#Gentlemans_husband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_417

بال که نمیتونه دربیاره پرواز کنه؟
لب بر.چیدم و نگاهم رو دوختم به نامجون که داشت یه تیکه کیک که شباهت زیادیم به کیک من داشتو با لـ ذت میخورد!

+نامجون؟؟؟ تف تو صورتت کیک منو دزدیدی؟
تو گلوت گیر کنه!

بی اختیار خندید که یهو کیک پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن!
جونگکوک همونطور که از خنده سرخ شده بود سریع بهش اب دادو با صدای بلند تری خندید.. بیشعور جذ.اب!
نگاهی به بقیه انداختم.. اوناهم میخندیدن چون شاهد حرفای منو نامجون بودن..
فقط من بودم که غمبرک گرفته بودم واسه کیک خوشمزم.
خلاصه، اون روزم داشت به خوشی  میگذشت.. که با حرف های جونگکوک، خیلی خوبترم شد.
برای شیرینی خوب شدنم، جونگکوک قول داده بود به چنتا از خانواده هایی که توی بیمارستان به کمک مالی احتیاج داشتن کمک کنه و پول دوا درمانشون رو بده..
قبلا گفته بودم، الانم میگم که پولدارا واقعا عالمی دارن!
این کارش باعث شد، چند برابر به عشقی که بهش داشتم مطمئن بشم.
خب این همون مرد رویاهای منه!
وقتی همه رفتن، لیسا اومد پیشم.. خیلی معذرت خواهی کرد که زودتر نیومد و به قول خودش برای عرض معذرت یه کادو بهم داد...
بگذریم از نامجون که چقدر بیچاره لیسا رو حرصی و خجالت زده کرد.. اوناهم رفتن پی عشقو حالشون.
درسته اینجا هرروز با احتیاط و با کمک پرستارا حمام میرفتم.
ولی اون تمیزیی که من ازش حرف میزدم چیز دیگه ای بود و فقط توی خونه بهش میرسیدم..
جونگکوک نفس عمیقی کشیدو کنارم روی تخت نشست.

_لیسا خیلی دختر اروم و خوبیه... دقیقا قطب مخالف نامجون! میترسم یجایی دیگه طاقت این زن داداش نیومده ما سر بره، نه؟

شونه ای بالا انداختم.

+مگه منو تو قطب مخالف هم نیستیم؟ توهم یکی هستی لنگه لیسا! خو.ن خو.نتو بخوره حرف نمیزنی که
بزور میخواد ازت حرف بکشی، ولی مگه از من خسته میشی؟

با دقت به حرفام گوش دادو بعد لبخندی زد، لبخندی گرم و با اطمینان.
روی چشمام رو بو.سیدو گفت

_کیه که ازت خسته بشه؟
نمیدونی چقدر حسرت این دوتا تیله آبیو کشیدم تا باز بشنو من داخلشون غرق بشم.
+منم از رنگ سیاه خوشم نمیومد تا اینکه چشمای تورو دیدم!

با چهره‌ای اروم ولی خوشحال بهم زل زد.. نتونستم طاقت بیارمو بلند خندیدم.
خاک تو سرتی نثارم کردو اروم خندید

+این سوسول بازیا چیه؟ بیا اینجا ببینم.

از خدا خواسته سمتم متمایل شدو سرشو گذاشت رو سیـ نم

+راحتی؟
_اره..

سری تکون دادمو چشمام رو بستم.
دستو پاهام همه توی گچ بودن ولی مثل اینکه خیلی زود شکستگی ها داشتن ترمیم میشدن.
چند هفته دیگه به گفته دکتر مرخص بودم.
دل تو دلم نبود که برسیم خونه و برم یه خواب راحتو بی استرس توی اتاقم داشته باشم!
سر راه کلی خوراکی و وسایل نیاز یخچال و خونه رو خریدیدم.
حتی شامپو هم خریدم چون میدونستم دیگه شامپو هام فاسد شدن توی این مدت!
به محض رسیدن به خونه، سریع کلید رو از جونگکوک گرفتمو دوییدم سمت در ورودی.
با باز کردنش تمام حس های خوب به سراغم اومدن.
چراغ رو زدم و به خونه مرتبو تمیز زل زدم.
فکر نمیکردم تمیز باشه ولی...انگار مادرجون رو نمیشناختم! اون کثیفی ببینه دیوونه میشه و قطعا خودش با وسواس خونرو برای اومدنم اماده کرده.
جیغی از سر هیجان کشیدم.
اصلا اهمیتی به غر غرای جونگکوک ندادمو سریع پله هارو بالا رفتم.

پر حرص صدام کرد.
_لیلی؟ میخوای منو دیوونه کنی؟ دختر اروم اون بخـیه ها باز میشن، بزار شکسـتگی هات جوش بخورن بعد بدو بدو کن!

اهمیتی ندادمو در اتاق رو باز کردم.
چمدونم همونجا گذاشته بود ولی اصلا اثری از گردو خاکی ندیدم.
لباسام رو سریع دراوردم و با پلاستیک شامپوهام وارد حمام شدم.
وان رو پر کردم از اب ولرم و توش دراز کشیدم...
واقعا به ارامش رسیدم.
خواستم چشم ببندم و ریلکس کنم
اما وقتی که چشمام رو میبستم، همش اون خوابی که قبل از به هوش اومدنم دیدم میومد جلوش چشمام و بغض میکردم.
هنوز دربارش با هیشکی صحبت نکرده بودم.
بالاخره با داد بیداد های جونگکوک بعد چهل دقیقه که داشتم فقط الکی و از روی وسواس خودمو میشستم از حموم زدم بیرون.
کمدم رو باز کردم، بازم توقع داشتم لباسام کثیف باشه ولی با بوی خوب مواد شوینده متوجه شدم مادرجون به فکر لباسا هم بوده.
توی ذهنم قربون صدقش رفتمو بعد پوشیدن لباس زیر هام یه تیشرت گشاد مشکی با شلوار راحتی همرنگش هم پوشیدم.
نشستم جلوی ایینه، موهام رو سشوار کشیدمو بعد اروم از پشت بستم، گره خیلی نرمی داده بودم و نمیخواستم به ریشه موهام فشار بیاد.
با زدن عطرم نفس عمیقی کشیدم

+ اخیـــش!! حالا شد و حالا میتونم بگم بله بالاخره امروز به زندگی برگشتم!!

350 لایک
130 بازنشر
دیدگاه ها (۱۱)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_418با دیدن جونگکوک که ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_419لبامو به هم فشار دا...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_416امروز از دکتر اجازه...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_415اول سمت اتاق پلیس پ...

~سرنوشت من چیست~پارت هفدهمادامه...جونگکوک::ببینم تو..حق حق.....

بی مناسبت خواستم براتون چندپارتی بزارمم، بده؟ خیلی وقته چندپ...

جنون مافیا ☆part22S1☆جونگکوک: باید همین امشب برگردم ...: ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط