ادامه پارت ۲۸

ثانیه پیش سرد و مغرور بود، وقتی رویِ تهیونگ قفل شد، رنگِ دیگری گرفت؛ چیزی شبیه به عطشِ شدید برایِ دیده شدن.

او به سمتِ تخت رفت و کنارِ تهیونگ نشست. این بار، نه با فاصله‌ی قبلی، بلکه آنقدر نزدیک که گرمایِ بدنش را حس می‌کرد. «تهیونگ، چرا وقتی پیشِ اون‌جینی آرومی، ولی وقتی من میام، می‌لرزی؟»

تهیونگ سرش را پایین انداخت. «ببخشید… تقصیرِ منه که نمی‌تونم… ببخشید.»

جونگ‌کوک بازوهایش را گرفت و او را مجبور کرد به چشمانش نگاه کند. در چشمانِ جونگ‌کوک، وحشتِ عجیبی موج می‌زد؛ وحشتِ از دست دادنِ تنها چیزی که در زندگی‌اش به آن تعلق خاطر پیدا کرده بود. «من نمی‌خوام عذرخواهی کنی. من می‌خوام… می‌خوام وقتی نگات می‌کنم، توی چشمات ترس نبینم. می‌خوام بهم نگاه کنی، نه اینکه ازم فرار کنی.»

تهیونگ چشمانش را بست. این نزدیکی، این بویِ آشنا و این کلماتِ مالکانه، او را بیشتر از هر شکنجه‌ای می‌ترساند. «ببخشید… سعی می‌کنم… سعی می‌کنم یاد بگیرم. ببخشید که این‌قدر اذیتت می‌کنم.»

جونگ‌کوک که از این حجمِ بی‌پایانِ عذرخواهی کلافه و ناامید شده بود، دستش را رویِ صورتِ تهیونگ کشید. او نمی‌دانست که این “ببخشیدها”، دفاعِ تهیونگ در برابرِ فروپاشی است. جونگ‌کوک زمزمه کرد: «تو هیچ‌چیز رو خراب نکردی، تهیونگ. من فقط… من فقط بلد نیستم چطور تو رو داشته باشم، بدون اینکه بشکنم‌ت.»

او لبخندی تلخ زد و بلند شد تا چراغ‌ها را کم کند. تهیونگ در تاریکیِ اتاق، زنجیرش را در دست گرفت و به اون‌جین نگاه کرد که در گوشه اتاق خوابش برده بود. او می‌دانست که فردا هم همین است: تلاشِ نافرجامِ جونگ‌کوک برایِ عشق‌ورزی، و تلاشِ مذبوحانه‌ی او برایِ زنده ماندن از طریقِ سکوت و عذرخواهی. در این قفسِ طلایی، زمان نه برایِ نجات، که برایِ غرق شدن در وابستگیِ سمی، کندتر از همیشه می‌گذشت.

پایان پارت ۲۸
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۹

پارت ۲۸

پارت ۲۷: زنجیرهایِ سرد، کلماتِ هراساناتاقِ مسترِ عمارت، با آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط