#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_416
امروز از دکتر اجازه گرفته بودم به خاطر خوب شدنش یه جشن کوچیک و بی سرو صدا برای لیلب بگیریم تا دلش وا شه.
کیک شکلاتیی همراه یه دسته گل رز قرمز براش تدارک دیدم.. البته به علاوه هدیه مخصوصش، سمت بیمارستان روندم.
«لیلی»
پوفی کشیدم، حوصلم سر رفته بود و امروز هیچکس بهم سر نزده بود..
بالاخره بعد یه مدت خیلی طولانی دیروز همهی اعضای خانوادم رو دیدم و یک دل سیر گر.یه کردم؛
خدارو برای بودنشون شکر میکردم.
گریه بابا، بغض خودم، گریه های وونا و باقی دخترا... گریه مادرجون و حتی بغض نامجون و پسرا..
همه و همه شوک عظیمی بهم وارد کرد دیروز؛
انگار باورم نمیشد من یه خانواده دارم! یه خانواده که واقعا براشون ارزش دارم.. به حدی که حال بدم اینطور شکستشون کرده..
اونجا بود که هم از دلتنگی و هم از خوشحالی منم پا به پاشون زدم زیر گریه.
لبخند ریزی زدم و چشمام رو بستم.. همینکه خواستم به ارامش برسمو بخوابم در با صدای بلندی باز شد..
دست خودم نبود که جدیدا از صداهای بلند بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده بود میترسیدم.
هین بلندی کشیدم و همراه با باز کردن چشمام دستم رو گذاشتم روی قلبم.
اماده جیغ زدن بودم که با دیدن نامجون که داشت وسط اتاق همراه تهیونگ شیک میزد دهنِ باز شدم، بیشتر باز شدو با حیرت زل زدم بهشون.
یجوری با مهارت شیک میزدن که نمیتونستم ازشون چشم بردارم.
از همه عجیب تر صدای اهنگ مسخره ای بود که اصلا نمیفهمیدم چی میگفت!
با دیدن جونگکوک تو اون قد بالای رعنا و قشنگ، چشمام قلبی شد!
اومد بالای سر نامجون و تهیونگ دوتا پشت گر.دنی به هردوشون زد
_گفتم عین خر سرتون رو نندازین پایین بیاین تو یا نگفتم؟؟ اسکلا ببینین چطوری ماتش برده؟
تهیونگ همونطور که دستش رو گذاشته بود رو گر.دنش گفت
_اره میبینیم چطور ماتش برده داره به شاهزاده سوار بر اسبش با لذ.ت نگاه میکنه!
جونگکوک با تعجب برگشت سمت منی که عین ندید بدیدا با ذو.ق نگاهش میکردم
با دیدن قیافم لبخند گرمی زدو سمتم اومد.. روی موهامو بو.سیدو گفت
_حالت چطوره عزیزم؟
+فکر کنم عالی باشم
بو..سه دیگه ای اینبار روی گونم کاشت.
همینکه سرشو برد عقب وونا و یونگی هردو با ظاهری خندون وارد اتاق شدن.
اتاق نسبتا کوچیک بودو حالا کامل پر شده بود.
عمو و مامان وونا دیروز اومده بودن پیشم، ولی الان اینجا ندیدمشون.
یونگی گفت
_ببین توی چه موقعیتی اومدیم! خدا بده شانس.. نامجون چشمو گوش اون بچهرو بگیر!
منظورش تهیونگ بود.
و موقعیتی که ازش حرف میزد هم لحظه بو.سه جونگکوک روی گونم بود.
همه به قیافه حرصی تهیونگ یه دور خندیدیم.
یکم که گذشت متوجه شدم به مناسبت بهتر شدن حالم میخوان یه جشن کوچیک بگیرن.
جونگکوک با یه دسته گل بزرگ سمتم اومد
با دیدن گلا لبخندم کش اومد و با تشکر فراوان گل رو ازش گرفتم.
باعث شد احساس تازگی بهم دست بده، واقعا گل ها و طبیعت معجزه میکنن!
دیدن اون کیک شکلاتی بازهم ذوق زدم کرد.
چند وقت بود اینطور ذوق نکرده بودم؟
..
کیکم توی بشقاب یکبار مصرف توی دستام بودو داشتم ریلکس میخوردم.. داشتم میترکیدم ولی نمیشد از این کیک خوشمزه گذشت.. به هیچ عنوان!
نامجون به طرفم اومدو روی صورتم خم شد..
با تعجب منتظر بودم ببینم میخواد چیکار کنه که صدای ارومش اومد.
_بعد اینکه همه رفتن، لیسا میخواد ترو ببینه.. نخوابیا
با لبخند رو بهش گفت
+دلم برا.ش تـ نگ شده بود! باشه نمیخوابم.
سری تکون دادو عقب رفت
نگاهمو دوختم به بشقاب توی دستم ولی با ندیدن کیکم شاخ دراوردم، کوش؟ همینجا بود تازه!
بخدا نخوردمش کلی ازش مونده بود!
اینطرف اونطرف تختو نگاه کردم ولی نبود که نبود.
350 لایک
130 بازنشر
#season_Third
#part_416
امروز از دکتر اجازه گرفته بودم به خاطر خوب شدنش یه جشن کوچیک و بی سرو صدا برای لیلب بگیریم تا دلش وا شه.
کیک شکلاتیی همراه یه دسته گل رز قرمز براش تدارک دیدم.. البته به علاوه هدیه مخصوصش، سمت بیمارستان روندم.
«لیلی»
پوفی کشیدم، حوصلم سر رفته بود و امروز هیچکس بهم سر نزده بود..
بالاخره بعد یه مدت خیلی طولانی دیروز همهی اعضای خانوادم رو دیدم و یک دل سیر گر.یه کردم؛
خدارو برای بودنشون شکر میکردم.
گریه بابا، بغض خودم، گریه های وونا و باقی دخترا... گریه مادرجون و حتی بغض نامجون و پسرا..
همه و همه شوک عظیمی بهم وارد کرد دیروز؛
انگار باورم نمیشد من یه خانواده دارم! یه خانواده که واقعا براشون ارزش دارم.. به حدی که حال بدم اینطور شکستشون کرده..
اونجا بود که هم از دلتنگی و هم از خوشحالی منم پا به پاشون زدم زیر گریه.
لبخند ریزی زدم و چشمام رو بستم.. همینکه خواستم به ارامش برسمو بخوابم در با صدای بلندی باز شد..
دست خودم نبود که جدیدا از صداهای بلند بخاطر اتفاقاتی که برام افتاده بود میترسیدم.
هین بلندی کشیدم و همراه با باز کردن چشمام دستم رو گذاشتم روی قلبم.
اماده جیغ زدن بودم که با دیدن نامجون که داشت وسط اتاق همراه تهیونگ شیک میزد دهنِ باز شدم، بیشتر باز شدو با حیرت زل زدم بهشون.
یجوری با مهارت شیک میزدن که نمیتونستم ازشون چشم بردارم.
از همه عجیب تر صدای اهنگ مسخره ای بود که اصلا نمیفهمیدم چی میگفت!
با دیدن جونگکوک تو اون قد بالای رعنا و قشنگ، چشمام قلبی شد!
اومد بالای سر نامجون و تهیونگ دوتا پشت گر.دنی به هردوشون زد
_گفتم عین خر سرتون رو نندازین پایین بیاین تو یا نگفتم؟؟ اسکلا ببینین چطوری ماتش برده؟
تهیونگ همونطور که دستش رو گذاشته بود رو گر.دنش گفت
_اره میبینیم چطور ماتش برده داره به شاهزاده سوار بر اسبش با لذ.ت نگاه میکنه!
جونگکوک با تعجب برگشت سمت منی که عین ندید بدیدا با ذو.ق نگاهش میکردم
با دیدن قیافم لبخند گرمی زدو سمتم اومد.. روی موهامو بو.سیدو گفت
_حالت چطوره عزیزم؟
+فکر کنم عالی باشم
بو..سه دیگه ای اینبار روی گونم کاشت.
همینکه سرشو برد عقب وونا و یونگی هردو با ظاهری خندون وارد اتاق شدن.
اتاق نسبتا کوچیک بودو حالا کامل پر شده بود.
عمو و مامان وونا دیروز اومده بودن پیشم، ولی الان اینجا ندیدمشون.
یونگی گفت
_ببین توی چه موقعیتی اومدیم! خدا بده شانس.. نامجون چشمو گوش اون بچهرو بگیر!
منظورش تهیونگ بود.
و موقعیتی که ازش حرف میزد هم لحظه بو.سه جونگکوک روی گونم بود.
همه به قیافه حرصی تهیونگ یه دور خندیدیم.
یکم که گذشت متوجه شدم به مناسبت بهتر شدن حالم میخوان یه جشن کوچیک بگیرن.
جونگکوک با یه دسته گل بزرگ سمتم اومد
با دیدن گلا لبخندم کش اومد و با تشکر فراوان گل رو ازش گرفتم.
باعث شد احساس تازگی بهم دست بده، واقعا گل ها و طبیعت معجزه میکنن!
دیدن اون کیک شکلاتی بازهم ذوق زدم کرد.
چند وقت بود اینطور ذوق نکرده بودم؟
..
کیکم توی بشقاب یکبار مصرف توی دستام بودو داشتم ریلکس میخوردم.. داشتم میترکیدم ولی نمیشد از این کیک خوشمزه گذشت.. به هیچ عنوان!
نامجون به طرفم اومدو روی صورتم خم شد..
با تعجب منتظر بودم ببینم میخواد چیکار کنه که صدای ارومش اومد.
_بعد اینکه همه رفتن، لیسا میخواد ترو ببینه.. نخوابیا
با لبخند رو بهش گفت
+دلم برا.ش تـ نگ شده بود! باشه نمیخوابم.
سری تکون دادو عقب رفت
نگاهمو دوختم به بشقاب توی دستم ولی با ندیدن کیکم شاخ دراوردم، کوش؟ همینجا بود تازه!
بخدا نخوردمش کلی ازش مونده بود!
اینطرف اونطرف تختو نگاه کردم ولی نبود که نبود.
350 لایک
130 بازنشر
- ۱۵.۲k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط