نور کمرنگ صبح از لای پرده افتاده بود داخل اتاق
𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟕
نور کمرنگ صبح از لای پرده افتاده بود داخل اتاق.
ات با پلکهای سنگین آروم چشمهاشو باز کرد.
اولین چیزی که حس کرد، سنگینی دستی بود که دور کمرش حلقه شده.
یه لحظه قلبش تند زد.
برگشت و دید کوک هنوز خوابیده، صورتش خیلی نزدیک بود.
نفسهای آروم و منظمش به گونهی ات میخورد.
ات سریع یادش افتاد دیشب چی شده… رنگش سرخ شد، قلبش به شدت کوبید.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ «نه… این… این فقط یه خواب بود…»
(اره اره عزیزم 😈)
خواست آروم دست کوک رو از دور کمرش کنار بزنه، ولی درست همون لحظه کوک تکون خورد و چشمهاشو باز کرد.
نیمخیز شد و با لبخند خوابآلود گفت:
ـ «صبح بخیر… معجزهی من.»
(چه گوها)
ات با وحشت عقب رفت، اما هنوز توی بغل کوک گیر بود.
ـ «وایستا… دیشب… دیشب تو…»
( اخی تاز ویندوزش امده بالا)
کوک لبخندشو عمیقتر کرد، انگشتشو گذاشت روی لبهای ات.
ـ «هیس… میدونم چی میخوای بگی.
فقط بدون… من هیچچیو یادم نمیره.
حتی نفسهات، حتی لرزیدنهات.»
ات با چشمای پر از اشک و خجالت سرشو پایین انداخت.
ـ «من… من باید ازت متنفر باشم… چرا هنوز پیشتم؟»
(ببخشیندا ولی چون ک*صخولی)
کوک خندید، آروم دستشو روی گونهی ات کشید.
ـ «چون ته دلت میدونی نمیتونی ازم جدا شی.»
(مدیونی فکر کنی دارم بالا میارم)
ات سرشو محکم تکون داد، ولی اشکاش دوباره سرازیر شد…
(اخی بچه🥸)
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟕
نور کمرنگ صبح از لای پرده افتاده بود داخل اتاق.
ات با پلکهای سنگین آروم چشمهاشو باز کرد.
اولین چیزی که حس کرد، سنگینی دستی بود که دور کمرش حلقه شده.
یه لحظه قلبش تند زد.
برگشت و دید کوک هنوز خوابیده، صورتش خیلی نزدیک بود.
نفسهای آروم و منظمش به گونهی ات میخورد.
ات سریع یادش افتاد دیشب چی شده… رنگش سرخ شد، قلبش به شدت کوبید.
زیر لب زمزمه کرد:
ـ «نه… این… این فقط یه خواب بود…»
(اره اره عزیزم 😈)
خواست آروم دست کوک رو از دور کمرش کنار بزنه، ولی درست همون لحظه کوک تکون خورد و چشمهاشو باز کرد.
نیمخیز شد و با لبخند خوابآلود گفت:
ـ «صبح بخیر… معجزهی من.»
(چه گوها)
ات با وحشت عقب رفت، اما هنوز توی بغل کوک گیر بود.
ـ «وایستا… دیشب… دیشب تو…»
( اخی تاز ویندوزش امده بالا)
کوک لبخندشو عمیقتر کرد، انگشتشو گذاشت روی لبهای ات.
ـ «هیس… میدونم چی میخوای بگی.
فقط بدون… من هیچچیو یادم نمیره.
حتی نفسهات، حتی لرزیدنهات.»
ات با چشمای پر از اشک و خجالت سرشو پایین انداخت.
ـ «من… من باید ازت متنفر باشم… چرا هنوز پیشتم؟»
(ببخشیندا ولی چون ک*صخولی)
کوک خندید، آروم دستشو روی گونهی ات کشید.
ـ «چون ته دلت میدونی نمیتونی ازم جدا شی.»
(مدیونی فکر کنی دارم بالا میارم)
ات سرشو محکم تکون داد، ولی اشکاش دوباره سرازیر شد…
(اخی بچه🥸)
- ۹.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط