part 5

part 5


_با حرفات عصبیم میکنی.. با کارات.. رفتارات.... چرا نمیخوای بفهمی عاشقتم لعنتی... چرا نمیخوای بفهمی دیوونتم.. اخه چطوری بهت بگم (داد و بغض)
+اروم باش...(نگران)
_بفهم لعنتی... بفهم عاشقتم(شکسته)

دلم براش سوخت.. اون حجم از بغضی که هیچوقت نشونش نداد رو یه جا جلوم شکوند... اون حجم از شکستگی... عاشقی... و من نفهمیده بودمش... فکر میکردم فقط داره دروغ میگه که عاشقمه... اما من هنوزم ازش میترسم.. و میخواستم واقعیتو بهش بگم.

+کوک...
_جانم... جان کوک
+تو... تو خیلی ترسناکی...
پوزخندی زد..
+من ازت میترسم... تو... تو خیلی ادم کشتی.. ادمایی که بیگناه بودن.. ادمایی که هیچ کار خطایی نکرده بودن..(گریه)
_ا.ت... از کجا مطمئنی کسایی که من کشتم بی گناه بودن؟
_به عشقی که بهت دارم قسم میخورم... هیچکس رو به ناحق نکشتم.. یک بار بهم اعتماد کن ا.ت.. یک بار(بغض)

نمیدونستم چرا... دوست داشتم بهش فرصت بدم... خودم تو شوک بودم.. ولی ته دلم یه حس بهم میگفت بهش فرصت بدم...

+کوک... من... من... بهت یه فرصت میدم
_چی؟... چی گفتی؟
+بهت فرصت میدم خودتو بهم ثابت کنی.. و اگه نتونی و همه حرفات دروغ باشه... بیشتر از قبل ازت متنفر میشم...
_باورم نمیشه... بهت قول میدم.. قول میدم خودمو ثابت کنم...
_در ضمن... زبون درازی نکن توله.. تو هرچقدرم از من متنفر بشی من بیشتر از قبل عاشقت میشم..
+همین منو میترسونه جونگکوک... اینکه به خاطر من قتل انجام بدی..
_هرکس نزدیک چیزی که مال منه بشه... کشته میشه
+(نفس کلافه)
_حالام بخواب پرنسس ددی

هنوزم کمی میترسیدم.. اما سعی کردم فقط بخوابم..
رومو ازش گرفتم و به طرف مخالفش خوابیدم.. که سریع دستی دور کمرم حلقه شد و منو سمت خودش کشوند.. هینی کشیدم..

_هیششششش..
+کو.. کوکی
_فقط بخواب..
+با... باشه

بیخیالش شدم... به هرحال اون شوهرم بود...


صبح روز بعد..

با حس چیزی رو گردنم از خواب بیدار شدم.. چشمامو باز کردم که صورت جونگکوک رو دیدم تو گردنم.. که فقط داشت نفس های عمیق میکشید و بوسه های پی در پی ریز میزد...

+آی... جونگکوک... چیکار میکنی؟
_بیب... بوی توت فرنگی میدی(بم)
+اخه... الان وقت این کاراس.. صبح به این زودی
_پس کی وقتشه دختر بابا...

و بوسه ی خیسی گذاشت و سرشو بلند کرد..
بوسه ای روی چشمام گذاشت...

+چرا... ام.. امروز نرفتی سر کار(اروم)
_تا یک هفته نمیرم هیچ جا... فقط پیش بیبیم میمونم تا عشقم بهش ثابت بشه..(لبخند)
+یک هفته؟.. میدونی چقدر کار میریزه رو سرت..
_هیچ چیز مهم تر از تو نیست دخترم
+اوهوم..
_حالام پاشو بریم صبحونه بخوریم پرنسس کوچولوم

بلند شدم و رفتم سرویس و کارهای لازم رو انجام دادم... همش به این فکر میکردم ایا کاری که دارم میکنم درسته یا نه... به هرحال من فرصتم رو بهش دادم..
از سرویس بیرون اومدم.. موهامم مرتب کردم و یکم به پوستم رسیدم..
دیدگاه ها (۱۰)

پارت سه داخل کامنتای پارت 2 هست🍓✨part 4دستشو دور کمرم گذاشت ...

part 2*صبح بخیر دخترم... بیدار شدی؟ (لبخند) صبح شماهم بخیر ...

love in the dark⑧③چند ساعت بعد چشمامو باز کردم جونگکوک رو دی...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۳۶پوزخند زد: فریب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط