اشکای ات دونهدونه روی صورتش سرازیر شد نفساش تند شده بود قلبش به شدت ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟖

اشکای ات دونه‌دونه روی صورتش سرازیر شد. نفساش تند شده بود، قلبش به شدت می‌کوبید. با صدای لرزون گفت:

ـ «مـن… دیگه طاقت ندارم… باهات قهرم ، کوک! دیگه باهام حرف نزن!»

(اخ که چقدر ناراحت شدم بک..یرم که قهری زنیکه......)

کوک که هنوز کنارش دراز کشیده بود، با خونسردی به صورت خیس ات نگاه کرد.

لبخند کجی زد و با صدای عمیقش پرسید:

ـ «قهر کردی؟…»

ات با حرص سرشو تکون داد:
ـ «آره! قهرم!»

(اینخو قرار بود حرف نزن دیگه باش چیشدد)

کوک بی‌خیال شونه‌هاشو بالا انداخت، خم شد نزدیک گوشش

و همون‌طور که لبخندشو حفظ کرده بود زمزمه کرد:

ـ «با کی؟»

(با عمم)

ات یکهو خشکش زد.

چشماش گرد شد و سرشو سریع برگردوند سمتش.
ـ «چ چی گفتی؟»

کوک دوباره تکرار کرد، این‌بار با صدای نرم‌تر اما شیطنتی‌تر:

ـ «گفتم با کی قهر می‌کنی؟… مگه کسی غیر از منو داری؟»

(مینا:من اینجا کشکممممم)

ات از شدت خجالت و عصبانیت جیغ خفه‌ای زد و با مشت زد به سینه‌ی کوک:

ـ «خفه شو! عوضی!»

ولی کوک فقط خندید.

خنده‌ای کوتاه و عمیق.

بعد همون‌طور که اشکای اتو پاک می‌کرد، بوسه‌ی کوتاهی روی پیشونیش زد.

(خر شد)

ـ «می‌دونی که قهر کردن هم باعث نمی‌شه ازت دست بکشم.»

ات با بغض، ولی لرزون زیر لب گفت:

ـ «ازت متنفرم… خیلی زیاد…»

(واضحه)

کوک جواب داد:

ـ«باشه. متنفر باش… ولی مال من بمون.»

(بیلاخخخخ)
دیدگاه ها (۳)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗ات نفسشو محکم بیرون داد و با...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟔𝟎ات با حرص از روی تخت بلند شد...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟕نور کم‌رنگ صبح از لای پرده ا...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟔ات هنوز نفس‌نفس می‌زد. اشک‌ه...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟓کوک نفسشو سنگین بیرون داد. چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط