The Boss Savage
The Boss Savage
part8
دختر نگاه هیزش رو از سر تا پای مرد جذاب رو به روش که تیپ چرمش نشون میداد زیادی مایه داره چرخوند و بعد با به دندون گرفتن لب پایینش گفت:
*اینجا جذاب تر از اون هم پیدا میشه چه اصراری به دیدن اون داری؟
+ برای هرزگی نیومدم کار شخصی دارم باهاش بهش بگو بیاد...
چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند و از مرد فاصله گرفت و با پا گذاشتن داخل اتاق پشت سرش جونگکوک تونست صدای بلندش رو که دختر مورد نظرش رو صدا میکرد بشنوه.
به دیوار اتاق رو به روی اتاق داخل راهرو تکیه داد و با کردن دست هاش داخل جیب های شلوارش به فرش قرمز رنگ زیر پاش خیره شد.
از اینجا بودن خسته شده بود و یواش یواش حوصله اش داشت سر میرفت.
چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید اما مجبور شد با شنیدن صدای پاشنه های کفشی چشم هاش رو باز کنه و به نوای اشنای اون پاشنه ها گوش کنه:
سومین: با من کاری داشتین آقا؟
نگاهش رو از پاشنه بلند قرمز رنگ دختر به ساق پاهای صاف و نرمش و بعد دامن کوتاه و پیرهن نگین داش و در نهایت به صورتش ... با زدن پوزخند معروفش گفت:
+سلام سومین...
بالا اومدن سر مرد دختر نگاه ماتش رو روی تمامی اجزای صورت مرد چرخوند و جوری که انگار به چشم های خودش هم اعتماد نداره گفت:
سومین: جونگکوک؟...این غیر ممکنه....
...........................................................................................
سومین: باورم نمیشه 5 سال گذشته.......
نگاهش رو از سر تا پای مرد چرخوند با چشم هایی که اشک درش حلقه زده بود به چشم هاش خیره شد زیادی دلتنگ بود برای دیدن دوباره اون چشم ها زیادی دلتنگ بود....
سومین: هنوزم همونی اصلا تغییر نکردی...
+ولی تو خیلی تغییر کردی...
با اشاره غیر مستقیم مرد به شغل شر افتمندانه اش پوزخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت و با نوازش فنجون شکلات داغش گفت:
سومین: توی این 5 سال اتفاقات زیادی برام افتاد.... برای همون که تو ازشون بی خبری از همشون....
part8
دختر نگاه هیزش رو از سر تا پای مرد جذاب رو به روش که تیپ چرمش نشون میداد زیادی مایه داره چرخوند و بعد با به دندون گرفتن لب پایینش گفت:
*اینجا جذاب تر از اون هم پیدا میشه چه اصراری به دیدن اون داری؟
+ برای هرزگی نیومدم کار شخصی دارم باهاش بهش بگو بیاد...
چشم هاش رو داخل کاسه چرخوند و از مرد فاصله گرفت و با پا گذاشتن داخل اتاق پشت سرش جونگکوک تونست صدای بلندش رو که دختر مورد نظرش رو صدا میکرد بشنوه.
به دیوار اتاق رو به روی اتاق داخل راهرو تکیه داد و با کردن دست هاش داخل جیب های شلوارش به فرش قرمز رنگ زیر پاش خیره شد.
از اینجا بودن خسته شده بود و یواش یواش حوصله اش داشت سر میرفت.
چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید اما مجبور شد با شنیدن صدای پاشنه های کفشی چشم هاش رو باز کنه و به نوای اشنای اون پاشنه ها گوش کنه:
سومین: با من کاری داشتین آقا؟
نگاهش رو از پاشنه بلند قرمز رنگ دختر به ساق پاهای صاف و نرمش و بعد دامن کوتاه و پیرهن نگین داش و در نهایت به صورتش ... با زدن پوزخند معروفش گفت:
+سلام سومین...
بالا اومدن سر مرد دختر نگاه ماتش رو روی تمامی اجزای صورت مرد چرخوند و جوری که انگار به چشم های خودش هم اعتماد نداره گفت:
سومین: جونگکوک؟...این غیر ممکنه....
...........................................................................................
سومین: باورم نمیشه 5 سال گذشته.......
نگاهش رو از سر تا پای مرد چرخوند با چشم هایی که اشک درش حلقه زده بود به چشم هاش خیره شد زیادی دلتنگ بود برای دیدن دوباره اون چشم ها زیادی دلتنگ بود....
سومین: هنوزم همونی اصلا تغییر نکردی...
+ولی تو خیلی تغییر کردی...
با اشاره غیر مستقیم مرد به شغل شر افتمندانه اش پوزخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت و با نوازش فنجون شکلات داغش گفت:
سومین: توی این 5 سال اتفاقات زیادی برام افتاد.... برای همون که تو ازشون بی خبری از همشون....
- ۶۸۲
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط