part 6
part 6
تو تمام این مدت نگاه های خیره جونگکوک رو روی خودم حس میکردم...
+خب.. بریم
_بریم
باهم رفتیم سمت طبقه پایین.... سمت میز رفتیم که صندلی رو برام عقب کشید... یکم نگاهش کردم و لبخند محوی زدم... نشستم روی صندلی و اونم نشست کنارم... خودش برام لقمه میگرفت و به خوردم میداد...
+کوک.. من خودم میتونم بخورم(نق نقو)
_نوچ... هنوز بچه ای.. خودم بهت میدم
+خب... اینطوری... خودت... خودت نمیتونی بخوری که..
باورم نمیشد همچین حرفی زدم...
_چی... الان تو نگران من شدی
+نه... نه.. فقط معذبم اینجوری...
_اوه.. باشه..خب پس نظرت چیه تو هم به من غذا بدی؟
+چ.. چی.. نه... بهتره هرکس خودش غذاشو بخوره..
_او... پس میخوای غذامو بخورم؟
+آ.. آره
یهو لباشو گذاشت رو لبام... مک عمیقی زد و جدا شد... چشمام بزرگ شده بود...
_هوم...غذای خوشمزه ای بود
15 مین بعد...
از سر صندلی بلند شدیم... اجوما میز رو تمیز کرد..
_توله... نظرت چیه یکم فیلم ببینیم...
+باشه
رفتیم و روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستیم.... وسطای فیلم بودیم که دستشو اروم گذاشت دور کمرم و به خودش چسبوند..نفس عمیقی کشیدم... و سعی کردم اروم باشم.. سرشو جلو اورد رو صورتم... خمار نگاهم میکرد.. منم تو چشماش زل زده بودم...
یه جور خاص نگاهم میکرد... خمار... مست..نگاهش رفت سمت لبام و آب دهنشو قورت داد... دیگه طاقت نیوورد و لباشو گذاشت رو لبام... چند ثانیه حرکت نمیکرد.. و بعد شروع کرد به بوسه های ریز و درشت زدن... تقلا نمیکردم جدا بشم... چون اون همسرم بود و حق قانونیش بود که بخواد منو ببوسه... ولی همکاریم نمیکردم و این عذابش میداد...
_نمیخوای لبای ددی رو ببوسی؟(بم)
+اخه... اخه...
_همکاری کن
و دوباره لباشو گذاشت... مجبور بودم همکاری کنم.. هم دلم براش میسوخت هم میدونستم تنبیهم میکنه...
بوسه های ماهرانه ای روی لبام میکاشت و زبونش رو وارد دهنم کرد.. با زبون من بازی میکرد و گاز میگرفت...چشماش بسته بود.. همینطور میبوسید.. که با حس کمبود نفس به سینه های ورزیده اش کوبیدم.. ازم جدا شد
_عالی بود بیب..
_ لبات از هر مسکنی بیشتر بهم ارامش میده
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم..
_توله خجالتی(لبخند)
یک ماه بعد...
تو این یک ماه... جونگکوک تونسته بود خودشو بهم ثابت کنه... با کاراش.. رفتاراش... حرفاش... و اینکه دیگه مثل قبل اونقدر ادم نمیکشت.. مگر کسایی که واقعا حقشون بود... اما ادمایی که به من نزدیک میشن رو در حد مرگ کتک میزد.. ولی نمیکشت... همینم برای من عالی بود.... برای منی که بهش وابسته شده بودم و امشب قرار بود عشقمو بهش اعتراف کنم... اون خیلی مهربون شده بود.. باورم نمیشد تونسته بود انقدر تغییر کنه.. حداقل برای من..
تو تمام این مدت نگاه های خیره جونگکوک رو روی خودم حس میکردم...
+خب.. بریم
_بریم
باهم رفتیم سمت طبقه پایین.... سمت میز رفتیم که صندلی رو برام عقب کشید... یکم نگاهش کردم و لبخند محوی زدم... نشستم روی صندلی و اونم نشست کنارم... خودش برام لقمه میگرفت و به خوردم میداد...
+کوک.. من خودم میتونم بخورم(نق نقو)
_نوچ... هنوز بچه ای.. خودم بهت میدم
+خب... اینطوری... خودت... خودت نمیتونی بخوری که..
باورم نمیشد همچین حرفی زدم...
_چی... الان تو نگران من شدی
+نه... نه.. فقط معذبم اینجوری...
_اوه.. باشه..خب پس نظرت چیه تو هم به من غذا بدی؟
+چ.. چی.. نه... بهتره هرکس خودش غذاشو بخوره..
_او... پس میخوای غذامو بخورم؟
+آ.. آره
یهو لباشو گذاشت رو لبام... مک عمیقی زد و جدا شد... چشمام بزرگ شده بود...
_هوم...غذای خوشمزه ای بود
15 مین بعد...
از سر صندلی بلند شدیم... اجوما میز رو تمیز کرد..
_توله... نظرت چیه یکم فیلم ببینیم...
+باشه
رفتیم و روی کاناپه جلوی تلویزیون نشستیم.... وسطای فیلم بودیم که دستشو اروم گذاشت دور کمرم و به خودش چسبوند..نفس عمیقی کشیدم... و سعی کردم اروم باشم.. سرشو جلو اورد رو صورتم... خمار نگاهم میکرد.. منم تو چشماش زل زده بودم...
یه جور خاص نگاهم میکرد... خمار... مست..نگاهش رفت سمت لبام و آب دهنشو قورت داد... دیگه طاقت نیوورد و لباشو گذاشت رو لبام... چند ثانیه حرکت نمیکرد.. و بعد شروع کرد به بوسه های ریز و درشت زدن... تقلا نمیکردم جدا بشم... چون اون همسرم بود و حق قانونیش بود که بخواد منو ببوسه... ولی همکاریم نمیکردم و این عذابش میداد...
_نمیخوای لبای ددی رو ببوسی؟(بم)
+اخه... اخه...
_همکاری کن
و دوباره لباشو گذاشت... مجبور بودم همکاری کنم.. هم دلم براش میسوخت هم میدونستم تنبیهم میکنه...
بوسه های ماهرانه ای روی لبام میکاشت و زبونش رو وارد دهنم کرد.. با زبون من بازی میکرد و گاز میگرفت...چشماش بسته بود.. همینطور میبوسید.. که با حس کمبود نفس به سینه های ورزیده اش کوبیدم.. ازم جدا شد
_عالی بود بیب..
_ لبات از هر مسکنی بیشتر بهم ارامش میده
خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم..
_توله خجالتی(لبخند)
یک ماه بعد...
تو این یک ماه... جونگکوک تونسته بود خودشو بهم ثابت کنه... با کاراش.. رفتاراش... حرفاش... و اینکه دیگه مثل قبل اونقدر ادم نمیکشت.. مگر کسایی که واقعا حقشون بود... اما ادمایی که به من نزدیک میشن رو در حد مرگ کتک میزد.. ولی نمیکشت... همینم برای من عالی بود.... برای منی که بهش وابسته شده بودم و امشب قرار بود عشقمو بهش اعتراف کنم... اون خیلی مهربون شده بود.. باورم نمیشد تونسته بود انقدر تغییر کنه.. حداقل برای من..
- ۶۳۹
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط