"پرواز قوها "
"پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۳
ویو راوی
صدای زنگ ساعت کل اتاق رو پر کرد و همین باعث شد نورا با اخم ریزی چشماش رو اروم باز کنه و دستشو دراز کنه و آلارم ساعت رو خاموش کنه و بعد اروم به سمت دیگه ی تخت چرخید و با تهیونگ که هنوز خواب بود مواجه شد لبخند کوچیکی روی لب های نورا به وجود اومد و اروم دستشو بالا اورد و با نوک انگشتاش گونه های تهیونگ رو ناز کرد و بعد چند تار از موهای تهیونگ رو بین انگشتاش گرفت و با شیطنت باهاشون بازی کرد تهیونگ اخمی کرد و اروم چشماشو رو باز کرد
_ صبح بخیر
+صبح بخیر خوابالو
_ چند دقیقه اس بیدار شدی ؟
+یه ۱۰ دقیقه ای میشه
_ پس چرا بیدارم نکردی ؟
+خب گفتم یه ذره بیشتر بخوابی
تهیونگ دست نورا رو کشید و نزدیک خودش کرد و بوسه به پیشونی نورا زد
_ کوچولوی من
نورا خنده ای کرد و سریع از جاش بلند شد و گفت
+زود باش بلند شو دیرت میشه
_ باشه قشنگم
نورا رفت سمت آشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنهه و تهیونگ هم حوله اش رو برداشت و راهی حموم شد . چند دقیقه بعد بوی نون تست شده و قهوه کل خونه رو پر کرد و تهیونگ در حالی که موهای خیسش جلوی پیشونیش بود و تیشرت سفیدی تنش بود به سمت اشپزخونه اومد
_ به به چه بوی خوبی راه انداختی
نورا بشقاب رو جلوی تهیونگ گذاشت و گفت
+ دیگه دیگه
_ به به چه خوشمزه شده
+ معلومه دیگه من درست کردم ( خنده ) .......اهان راستی امروز ظهر من و مینار و لارا میخواییم بریم پیاده روی تازه تعمیر کتابخونه شهر تموم شد میخواییم بریم اونجا بچه ها میگفتن خیلی خوشگل شده
تهیونگ در حالی که جرعه ای از قهوه اش رو میخوره
_ اره شنیدم تعمیرش تموم شده انگار کتاب های جدید هم آوردن
+اره خیلییییی خوبه
و بعد هر دو مشغول صبحونه خوردن شدن چند دقیقه بعد که صبحونه تموم شد تهیونگ لباس هاش رو پوشید و رفت سمت در که بره چاپخونه ولی قبل از اینکه بره برگشت و نگاهی به نورا کرد
+چیشده ؟ چیزی جا گذاشتی ؟
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ نه
+خب برو دیگه دیرت میشه ها
_ باشه ( خنده )
وای قبل از اینکه بره به سمت نورا قدم برداشت و بدون اینکه چیزی بگه خم شد و بوسه کوتاهی به پیشونی نورا زد و بعد از خونه خارج شد و رفت سمت چاپخونه نورا هم رفت و لباس های شیرینی پزیش رو پوشید و رفت تو مغازه و شروع کرد و درست کردن شیرینی های مختلف . چند ساعت گذشت و مشتری ها یکی یکی میومدن و از شیرینی های نورا خرید میکردن ساعت تقریبا ۲:۳۰ ظهر بود که نورا با صدای زنگوله در سرش رو بالا اورد و مینار و لارا رو دید که با خوشحالی به سمتش میان
+به بههه چه عجب اومدین
× مهم اینکه بلاخره اومدیم
÷ دقیقا
+خب خواهری بگو روز اول متاهل بود چه حسی داره ؟
÷ حس عالییی داره
× خب نظرتون چیه بریم بیصبرانه میخوام کتابخونه شهر رو ببینم
+اره بریم فقط من لباسم رو عوض کنم بیام
همینکه نورا میخواست بره لباسشو عوض کنه صدای زنگوله در که به سرعت باز شد توجه اشون رو جلب کرد .......................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۳
ویو راوی
صدای زنگ ساعت کل اتاق رو پر کرد و همین باعث شد نورا با اخم ریزی چشماش رو اروم باز کنه و دستشو دراز کنه و آلارم ساعت رو خاموش کنه و بعد اروم به سمت دیگه ی تخت چرخید و با تهیونگ که هنوز خواب بود مواجه شد لبخند کوچیکی روی لب های نورا به وجود اومد و اروم دستشو بالا اورد و با نوک انگشتاش گونه های تهیونگ رو ناز کرد و بعد چند تار از موهای تهیونگ رو بین انگشتاش گرفت و با شیطنت باهاشون بازی کرد تهیونگ اخمی کرد و اروم چشماشو رو باز کرد
_ صبح بخیر
+صبح بخیر خوابالو
_ چند دقیقه اس بیدار شدی ؟
+یه ۱۰ دقیقه ای میشه
_ پس چرا بیدارم نکردی ؟
+خب گفتم یه ذره بیشتر بخوابی
تهیونگ دست نورا رو کشید و نزدیک خودش کرد و بوسه به پیشونی نورا زد
_ کوچولوی من
نورا خنده ای کرد و سریع از جاش بلند شد و گفت
+زود باش بلند شو دیرت میشه
_ باشه قشنگم
نورا رفت سمت آشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنهه و تهیونگ هم حوله اش رو برداشت و راهی حموم شد . چند دقیقه بعد بوی نون تست شده و قهوه کل خونه رو پر کرد و تهیونگ در حالی که موهای خیسش جلوی پیشونیش بود و تیشرت سفیدی تنش بود به سمت اشپزخونه اومد
_ به به چه بوی خوبی راه انداختی
نورا بشقاب رو جلوی تهیونگ گذاشت و گفت
+ دیگه دیگه
_ به به چه خوشمزه شده
+ معلومه دیگه من درست کردم ( خنده ) .......اهان راستی امروز ظهر من و مینار و لارا میخواییم بریم پیاده روی تازه تعمیر کتابخونه شهر تموم شد میخواییم بریم اونجا بچه ها میگفتن خیلی خوشگل شده
تهیونگ در حالی که جرعه ای از قهوه اش رو میخوره
_ اره شنیدم تعمیرش تموم شده انگار کتاب های جدید هم آوردن
+اره خیلییییی خوبه
و بعد هر دو مشغول صبحونه خوردن شدن چند دقیقه بعد که صبحونه تموم شد تهیونگ لباس هاش رو پوشید و رفت سمت در که بره چاپخونه ولی قبل از اینکه بره برگشت و نگاهی به نورا کرد
+چیشده ؟ چیزی جا گذاشتی ؟
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ نه
+خب برو دیگه دیرت میشه ها
_ باشه ( خنده )
وای قبل از اینکه بره به سمت نورا قدم برداشت و بدون اینکه چیزی بگه خم شد و بوسه کوتاهی به پیشونی نورا زد و بعد از خونه خارج شد و رفت سمت چاپخونه نورا هم رفت و لباس های شیرینی پزیش رو پوشید و رفت تو مغازه و شروع کرد و درست کردن شیرینی های مختلف . چند ساعت گذشت و مشتری ها یکی یکی میومدن و از شیرینی های نورا خرید میکردن ساعت تقریبا ۲:۳۰ ظهر بود که نورا با صدای زنگوله در سرش رو بالا اورد و مینار و لارا رو دید که با خوشحالی به سمتش میان
+به بههه چه عجب اومدین
× مهم اینکه بلاخره اومدیم
÷ دقیقا
+خب خواهری بگو روز اول متاهل بود چه حسی داره ؟
÷ حس عالییی داره
× خب نظرتون چیه بریم بیصبرانه میخوام کتابخونه شهر رو ببینم
+اره بریم فقط من لباسم رو عوض کنم بیام
همینکه نورا میخواست بره لباسشو عوض کنه صدای زنگوله در که به سرعت باز شد توجه اشون رو جلب کرد .......................
- ۱۸۹
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط