" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۴
ویو راوی
نورا چند لحظه به انگشت های تهیونگ خیره شد که با صدای تهیونگ به خودش اومد
_ میگم از شیشه جدید خوشت اومد ؟
+ شیشه جدید ؟ ...... اره اره خیلی خوبه ، دستت درد نکنه
_ چیزی شده ؟
+نه چطور ؟
_ مطمئنی ؟ اخه یه جوری شدی
+اره بابا ....هیچی نیست
_ امروز مشتری برات نیومده ؟
+نه باباا مشتری که امروز زیاد اومده بود
_ خوبه پس
+اممم میگم تهیونگ امروز قبلا از اینکه بری چاپخونه کجا رفتی ؟
تهیونگ ذره ای از چاییش رو نوشید و بعد گفت
_ هیچ جا .... یدونه رفتم بگم بیان شیشه جدید برات نصب کنن
+هان ........اممم میگم چرا بدنت این همه درد میکنه؟
_ این روزا چاپخونه سفارش های زیادی داره به خاطر همین جابه جا کردن یه عالمه کاغذ یه ذره سخته
+باشه ...... کمتر از خودت کار بشه
_ چشم هر چی شما بگی
نورا لبخندی زد و یه جورایی با حرف های تهیونگ قانع شد و سعی کرد چیزی که امروز دیده رو فراموش کنه که یهو تهیونگ از جیب شلوارش کارتی رو دراورد و به نورا داد
_ امروز یکی از کارگرا اینو اورده بود .....انگار زنش آرایشگاه باز کرده .....گفتم شاید توهم دوست داشته باشی
+واقعاا برای منهه ؟
_ اره ( خنده )
+خیلی ممنونممم ( ذوق )
و پرید بغل تهیونگ و محکم از لپش بوس کرد ، بعد از اینکه چاییشون رو خوردن نورا از جاش بلند شد و به سمت ظرف های شسته نشده تلنبار شده توی سینک رفت و دستکش های مخصوصش رو پوشید و شروع کرد به شستن ظرف ها
همینطور غرق شستن ظرف ها بود دستی دور کمرش حلقه شد که باعث ترس نورا شد
+هیییی ( ترس )
تهیونگ چونه اش رو روی شونه نورا گذاشت و گفت
_ نترس منم
+ترسیدم تهیونگ چرا اینطوری میکنی ؟
_ چیه مگه دارم زنمو بغل میکنم ( خنده )
+ اخه اینطوری ؟
_ پس چطوری ؟
نورا بشقابی که داشت میشست رو اورد بالا و گفت
+اینطوری ...... بیا کمک کن
تهیونگ خندید و فت دستکش های مخصوصش رو پوشید و شروع کرد به کمک کردن نورا
+اییی خیسم نکن
_ تو اول شروع کردی
+من کجا خیست کردم فقط اب دستم ریخت
_ اعه اینطوری پس منم اب دستم ریخت
صدای خنده و کل کل هاشون کل خونه رو برداشت
بعد از اینکه ظرف ها رو شستن و خشک کردن و سرجاشون چیدن به اتاقشون رفت و برای خوابیدن اماده شدن و بعد از اون هم به خواب رفتن .......................
شرط
۱۰ لایک
۷ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۴
ویو راوی
نورا چند لحظه به انگشت های تهیونگ خیره شد که با صدای تهیونگ به خودش اومد
_ میگم از شیشه جدید خوشت اومد ؟
+ شیشه جدید ؟ ...... اره اره خیلی خوبه ، دستت درد نکنه
_ چیزی شده ؟
+نه چطور ؟
_ مطمئنی ؟ اخه یه جوری شدی
+اره بابا ....هیچی نیست
_ امروز مشتری برات نیومده ؟
+نه باباا مشتری که امروز زیاد اومده بود
_ خوبه پس
+اممم میگم تهیونگ امروز قبلا از اینکه بری چاپخونه کجا رفتی ؟
تهیونگ ذره ای از چاییش رو نوشید و بعد گفت
_ هیچ جا .... یدونه رفتم بگم بیان شیشه جدید برات نصب کنن
+هان ........اممم میگم چرا بدنت این همه درد میکنه؟
_ این روزا چاپخونه سفارش های زیادی داره به خاطر همین جابه جا کردن یه عالمه کاغذ یه ذره سخته
+باشه ...... کمتر از خودت کار بشه
_ چشم هر چی شما بگی
نورا لبخندی زد و یه جورایی با حرف های تهیونگ قانع شد و سعی کرد چیزی که امروز دیده رو فراموش کنه که یهو تهیونگ از جیب شلوارش کارتی رو دراورد و به نورا داد
_ امروز یکی از کارگرا اینو اورده بود .....انگار زنش آرایشگاه باز کرده .....گفتم شاید توهم دوست داشته باشی
+واقعاا برای منهه ؟
_ اره ( خنده )
+خیلی ممنونممم ( ذوق )
و پرید بغل تهیونگ و محکم از لپش بوس کرد ، بعد از اینکه چاییشون رو خوردن نورا از جاش بلند شد و به سمت ظرف های شسته نشده تلنبار شده توی سینک رفت و دستکش های مخصوصش رو پوشید و شروع کرد به شستن ظرف ها
همینطور غرق شستن ظرف ها بود دستی دور کمرش حلقه شد که باعث ترس نورا شد
+هیییی ( ترس )
تهیونگ چونه اش رو روی شونه نورا گذاشت و گفت
_ نترس منم
+ترسیدم تهیونگ چرا اینطوری میکنی ؟
_ چیه مگه دارم زنمو بغل میکنم ( خنده )
+ اخه اینطوری ؟
_ پس چطوری ؟
نورا بشقابی که داشت میشست رو اورد بالا و گفت
+اینطوری ...... بیا کمک کن
تهیونگ خندید و فت دستکش های مخصوصش رو پوشید و شروع کرد به کمک کردن نورا
+اییی خیسم نکن
_ تو اول شروع کردی
+من کجا خیست کردم فقط اب دستم ریخت
_ اعه اینطوری پس منم اب دستم ریخت
صدای خنده و کل کل هاشون کل خونه رو برداشت
بعد از اینکه ظرف ها رو شستن و خشک کردن و سرجاشون چیدن به اتاقشون رفت و برای خوابیدن اماده شدن و بعد از اون هم به خواب رفتن .......................
شرط
۱۰ لایک
۷ کامنت
- ۵۵۳
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط