پارت ۳۰

پارت ۳۰: بازی با مهره‌های ضعیف
سکوتِ اتاق رو فقط صدایِ نفس‌هایِ لرزونِ اون‌جین پر کرده بود. جونگ‌کوک انگار که یه اسباب‌بازیِ جدید پیدا کرده باشه، نگاهش رو از من گرفت و دوخت به اون‌جین. با یه آرامشِ ترسناک، نشست رو به روش.

جونگ‌کوک با لحنی که انگار داشت با یه دوست حرف می‌زد، گفت: «خیلی خب، کوچولو. معامله می‌کنیم. اگه می‌خوای برادرت دستاش باز باشه و درد نکشه، باید یاد بگیری چطور اینجا زندگی کنی. اینجا نه خونه‌ی خاله است، نه مدرسه.»

دلم می‌خواست فریاد بزنم «نکن عوضی!»، ولی زبونم قفل شده بود. جونگ‌کوک بلند شد و رفت سمتِ میزش. یه دستمالِ تمیز برداشت و انداختش جلویِ پایِ اون‌جین. «اون لکه‌ی خونی که از دهنِ برادرت رویِ زمین ریخته رو تمیز کن. هر وقت تمیز شد، دستاش رو باز می‌کنم.»

خشکم زد. اون‌جین… اون‌جینِ ده ساله… داشت مجبور می‌شد ردِ خونِ من رو از زمینِ اون عمارتِ لعنتی پاک کنه؟

اون‌جینِ طفلکی بدونِ اینکه حتی نگاهی به من بندازه، دستمال رو برداشت و زانو زد روی زمین. با اون دست‌هایِ کوچیکش شروع کرد به کشیدنِ دستمال رویِ سرامیک‌هایِ سرد.

جونگ‌کوک برگشت سمتِ من. دستایِ من هنوز بالا بود و به زنجیرها قفل شده بود. اون اومد نزدیک، جوری که قشنگ شاهدِ خرد شدنِ من باشه. زمزمه کرد: «ببین چقدر از تو باهوش‌تره؟ اون می‌دونه چطوری باید بقا پیدا کنه. اون می‌دونه برایِ نجاتِ تو باید چیکار کنه. چرا تو یاد نمی‌گیری تهیونگ؟ چرا انقدر لجبازی؟»

من با نفرت زل زدم تو چشماش. «تو یه هیولایی… تو داری یه بچه رو برایِ امیالِ کثیفت تربیت می‌کنی.»

جونگ‌کوک پوزخندی زد که بندِ دلم رو پاره کرد. رفت سمتِ اون‌جین، سرش رو نوازش کرد—یه نوازشِ کاملاً مصنوعی—و گفت: «آفرین. حالا برو اون لیوانِ آب رو برایِ برادرت بیار. ولی یادت باشه، اگه لرزید و ریخت، باید دوباره از اول تمیز کنی.»

اون‌جین با سرعت رفت سمتِ میز. جونگ‌کوک برگشت سمتِ من و با صدایی که فقط من بشنوم، گفت: «هر چقدر بیشتر بهم دهن‌کجی کنی، اون باید کارهایِ سخت‌تری انجام بده. فهمیدی؟ این تنبیهِ توئه. تو فقط نگاه می‌کنی که چطور خواهرت داره برایِ راحتیِ تو، برام کار می‌کنه.»

لیوان آب رو گرفت دستش. اون‌جین با دستایِ لرزونش لیوان رو آورد سمتِ من. آب داشت از لبه‌هایِ لیوان بیرون می‌ریخت. هر لحظه ممکن بود بریزه و جونگ‌کوکِ عوضی دوباره مجبورش کنه زمین رو تمیز کنه.

من اونجا، با دستایِ زنجیرشده، فقط داشتم تماشا می‌کردم. اون‌جین داشت از ترس می‌لرزید و من داشتم از درون آتیش می‌گرفتم. جونگ‌کوک کنارم ایستاده بود و با لذتِ تمام داشت این “شکنجه‌ی روانی” رو تماشا می‌کرد. اون داشت با استفاده از پاکیِ اون‌جین، من رو به زانو در می‌آورد.

جونگ‌کوک آروم در گوشم گفت: «بهش بگو که دخترِ خوبیه. بهش بگو که از کارت راضی هستی. این تنها راهیه که می‌تونی بهش جایزه بدی.»

به اون‌جین نگاه کردم. چشماش پُر از اشک بود ولی داشت لبخند می‌زد تا من رو نترسونه. بغضِ لعنتی راهِ گلوم رو بسته بود. با صدایی که به‌سختی از گلوم خارج می‌شد، گفتم: «…تو… تو بهترین خواهری هستی که دارم.»

جونگ‌کوک با یه رضایتِ بیمارگونه لبخند زد. اون برده بود. اون تونسته بود نه تنها من رو، بلکه اون‌جین رو هم واردِ بازیِ کثیفِ خودش بکنه.
[پایان پارت ۳۰]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

ادامه پارت ۳۱

پارت ۲۹

پارت ۲۹

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط