p.اخر
♡درخواستی♡
ویو ات
جیمین ادامه داد و ولم نمیکرد. ذله شدم.
+تو برادرمی و حق نداری دخالت کنی(عربده)
_چه برادری؟ ها چه برادری من نامزدمت(داد)
ات یک لحطه ساکت شد. انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشت. ات زد به لیان و بهش اشاره کرد که بره. جمین گریش افتاد.
زانوهاش خالی شد و زانو زد جلوی ات. ات هم داشت با شک بهش نگاه میگرد. جیمین دستای ات را گرفت. و براش مل گذشته را تعریف کرد.
ات هم فقط داشت نگاهش میکرد. جیمین دیگه حرفی برای گفتن نداشت و فقط به ات میگفت:
_ات تورا خدا منا ببخش. بهم یه فرصت دیگه بده.
اما ات هیچی نمیگفت.ساکت بود و داشت بهش نگاه میکرد. انگار که داشت از التماس کردن جیمین لذت میبردـ
جیمین به قیافه ات نگاه کرد. ولی هیچ اثری از تعجب یا شوک توش نبود. از جاش بلند شد. وایساد مقابل ات.
_چ.. چرا تعجب نکردی؟ چرا همه چیز انقدر برات عادیه؟ من تورا با گذشتت اشنا کردم باید تعج...
+نه تعجب نمیکنم. چون من از گذشتم خبر دارم. از لحظه به لحظه اش.
ات دست به سینه میشه و میره به دسته مبل تکیه میده.
_چ.. ـچی؟ دکتر گفت که تو فراموشی داری؟ اخه چجوری؟
+اره... بهت گفت من فراموشی دارم چون من اینجوری خواستم...
_یعنی چی من هیچی نمیفهمم. اخه برای چی؟
+اون نشب توی بار دیدم داری با یه دختر خوش میگذرونی. بدترین حالا داشتم تو باعث شدی یه حسی داشته باشم که تاحالا نداشته بودم. برگشتم خونه ولی نتونستم بمونم. رفتم نشستم توی پارک.
+میخاستم ازت طلاق بگیرم... نه فقط چون بهم خیانت کردی به خاطر تموم کار هایی که باهام کردی. وقتی عصبی بودی و سر من خالی میکردی و کتکم میزدی.
به سرد بودنت باهام به خاطر همه چیز.
_ا..
+گوش کن و حرف نزن.
ات نشست روی مبل و دوباره دست به سینه شد و به جیمین زل زد و شروع کرد به تعریف کردن.
+بعد گفتم نه این کارا نمیکنم. چون بازم دوست داشتم. و میدونستم اگه این کارا بکنم تو به خاطر خودخواهیت پدر و مادرما اذیت میکنی. سوار ماشین شدم که برگردم خونه که یهو تصادف کردم.
+بیهوش شدم. و بعد که بهوش اومدم دیدم دکتر بالا سرمه. و به بخاطر اینکه بهت یه فرصت دیگه بدم به دکتر گفتم که بهتون بگه من فراموشی دارم.
+که دیدم تو خودتو برادرم معرفی کردی... و هروز جلوی چشمم با اون دختره.... اره.
+منتظر بودم بیای و همه چیزا با زبون خودت بگی و خب وقتی فهمیدم دارم برات مهم میشم و تو یه حسایی بهم داری رفتم با لیان. همه چیز با لیان یه نقشه بود. فقط برای اینکه تورا اذیت کنم.
جمین داشت با تعجب و حس پشیمونی به ات نگاه میکرد. نمیدونست چی بگه.
_ا... ات میشه بهم یه فرصت دیگه بدی؟ خواهش میکنم.
+دیره.
_قول میدم همه چیزا برات جبران کنم. قول میدم گذشته را فراموش کنیم جوری که انگار نبود.
+اگه گذشته نبود من الان اینجا نبودم.
ات مثل یه سنگ بود بی احساس... ولی از درون میخاست بهش بگه گریه نکنه. طاقت نداره. میخاست بگه که هنوز دوستش داره.
جیمین شکست. بدجور. فقط میخاست برگرده به گذشته یا اینکه ات ببخشتش.
_ات تورا خدا. من خیلی پشیمونم(گریه)
_قول میدم باهم یه زندگی خوب بسازیم. یه زندگی شاهانه پر از عشق.
..........................+
_ات یه چیزی بگو انقدر ساکت نباش.
و با مشت میزنه توی دیوار. دیوار خونی میشه. دست جیمینم همینجور.ات ترسید. نه به خاطر داد به خاطر اینکه ترسید جیمین چیزیش بشه.
+تو چیکار کردی؟(ترسیده... از جاش بلند شد و رفت دست جیمنا گرفت)
_ات برگرد....تورا خدا...
ات یه نگاهی به چشمای جیمین کرد. پشیمونیا میدید. و خواست بهش یه فرصت بده پس.
+باشه قبول.
جیمین خوشحال شد. ات را بغل کرد. از اون روز به بعد زندگیشون خیلی قشنگ شد.کلی عشق و محبت توش بود. بدون خیانت و دروغ.
و حتی یه پسر کوچولو هم اضافه شده بود 😉
و پایانـــــــــ
بچه خوشحال میشم که صادقانه نظرتونا توی کامنت ها بهم بگین و با یه لایک خوشحالم کنید. ❤️🔥🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
ویو ات
جیمین ادامه داد و ولم نمیکرد. ذله شدم.
+تو برادرمی و حق نداری دخالت کنی(عربده)
_چه برادری؟ ها چه برادری من نامزدمت(داد)
ات یک لحطه ساکت شد. انگار که هیچ حرفی برای گفتن نداشت. ات زد به لیان و بهش اشاره کرد که بره. جمین گریش افتاد.
زانوهاش خالی شد و زانو زد جلوی ات. ات هم داشت با شک بهش نگاه میگرد. جیمین دستای ات را گرفت. و براش مل گذشته را تعریف کرد.
ات هم فقط داشت نگاهش میکرد. جیمین دیگه حرفی برای گفتن نداشت و فقط به ات میگفت:
_ات تورا خدا منا ببخش. بهم یه فرصت دیگه بده.
اما ات هیچی نمیگفت.ساکت بود و داشت بهش نگاه میکرد. انگار که داشت از التماس کردن جیمین لذت میبردـ
جیمین به قیافه ات نگاه کرد. ولی هیچ اثری از تعجب یا شوک توش نبود. از جاش بلند شد. وایساد مقابل ات.
_چ.. چرا تعجب نکردی؟ چرا همه چیز انقدر برات عادیه؟ من تورا با گذشتت اشنا کردم باید تعج...
+نه تعجب نمیکنم. چون من از گذشتم خبر دارم. از لحظه به لحظه اش.
ات دست به سینه میشه و میره به دسته مبل تکیه میده.
_چ.. ـچی؟ دکتر گفت که تو فراموشی داری؟ اخه چجوری؟
+اره... بهت گفت من فراموشی دارم چون من اینجوری خواستم...
_یعنی چی من هیچی نمیفهمم. اخه برای چی؟
+اون نشب توی بار دیدم داری با یه دختر خوش میگذرونی. بدترین حالا داشتم تو باعث شدی یه حسی داشته باشم که تاحالا نداشته بودم. برگشتم خونه ولی نتونستم بمونم. رفتم نشستم توی پارک.
+میخاستم ازت طلاق بگیرم... نه فقط چون بهم خیانت کردی به خاطر تموم کار هایی که باهام کردی. وقتی عصبی بودی و سر من خالی میکردی و کتکم میزدی.
به سرد بودنت باهام به خاطر همه چیز.
_ا..
+گوش کن و حرف نزن.
ات نشست روی مبل و دوباره دست به سینه شد و به جیمین زل زد و شروع کرد به تعریف کردن.
+بعد گفتم نه این کارا نمیکنم. چون بازم دوست داشتم. و میدونستم اگه این کارا بکنم تو به خاطر خودخواهیت پدر و مادرما اذیت میکنی. سوار ماشین شدم که برگردم خونه که یهو تصادف کردم.
+بیهوش شدم. و بعد که بهوش اومدم دیدم دکتر بالا سرمه. و به بخاطر اینکه بهت یه فرصت دیگه بدم به دکتر گفتم که بهتون بگه من فراموشی دارم.
+که دیدم تو خودتو برادرم معرفی کردی... و هروز جلوی چشمم با اون دختره.... اره.
+منتظر بودم بیای و همه چیزا با زبون خودت بگی و خب وقتی فهمیدم دارم برات مهم میشم و تو یه حسایی بهم داری رفتم با لیان. همه چیز با لیان یه نقشه بود. فقط برای اینکه تورا اذیت کنم.
جمین داشت با تعجب و حس پشیمونی به ات نگاه میکرد. نمیدونست چی بگه.
_ا... ات میشه بهم یه فرصت دیگه بدی؟ خواهش میکنم.
+دیره.
_قول میدم همه چیزا برات جبران کنم. قول میدم گذشته را فراموش کنیم جوری که انگار نبود.
+اگه گذشته نبود من الان اینجا نبودم.
ات مثل یه سنگ بود بی احساس... ولی از درون میخاست بهش بگه گریه نکنه. طاقت نداره. میخاست بگه که هنوز دوستش داره.
جیمین شکست. بدجور. فقط میخاست برگرده به گذشته یا اینکه ات ببخشتش.
_ات تورا خدا. من خیلی پشیمونم(گریه)
_قول میدم باهم یه زندگی خوب بسازیم. یه زندگی شاهانه پر از عشق.
..........................+
_ات یه چیزی بگو انقدر ساکت نباش.
و با مشت میزنه توی دیوار. دیوار خونی میشه. دست جیمینم همینجور.ات ترسید. نه به خاطر داد به خاطر اینکه ترسید جیمین چیزیش بشه.
+تو چیکار کردی؟(ترسیده... از جاش بلند شد و رفت دست جیمنا گرفت)
_ات برگرد....تورا خدا...
ات یه نگاهی به چشمای جیمین کرد. پشیمونیا میدید. و خواست بهش یه فرصت بده پس.
+باشه قبول.
جیمین خوشحال شد. ات را بغل کرد. از اون روز به بعد زندگیشون خیلی قشنگ شد.کلی عشق و محبت توش بود. بدون خیانت و دروغ.
و حتی یه پسر کوچولو هم اضافه شده بود 😉
و پایانـــــــــ
بچه خوشحال میشم که صادقانه نظرتونا توی کامنت ها بهم بگین و با یه لایک خوشحالم کنید. ❤️🔥🎀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۰k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط