The last part

The last part


شب ساعت 21:00...

لباس خیلی خوشگل و باز پوشیده بودم(عکسش اسلاید 2) و میز شام رو خودم با سلیقه و رویایی چیده بودم.. و منتظر کوکی بودم...

5 مین بعد...

صدای کلید انداختن در اومد.. کوکی رو دیدم و اروم به سمتش رفتم.. اول کمی به سر تا پام نگاه کرد..بعد لبخندی زد و دستشو برام باز کرد به نشونه اینکه برم بغلش.. منم رفتم بغلش... سفت گرفته بودم و نفس های عمیق میکشید...

_اخیششششش... تمام خستگی دنیا از تنم بیرون رفت.
کوکی.. بیا بریم شام بخوریم..
_وایسا.. قبلش بهم بگو ببینم..این چه لباسیه پوشیدی؟..میخوای تحریکم کنی؟(بم)
_میدونی که... تحریک بشم به فاک میری بیب..

بوسه ای روی گوشم زد..

عه... ساکت شو و فقط بیا غذا بخوریم
_(خنده)

رفتیم سر میز شام..

_اووو..دختر کوچولوی بابا چه کرده...
(ذوق)
_(دستشو رو قلبش گذاشت و چشماش رو بست)
_اخ پرنسس ناز بابا.. قربون ذوق کردنت بشم نفسم
کوکی.. میخوام یه اعترافی کنم...
_چی... جان.. جان دلم بگو سریع
(خنده).. اروم باش...
خب.. خب.. من.. من
_تو چی؟
عاشقتم.. دیگه نمیخوام انکارش کنم
_چی... درست شنیدم؟
_بگو.. بگو خواب نمیبینم.. بگو واقعیته(بغض)
عاشقتم بابایی..
_ من برات میمیرم پرنسسم.. بیا بغل بابا...جوجه کوچولوی ددی

رفتم بغلش و این بار بدون هیچ مانعی محکم بغلش کردم.. اونم سفت گرفته بودم.. بعد از کلی بوسه و بغل از هم جدا شدیم...بوسه ای روی لبام کاشت و مک زد.. جدا شد..

_دختر کوچولوی من...
_عاشقتم… به اندازه‌ی فاصله‌ی بین آخرین ضربان قلبم و اولین نفسِ بعد از تو.
منم عاشقتم.. به اندازه‌ی تمام راه‌هایی که دنیا می‌تونست منو نرسونه به تو، ولی رسوند.. :)



The end🍓..



شرطا برای فیک جدید..(کل پارت های جدید)

70 لایک
30 بازنشر
8 فالو

قربونتون برم منتظر کامنت های زیباتون هستم💖🥹🪄......
دیدگاه ها (۴۱)

part 6تو تمام این مدت نگاه های خیره جونگکوک رو روی خودم حس م...

part 5_با حرفات عصبیم میکنی.. با کارات.. رفتارات.... چرا نمی...

The last part _چیشد؟(نگران) *منو ببخشید+چیزی نیست.. ممنونم*خ...

ته :کوکی کجایی ؟؟؟!کوک:رو تراسم بیا اینجا ته :اوکی اومدم کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط