشه تا شاید دلش بسوزه. اون‌جین حتی دستش رو آورد بالا و سعی کرد با آستینش گوشه‌ی لبِ خونیِ من رو پاک کنه، در حالی که خودش داشت از ترس می‌لرزید.

جونگ‌کوک به ما دوتا نگاه کرد. نگاهش بینِ من که با دستایِ زنجیرشده بهش زل زده بودم، و اون‌جین که داشت با التماس نگاهش می‌کرد، می‌چرخید. حس کردم داره بینِ “خشم” و یه چیزِ دیگه که نمی‌تونست بروزش بده، گیر می‌کنه.

اون‌جین دوباره گفت: «ببین… من می‌تونم برات نقاشی بکشم… می‌تونم برات چایی بیارم… فقط… فقط بذار دستاش باز باشه. باشه؟»

من دلم می‌خواست داد بزنم «نکن اون‌جین! با این عوضی مهربون نباش»، ولی نمی‌تونستم. فقط با حرص به جونگ‌کوک نگاه می‌کردم که حالا داشت با یه پوزخندِ مرموز به خواهرم نگاه می‌کرد. انگار داشت تویِ سرش نقشه‌ای می‌چید که چطور از این “دل‌رحمیِ” اون‌جین، به نفعِ خودش استفاده کنه.
[پایان پارت ۲۹]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰

پارت ۲۹

ادامه پارت ۲۸

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط