☆درخواستی ☆
☆درخواستی ☆
زندگی از همون اول روی خوشی به ات و شارلوت خواهرش که فقط یه نوزاد سه ماهه بودن نشون نداد.
فقط سه ماهشون بود که پدر و مادرشون توی یه تصادف مردن. ات و شارلوت هم چون کسی را نداشتن دولت اونها را به بهزیستی منتقل کرد.
چند روز نگذشته بود که یک خانواده شارلوت را سرپرستی گرفت ولی ات را نه. ات تنها مونده بود.
سال ها گذشت ا/ت وشارلوت بزرگ شدن.شارلوت خبر نداشت که اونا پدر و مادر واقعیشش نیستن و یه خواهر داره چون بهش نگفتن.
و ات؟ از وجود شارلوت خبر داشت فقط نخواست که شارلوت هم بکشه توی باتلاق خودش. پس از دور میدیدش از دور دوستش داشت و مواظبش بود.
ویو شارلوت
زندگیم مثل بهشت بود. پدر و مادرم بهترین بودن، بهترین اخلاق را. ولی مادرم به خاطر یه مریضی مرد.
از اون به بعد اخلاق و رفتار پدرم باهام تغییر کرد. انگار که هیچوقت بچش نبودم.
کتکم میزد و باهام مثل کلفت رفتار میکنه. حتی تازگی یه زن دیگه گرفته. که اونم باهام بدتر رفتار میکنه.
جایی ندارم برم. حتی کسی هم ندارم که پیشش بمونم پس باید تحمل کنم.
امروز روز مدرسه.(کلاس ۱۱)از اینکه دوباره قرار تهیونگ را ببینم خیلی خوشحالم. تنها کسیه که به خاطرش زندم. بهتر میشه گفت تنها امید زندگیمه.
اگه اون نبود تا الان صد باره خودما کش... ته بودم. فرم مدرسما پوشیدم و کیفما برداشتم و رفتم مدرسه.
هنوز پاما توی مدرسه که سرزنش و مسخره کردن بچها شروع شد. رفتم سر کلاس و روز اول ازاد بودیم.
رفتم و روی پله ها تنها نشستم. داشتم به بچها نگاه میکردم و حسرت مکشیدم که چرا یه دوستم ندارم. چرا انقدر تنها و بدبختم. که یهو...
ویو تهیونگـ
بلند شدم اماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم مدرسه. زنک اول کنار بچه ها جمع شدیم. که روی شرطبندی مجبور شدم شارلوت را بکشم طرف خودم و بعد ولش کنم.
نمیدونم چرا ولی قبول کردم انگار که خوشم میاد اذیتش کنم😂
از کلاس اومدم بیرون رفتم از همین الان نقشه را شروع کنم. دیدم تنها نشسته روی پله ها.
اخی دلم براش سوخت یک ساله تنهاعه. قصد بدی ندارم ولی برای شرط بندی مجبورم.
_سلام شارلوت.
شارلوت تعجب کرد و یکم خودشو کشید عقب.
♡س... س.. لام.
_نظرت درمورد یه کافه چیه؟
♡ک.. کافه؟
_چرا هل کردی؟ ارومش باش قرار
نیست بخورمت که😂
♡نه من خب چیز...
_میای یا نه؟ یک کلمه چرا انقدر لقمه را دور سرت تاب میدی؟
♡اره میام(خیلی تند گفت)
_عا عالیه... پس بعد مدرسه ساعت ۶میبینمت
♡باش.
ویو شارلوت
هل کرده بودم. حتی نمیتونستم مثل ادم حرف بزنم. ای خدایاااا. چرا قبول کردم؟ این چه گو..هی بود من خوردم. الان باید چیکار کنم؟
هوووف اروم باش قرار نیست که بخورتت. میری اونجا و یه چیزی میخوری یکم حرف میزنی و برمیگردی. به قول خودش نمیخاد بخورتت که. اروم باش.
ویو اخر هفته.
یک هفته ای میشد که شارلوت و تهیونگه با هم بودن. و اخر هفته هم جشن خوش امد مدرسه بود. یه جور پارتی.
تهیونگ اماده شد و رفت دنبال شارلوت و باهم رفتن سوار مکان جشن.
ویو ات.
مدرسه ما از این چیزا نداره. جشنا... خوش امد گویی اینحور چیزا. پس تصمیم گرفتم شب برم و مثل همیشه از دور شارلوت را ببینم.
میدونستم کجاست و ساعت چنده جشن پس اماده شدم و رفتم توی مکان.
همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه اون پسره که همراه شارلوت بود رفت روی صحنه و شروع کرد به حرف زدن.
معلوم بود حالش دست خودش نیست و مسته... احمق حتی نمیتونه روی پاش بند بشه.
_شارلوت تو واقعا یه احمقییی. تو واقعا فکر کردی من دوست دارم؟ احمق😂من از همون اول نقشم این بود که بهت نزدیک بشم بعد ولت کنم. 😂توهم خیلی ساده و زود باوری. خیلی زود هم اعتماد میکنی احمق. تو یه توسری خوری. که حتی پدرشم دوستش نداره..
هم خودش کتکت میزنع و بعد نامادریت احمق. بعد تو فکر من دوست دارم؟ بدبخت حتی پدرت هم دوست نداره
درسته تهیونگ کله گنده مدرسه ست ولی این کارش؟ اصلا قابل عضم نبودـ
ویو شارلوت
خیلی اونجا خورد شدم. حقیقت مثل یه اجر گنده خورد توی صورتم. دوست میگفت.
پدرم منا دوست نداره بعد من توقع دارم یکی دیگه دوست داشته باشه؟ از اونجا دویدم و رفتم بیرون.
فقط میدویدم. رسیدم به یه ساختمون نمیساخته. خشم، بدبخت،نا امیدی و... بهم اجازه داد برم اخرین طبقه و....
ویو ات
من چرا نمیدونستم پدر و مادرش کتکتش میزنن؟ چرا باید الان بفهمم که چقدر تنهاعه؟
تو یه چشم بهم زدن از اونجا رفته بود. دویدم نبالش. ولی پیداش نکردم. گشتم کلی گشتم ولی نبود.
داشتم به گشتن ادامه میدادم که یه چیزی از اون بالا افتاد جلو پام. شوکه شدم. جرئت نکردم پایین پام را نگاه کنم.
قلبم ریخت. ترسیده بودم. من هنوز بهش نگفتم که من وجود دارم. من هستم. من خواهرشم.
حمایت فراموش نشه قشنگام❤️🔥🎀
زندگی از همون اول روی خوشی به ات و شارلوت خواهرش که فقط یه نوزاد سه ماهه بودن نشون نداد.
فقط سه ماهشون بود که پدر و مادرشون توی یه تصادف مردن. ات و شارلوت هم چون کسی را نداشتن دولت اونها را به بهزیستی منتقل کرد.
چند روز نگذشته بود که یک خانواده شارلوت را سرپرستی گرفت ولی ات را نه. ات تنها مونده بود.
سال ها گذشت ا/ت وشارلوت بزرگ شدن.شارلوت خبر نداشت که اونا پدر و مادر واقعیشش نیستن و یه خواهر داره چون بهش نگفتن.
و ات؟ از وجود شارلوت خبر داشت فقط نخواست که شارلوت هم بکشه توی باتلاق خودش. پس از دور میدیدش از دور دوستش داشت و مواظبش بود.
ویو شارلوت
زندگیم مثل بهشت بود. پدر و مادرم بهترین بودن، بهترین اخلاق را. ولی مادرم به خاطر یه مریضی مرد.
از اون به بعد اخلاق و رفتار پدرم باهام تغییر کرد. انگار که هیچوقت بچش نبودم.
کتکم میزد و باهام مثل کلفت رفتار میکنه. حتی تازگی یه زن دیگه گرفته. که اونم باهام بدتر رفتار میکنه.
جایی ندارم برم. حتی کسی هم ندارم که پیشش بمونم پس باید تحمل کنم.
امروز روز مدرسه.(کلاس ۱۱)از اینکه دوباره قرار تهیونگ را ببینم خیلی خوشحالم. تنها کسیه که به خاطرش زندم. بهتر میشه گفت تنها امید زندگیمه.
اگه اون نبود تا الان صد باره خودما کش... ته بودم. فرم مدرسما پوشیدم و کیفما برداشتم و رفتم مدرسه.
هنوز پاما توی مدرسه که سرزنش و مسخره کردن بچها شروع شد. رفتم سر کلاس و روز اول ازاد بودیم.
رفتم و روی پله ها تنها نشستم. داشتم به بچها نگاه میکردم و حسرت مکشیدم که چرا یه دوستم ندارم. چرا انقدر تنها و بدبختم. که یهو...
ویو تهیونگـ
بلند شدم اماده شدم و سوار ماشینم شدم و رفتم مدرسه. زنک اول کنار بچه ها جمع شدیم. که روی شرطبندی مجبور شدم شارلوت را بکشم طرف خودم و بعد ولش کنم.
نمیدونم چرا ولی قبول کردم انگار که خوشم میاد اذیتش کنم😂
از کلاس اومدم بیرون رفتم از همین الان نقشه را شروع کنم. دیدم تنها نشسته روی پله ها.
اخی دلم براش سوخت یک ساله تنهاعه. قصد بدی ندارم ولی برای شرط بندی مجبورم.
_سلام شارلوت.
شارلوت تعجب کرد و یکم خودشو کشید عقب.
♡س... س.. لام.
_نظرت درمورد یه کافه چیه؟
♡ک.. کافه؟
_چرا هل کردی؟ ارومش باش قرار
نیست بخورمت که😂
♡نه من خب چیز...
_میای یا نه؟ یک کلمه چرا انقدر لقمه را دور سرت تاب میدی؟
♡اره میام(خیلی تند گفت)
_عا عالیه... پس بعد مدرسه ساعت ۶میبینمت
♡باش.
ویو شارلوت
هل کرده بودم. حتی نمیتونستم مثل ادم حرف بزنم. ای خدایاااا. چرا قبول کردم؟ این چه گو..هی بود من خوردم. الان باید چیکار کنم؟
هوووف اروم باش قرار نیست که بخورتت. میری اونجا و یه چیزی میخوری یکم حرف میزنی و برمیگردی. به قول خودش نمیخاد بخورتت که. اروم باش.
ویو اخر هفته.
یک هفته ای میشد که شارلوت و تهیونگه با هم بودن. و اخر هفته هم جشن خوش امد مدرسه بود. یه جور پارتی.
تهیونگ اماده شد و رفت دنبال شارلوت و باهم رفتن سوار مکان جشن.
ویو ات.
مدرسه ما از این چیزا نداره. جشنا... خوش امد گویی اینحور چیزا. پس تصمیم گرفتم شب برم و مثل همیشه از دور شارلوت را ببینم.
میدونستم کجاست و ساعت چنده جشن پس اماده شدم و رفتم توی مکان.
همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه اون پسره که همراه شارلوت بود رفت روی صحنه و شروع کرد به حرف زدن.
معلوم بود حالش دست خودش نیست و مسته... احمق حتی نمیتونه روی پاش بند بشه.
_شارلوت تو واقعا یه احمقییی. تو واقعا فکر کردی من دوست دارم؟ احمق😂من از همون اول نقشم این بود که بهت نزدیک بشم بعد ولت کنم. 😂توهم خیلی ساده و زود باوری. خیلی زود هم اعتماد میکنی احمق. تو یه توسری خوری. که حتی پدرشم دوستش نداره..
هم خودش کتکت میزنع و بعد نامادریت احمق. بعد تو فکر من دوست دارم؟ بدبخت حتی پدرت هم دوست نداره
درسته تهیونگ کله گنده مدرسه ست ولی این کارش؟ اصلا قابل عضم نبودـ
ویو شارلوت
خیلی اونجا خورد شدم. حقیقت مثل یه اجر گنده خورد توی صورتم. دوست میگفت.
پدرم منا دوست نداره بعد من توقع دارم یکی دیگه دوست داشته باشه؟ از اونجا دویدم و رفتم بیرون.
فقط میدویدم. رسیدم به یه ساختمون نمیساخته. خشم، بدبخت،نا امیدی و... بهم اجازه داد برم اخرین طبقه و....
ویو ات
من چرا نمیدونستم پدر و مادرش کتکتش میزنن؟ چرا باید الان بفهمم که چقدر تنهاعه؟
تو یه چشم بهم زدن از اونجا رفته بود. دویدم نبالش. ولی پیداش نکردم. گشتم کلی گشتم ولی نبود.
داشتم به گشتن ادامه میدادم که یه چیزی از اون بالا افتاد جلو پام. شوکه شدم. جرئت نکردم پایین پام را نگاه کنم.
قلبم ریخت. ترسیده بودم. من هنوز بهش نگفتم که من وجود دارم. من هستم. من خواهرشم.
حمایت فراموش نشه قشنگام❤️🔥🎀
- ۱.۱k
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط