سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۸
فوگاکو: همه چیز رو اماده کردید
شیسویی: اره افراد رو جمع کردیم
فوگاکو: خوبه اونا ناحیهی شرقی جنگل رو پوشش بدن ما هم میریم ناحیهی غربی جنگل
ایتاچی: خب کی قراره راه بیوفتیم
شیسویی: تو هم میای مگه
ایتاچی: معلومهی که میام میخوام کمک کنم تا ناروتو پیدا بشه بقیه شک دارن ولی ما میدونیم کار ساسوکست منم میخوام بیام تا هم ناروتو پیدا بشه و هم ساسوکه برادرمو ببینم
شیسویی: ولی بهتره نیای
ایتاچی: چرا
شیسویی: اگه تو بیای کی از سوچی مراقب کنه
ایتاچی: خب مامانم که هست اون مراقبت میکنه
شیسویی: مطمئن نیستم بهتر نیست که نیای
ایتاچی: اتفاقی نمیوفته
فوگاکو: شیسویی راست میگه ایتاچی بهتره تو نیای
ایتاچی: اما بابا
فوگاکو: میدونم میخوای بیای ولی بهتره بمونی چون باید از یکی هم مراقبت کنی
ایتاچی: خیلی خب میمونم ولی دو سه روز دیگه میام پیشتون
شیسویی : قبوله
اوبیتو: دیگه بحث سر چیه
ایتاچی: هیچی من گفتم میخوام بیام اینا گفتن لازم نکرده منم میمونم از سوچی مراقبت میکنم و بعدش بهتون ملحق میشم
کاکاشی: تو هم میومدی اشکالی نداشت که
ایتاچی: منم همین رو میگم
اوبیتو: نه چه بهتر که نمیای بابا سوچی گناه داره باید یکی پیشش بمونه بدبخت میترسه عزیزم بهتره تو هم نیای نظرت چیه
کاکاشی: چی؟ چرا اونوقت؟😠
اوبیتو: بابا بخاطر اون قضیهای که خودمون میدونیم برات سخته اذیت میشی اسیب میببنید
کاکاشی: من میام اوبیتو فرقیم نمیکنه چی میگی ناروتو شاگرد منه من نمیتونم نیام
اوبیتو: اما اگه چیزتون بشه چی قربونت برم
کاکاشی: هیچی نمیشه اوبیتو من مراقب هردومون هستم درضمن مگه تو نمیای تو هم مراقب هستی دیگه پس مشکلی پیش نمیاد
اوبیتو: باشه عزیزم هر چی تو بگی ولی خیلی مراقب باید باشیا من میترسما
کاکاشی: باشه اوبیتو باشه
اوبیتو: ای من قربون تو برمممم اخه
اوبیتو لپ کاکاشی رو ماچ محکم کرد
کاکاشی: ایشش اوبیتو نکن
اوبیتو: 😄😄
ایتاچی: بیا کاکاشی هم داره میره فقط من موندم
شیسویی: تو که میدونی عزیزم چرا میگم نیا
ایتاچی: باشه ولی بعدش میاما یادت باشه
شیسویی: باشه عزیزم
فوگاکو: خب میخوایم راه بیوفتیم
شیسویی پیشونی ایتاچی رو بوسید و داشتن میرفتن که صدای میکوتو رو شنیدن میکوتو داشت میدویید طرفشون
میکوتو: واستید واستید اینو با خودتون ببرید
میکوتو دوتا کوله رو جلوشون گرفت
میکوتو: برای تو راهتون غذا گذاشتم
فوگاکو: مرسی عزیزم
و کوله رو ازش گرفت اشکای میکوتو دراومد
میکوتو: ناروتو رو برگردونید عروسم رو پیدا کنید
( میکوتو جان ناروتو کی شد عروست😄)
میکوتو: خب چیه ناروتو عروس خوشگل خودمه
( باشه بابا عروس تویه مال پسرت باشه😅)
میکوتو: عروس نازم 😢
( خب برگردیم)
میکوتو: عروسمو پیدا کنید بدون ناروتو نیاین
فوگاکو: باشه باشه خب ما رفتیم
و جست و جو شروع شد
ناروتو اهسته چشماشو باز کرد اطراف براش تار بود اولین چیزی که حس کرد پارچهی نازکی بود که روی پاهاش تکون میخورد یکمی که به خودش نگاه کرد دید لباسش عوض شده و بجاش یه لباس پارچهای نازک سفید رنگ کوتاه پوشیده لباس با هر بار نفس کشیدن ناروتو به بدنش میچسبید ناروتو با این لباس احساس برهنگی و بیدفاعی میکرد لباس به قدری نازک بود که کبودی های روی بدنش و منحنی های ظریف کمرش به وضوع قابل دیدن بود کمر و شکمش خیلی درد میکرد ناروتو سعی کرد بشینه و تازه متوجه شد که دستاش زنجیره قشنگ تو یه اتاق کوچیک محدود شده بود نمیتونست درک کنه که چرا ساسوکه باهاش این کار رو کرده اون دیگه باکره نبود الان دیگه امگای ساسوکه بود و میدونست ساسوکه روش مالیکیت شدید داره اینو قشنگ بهش ثابت کرده بود و حتی از بوی شدید رایحهای که روش ریخته بود هم میشد فهمید ناروتو افکارش بود که یهو در باز شد و قامت ساسوکه نمایان شد ساسوکه با چشمایی که به سردی یخ بود و پوستتو میسوزوند اومد تو اتاق ناروتو ناخداگاه عقب رفت و چسبید به تاج تخت ساسوکه جلوتر اومد
💙: پس بیدار شدی
ساسوکه با لحنی که توش ذره ای احساس نبود گفت
🍥: س...س..ساسو
💙: ناروتو اگه میخوای راجبه رفتن حرف بزنی میدونی که
🍥: ن..نه
💙: خوبه...... هی تو بیا تو
یه خدمتکار با سینی صبحانه اومد داخل سینی رو گذاشت روی تخت و تعظیم کوتاهی کرد و رفت بیرون
💙: خب بخور تا نمردی نمیدونم چون امگایی کم وزنی یا نه نمیخوام از کم غذایی بمیری
🍥: ف..فقط
💙: فقط چی
🍥: د..دستام...ب..بستست...ن..نمیتونم... بخورم
ساسوکی زنجیر رو از دست ناروتو باز کرد و به گردنش بست
💙: حالا دیگه میتونی
ناروتو اروم نون رو برداشت و گذاشت تو دهنش ساسوکه بلند شد و رفت بیرون و قبل از اینکه بره با لحن سرد گفت
💙: خوردنت تموم شد میگم بیان جمع کنن
🍥: ب..باشه
و ساسوکه بیرون رفت
/////////////////////////////////////////////
پایان😄
پارت ۸
فوگاکو: همه چیز رو اماده کردید
شیسویی: اره افراد رو جمع کردیم
فوگاکو: خوبه اونا ناحیهی شرقی جنگل رو پوشش بدن ما هم میریم ناحیهی غربی جنگل
ایتاچی: خب کی قراره راه بیوفتیم
شیسویی: تو هم میای مگه
ایتاچی: معلومهی که میام میخوام کمک کنم تا ناروتو پیدا بشه بقیه شک دارن ولی ما میدونیم کار ساسوکست منم میخوام بیام تا هم ناروتو پیدا بشه و هم ساسوکه برادرمو ببینم
شیسویی: ولی بهتره نیای
ایتاچی: چرا
شیسویی: اگه تو بیای کی از سوچی مراقب کنه
ایتاچی: خب مامانم که هست اون مراقبت میکنه
شیسویی: مطمئن نیستم بهتر نیست که نیای
ایتاچی: اتفاقی نمیوفته
فوگاکو: شیسویی راست میگه ایتاچی بهتره تو نیای
ایتاچی: اما بابا
فوگاکو: میدونم میخوای بیای ولی بهتره بمونی چون باید از یکی هم مراقبت کنی
ایتاچی: خیلی خب میمونم ولی دو سه روز دیگه میام پیشتون
شیسویی : قبوله
اوبیتو: دیگه بحث سر چیه
ایتاچی: هیچی من گفتم میخوام بیام اینا گفتن لازم نکرده منم میمونم از سوچی مراقبت میکنم و بعدش بهتون ملحق میشم
کاکاشی: تو هم میومدی اشکالی نداشت که
ایتاچی: منم همین رو میگم
اوبیتو: نه چه بهتر که نمیای بابا سوچی گناه داره باید یکی پیشش بمونه بدبخت میترسه عزیزم بهتره تو هم نیای نظرت چیه
کاکاشی: چی؟ چرا اونوقت؟😠
اوبیتو: بابا بخاطر اون قضیهای که خودمون میدونیم برات سخته اذیت میشی اسیب میببنید
کاکاشی: من میام اوبیتو فرقیم نمیکنه چی میگی ناروتو شاگرد منه من نمیتونم نیام
اوبیتو: اما اگه چیزتون بشه چی قربونت برم
کاکاشی: هیچی نمیشه اوبیتو من مراقب هردومون هستم درضمن مگه تو نمیای تو هم مراقب هستی دیگه پس مشکلی پیش نمیاد
اوبیتو: باشه عزیزم هر چی تو بگی ولی خیلی مراقب باید باشیا من میترسما
کاکاشی: باشه اوبیتو باشه
اوبیتو: ای من قربون تو برمممم اخه
اوبیتو لپ کاکاشی رو ماچ محکم کرد
کاکاشی: ایشش اوبیتو نکن
اوبیتو: 😄😄
ایتاچی: بیا کاکاشی هم داره میره فقط من موندم
شیسویی: تو که میدونی عزیزم چرا میگم نیا
ایتاچی: باشه ولی بعدش میاما یادت باشه
شیسویی: باشه عزیزم
فوگاکو: خب میخوایم راه بیوفتیم
شیسویی پیشونی ایتاچی رو بوسید و داشتن میرفتن که صدای میکوتو رو شنیدن میکوتو داشت میدویید طرفشون
میکوتو: واستید واستید اینو با خودتون ببرید
میکوتو دوتا کوله رو جلوشون گرفت
میکوتو: برای تو راهتون غذا گذاشتم
فوگاکو: مرسی عزیزم
و کوله رو ازش گرفت اشکای میکوتو دراومد
میکوتو: ناروتو رو برگردونید عروسم رو پیدا کنید
( میکوتو جان ناروتو کی شد عروست😄)
میکوتو: خب چیه ناروتو عروس خوشگل خودمه
( باشه بابا عروس تویه مال پسرت باشه😅)
میکوتو: عروس نازم 😢
( خب برگردیم)
میکوتو: عروسمو پیدا کنید بدون ناروتو نیاین
فوگاکو: باشه باشه خب ما رفتیم
و جست و جو شروع شد
ناروتو اهسته چشماشو باز کرد اطراف براش تار بود اولین چیزی که حس کرد پارچهی نازکی بود که روی پاهاش تکون میخورد یکمی که به خودش نگاه کرد دید لباسش عوض شده و بجاش یه لباس پارچهای نازک سفید رنگ کوتاه پوشیده لباس با هر بار نفس کشیدن ناروتو به بدنش میچسبید ناروتو با این لباس احساس برهنگی و بیدفاعی میکرد لباس به قدری نازک بود که کبودی های روی بدنش و منحنی های ظریف کمرش به وضوع قابل دیدن بود کمر و شکمش خیلی درد میکرد ناروتو سعی کرد بشینه و تازه متوجه شد که دستاش زنجیره قشنگ تو یه اتاق کوچیک محدود شده بود نمیتونست درک کنه که چرا ساسوکه باهاش این کار رو کرده اون دیگه باکره نبود الان دیگه امگای ساسوکه بود و میدونست ساسوکه روش مالیکیت شدید داره اینو قشنگ بهش ثابت کرده بود و حتی از بوی شدید رایحهای که روش ریخته بود هم میشد فهمید ناروتو افکارش بود که یهو در باز شد و قامت ساسوکه نمایان شد ساسوکه با چشمایی که به سردی یخ بود و پوستتو میسوزوند اومد تو اتاق ناروتو ناخداگاه عقب رفت و چسبید به تاج تخت ساسوکه جلوتر اومد
💙: پس بیدار شدی
ساسوکه با لحنی که توش ذره ای احساس نبود گفت
🍥: س...س..ساسو
💙: ناروتو اگه میخوای راجبه رفتن حرف بزنی میدونی که
🍥: ن..نه
💙: خوبه...... هی تو بیا تو
یه خدمتکار با سینی صبحانه اومد داخل سینی رو گذاشت روی تخت و تعظیم کوتاهی کرد و رفت بیرون
💙: خب بخور تا نمردی نمیدونم چون امگایی کم وزنی یا نه نمیخوام از کم غذایی بمیری
🍥: ف..فقط
💙: فقط چی
🍥: د..دستام...ب..بستست...ن..نمیتونم... بخورم
ساسوکی زنجیر رو از دست ناروتو باز کرد و به گردنش بست
💙: حالا دیگه میتونی
ناروتو اروم نون رو برداشت و گذاشت تو دهنش ساسوکه بلند شد و رفت بیرون و قبل از اینکه بره با لحن سرد گفت
💙: خوردنت تموم شد میگم بیان جمع کنن
🍥: ب..باشه
و ساسوکه بیرون رفت
/////////////////////////////////////////////
پایان😄
- ۴.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط