#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۰: تهدید
عصر همان روز.
سوآ تازه از ساختمان دانشکده بیرون آمده بود.
گوشیاش ویبره رفت.
شماره ناشناس.
سوآ اخم کرد و پیام را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا عکس لود شود.
و وقتی تصویر واضح شد…
قلبش فرو ریخت.
عکس خودش بود.
در آغوش جونگکوک.
پشت ساختمان دانشگاه.
پیام زیرش نوشته بود:
«لحظه قشنگیه.»
سوآ فوراً نوشت:
«تو کی هستی؟»
جواب خیلی زود آمد.
«کسی که چند تا عکس جالب از تو و ولیعهد داره.»
سوآ نفسش را آرام بیرون داد.
پیام بعدی:
«نگران نباش. هنوز جایی منتشر نشده.»
سوآ مستقیم نوشت:
«چی میخوای؟»
چند ثانیه سکوت*
بعد جواب آمد.
«خیلی ساده.»
پیام بعدی:
«از ولیعهد فاصله بگیر.»
سوآ ابروهایش در هم رفت.
«چی؟»
پاسخ آمد:
«تو دانشگاه همه فکر میکنن فقط یه دانشجوی معمولی هستی.»
«ولی اگه این عکسها پخش بشه…»
چند ثانیه بعد پیام بعدی آمد.
«همه میفهمن چرا بعضی استادها باهات نرمترن.»
سوآ دندانهایش را روی هم فشار داد.
پیام ادامه داشت:
«میفهمن چرا ولیعهد همیشه طرف تو رو میگیره.»
پیام آخر آمد.
«اون وقت همه فکر میکنن تو با نزدیک شدن بهش داری از موقعیتش استفاده میکنی.»
چند ثانیه سکوت*
«و اون وقت… اعتبارت تو دانشگاه تمومه.»
سوآ به صفحه گوشی خیره ماند.
انگشتهایش آرام مشت شد.
پیام آخر رسید:
«فقط کافیه ازش فاصله بگیری.»
«دیگه دورش نچرخ.»
«اون وقت عکسها هم برای همیشه پاک میشن.»
در همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
— «سوآ؟»
او سریع گوشی را پایین آورد.
جونگکوک بود.
وقتی صورت سوآ را دید، فوراً متوجه شد چیزی درست نیست.
— «چی شده؟»
سوآ سریع گفت:
— «هیچی.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
چشمهایش دقیق روی صورت او ماند.
— «این قیافه هیچی نیست.»
سوآ نگاهش را دزدید.
— «فقط خستهام.»
جونگکوک آرام گفت:
— «سوآ.»
او سکوت کرد.
چند ثانیه.
جونگکوک آهستهتر گفت:
— «کی اذیتت کرده؟»
سوآ لحظهای به او نگاه کرد.
در ذهنش فقط یک فکر میچرخید.
اگر حقیقت را بگوید…
جونگکوک احتمالاً کل دانشگاه را زیر و رو میکند.
و اگر نگوید…
باید وانمود کند که دیگر نمیخواهد نزدیکش باشد.
و این… تقریباً غیرممکن بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۰: تهدید
عصر همان روز.
سوآ تازه از ساختمان دانشکده بیرون آمده بود.
گوشیاش ویبره رفت.
شماره ناشناس.
سوآ اخم کرد و پیام را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا عکس لود شود.
و وقتی تصویر واضح شد…
قلبش فرو ریخت.
عکس خودش بود.
در آغوش جونگکوک.
پشت ساختمان دانشگاه.
پیام زیرش نوشته بود:
«لحظه قشنگیه.»
سوآ فوراً نوشت:
«تو کی هستی؟»
جواب خیلی زود آمد.
«کسی که چند تا عکس جالب از تو و ولیعهد داره.»
سوآ نفسش را آرام بیرون داد.
پیام بعدی:
«نگران نباش. هنوز جایی منتشر نشده.»
سوآ مستقیم نوشت:
«چی میخوای؟»
چند ثانیه سکوت*
بعد جواب آمد.
«خیلی ساده.»
پیام بعدی:
«از ولیعهد فاصله بگیر.»
سوآ ابروهایش در هم رفت.
«چی؟»
پاسخ آمد:
«تو دانشگاه همه فکر میکنن فقط یه دانشجوی معمولی هستی.»
«ولی اگه این عکسها پخش بشه…»
چند ثانیه بعد پیام بعدی آمد.
«همه میفهمن چرا بعضی استادها باهات نرمترن.»
سوآ دندانهایش را روی هم فشار داد.
پیام ادامه داشت:
«میفهمن چرا ولیعهد همیشه طرف تو رو میگیره.»
پیام آخر آمد.
«اون وقت همه فکر میکنن تو با نزدیک شدن بهش داری از موقعیتش استفاده میکنی.»
چند ثانیه سکوت*
«و اون وقت… اعتبارت تو دانشگاه تمومه.»
سوآ به صفحه گوشی خیره ماند.
انگشتهایش آرام مشت شد.
پیام آخر رسید:
«فقط کافیه ازش فاصله بگیری.»
«دیگه دورش نچرخ.»
«اون وقت عکسها هم برای همیشه پاک میشن.»
در همان لحظه صدایی پشت سرش آمد.
— «سوآ؟»
او سریع گوشی را پایین آورد.
جونگکوک بود.
وقتی صورت سوآ را دید، فوراً متوجه شد چیزی درست نیست.
— «چی شده؟»
سوآ سریع گفت:
— «هیچی.»
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
چشمهایش دقیق روی صورت او ماند.
— «این قیافه هیچی نیست.»
سوآ نگاهش را دزدید.
— «فقط خستهام.»
جونگکوک آرام گفت:
— «سوآ.»
او سکوت کرد.
چند ثانیه.
جونگکوک آهستهتر گفت:
— «کی اذیتت کرده؟»
سوآ لحظهای به او نگاه کرد.
در ذهنش فقط یک فکر میچرخید.
اگر حقیقت را بگوید…
جونگکوک احتمالاً کل دانشگاه را زیر و رو میکند.
و اگر نگوید…
باید وانمود کند که دیگر نمیخواهد نزدیکش باشد.
و این… تقریباً غیرممکن بود.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
44 لایک
25 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۱.۸k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط