سناریو ساسونارو
مقصر
پارت ۲
همه دور میز نشسته بودن تازه داشتن غذا میکشیدن که یهو زنگ در زده شد
میکوتو: اه الان کی اومده .... بزارید من در رو باز میکنم
میکوتو ظرف پر از سوپ میسو رو داد به اوبیتویی که رفته بود برای خودش لیوان بیاره
میکوتو: یه دقیقه اینو نگه دار من در رو باز کنم
اوبیتو: هان چی الان اینو تو کجام کنم
شیسویی: اوم اوبیتو
میکوتو رفت سمت در و در رو باز کرد
میکوتو: اههه سلامممم😄 خوش اومدی .... کاکاشی
کاکاشی با یه کوله ی کوچیک تو دستش جلوی در بود
کاکاشی: ممنونم الان تازه رسیدم
میکوتو: بیا تو عزیزم😊
اوبیتو تا کاکاشی رو دید انگار که به گاو وحشی رنگ قرمز نشون بدن با سرعت دویید پیش کاکاشی و ظرف سوپ رو پرتاب کرد ظرف قشنگ شوت شد تو کاسهی فوگاکو و هرچی غذا تو کاسه بود پرتاب شد تو صورت فوگاکو اوبیتو به طرف کاکاشی هجوم برد و محکم تو بغلش فشارش داد جوری که نزدیک بود استخوانهای کاکاشی خرد بشه
کاکاشی: اوبیتو ...دا..داری..می..کشیم
اوبیتو: انقدررررررر دلممم براتتت تنگ شدهه بودددد
کاکاشی: م..منم .. دل..دلم..برات..تن..تنگ.. شده بود.... ف.فقط... الان..تو..د.اری..منو... خ.خفه .... میکنی
اوبیتو کاکاشی رو ول کرد و بعد با چشمای اشکی بهش نگاه کرد
کاکاشی: او..اوبیتو.... چیشد
اوبیتو: م..منم..با..خودت..ب.بر..معموریت... تن..تنهایی... نرو.. دلم...برات..تن..تنگ.. میشه.. خب 😢
کاکاشی: باشه بابا لوس نشو ... الفای گوگولی
اوبیتو: واقعاا میگییی وایییی کاکاشی جونمم 😍
اوبیتو سر کاکاشی رو یه ماچ کرد و داشتن میرفتن طرف میز که با فوگاکوی به گوه کشیده شده مواجه شدن کل صورتش سوپ بود و لای موهاش هم سبزی گیر کرده و با قیافهی بشدت عصبی به اوبیتو نگاه میکرد
اوبیتو: *خندهی استرسی* اوه اوه وای چرا اینطوری شدی😅
فوگاکو: اوبیتوووو همینننجااا دفنتتت میکنمم 😡
اوبیتو: بابا چیزی نشده که اتفاقی بود😅
فوگاکو در قابله رو برداشت و شوت کرد طرف اوبیتو .اوبیتو سریع جاخالی داد
فوگاکو: خفهههه ریدی بهم بعد میگی اتفاقی بود🤬
اوبیتو: حالا تو حرص نخور
فوگاکو: کاکاشییی این الفای الدنگتووو بردار ببر تو اتاقق تا با دستام خفش نکردممم🤬
کاکاشی سریع دست اوبیتو رو گرفت و کشید تو اتاق و در رو هم بست
ایتاچی: بابا خوبی
فوگاکو: بنظرت من الان خوبم ایتاچی کل صورتم بوی گوه توفو میده تو موهامم سبزی پخته شده گیر کرده حتی تو دماغمم هویج سالاد هستتت تعریفت از خوب اینه💢
میکوتو: عزیزم یکم اروم باش
فوگاکو: میرم دوش بگیرم
فوگاکو رفت سمت حموم و فقط موندن ایتاچی ، شیسویی، میکوتو و ناروتو . ناروتو تا الان فقط نظاره کننده بود و فقط داشت به ماجراهای خانوادهی اوچیها نگاه میکرد
میکوتو: ببخشید ناروتو نتونستی خوب پذیرایی بشی
🍥: نه .... خیلی خوب بود ازتون ممنونم ببخشید بهتون زحمت دادم معذرت میخوام
میکوتو: نه عریزم چه زحمتی ما باید عذر خواهی کنیم
دوباره زنگ در خورد
میکوتو: دیگه کیه
رفت و در رو باز کرد یکی از نینجا های دفتر هوکاگه بود
نینجا: سلام ناروتو اوزوماکی اینجاست
🍥: بله من اینجام چیزی شده
نینجا: هوکاگه با شما کار واجب داره
🍥: کار واجب ؟ چی؟
نینجا: نمیدونم باید بیان اونجا
🍥: باشه الان راه میوفتم
🍥: خیلی ممنون از بابت امشب خدافظ
میکوتو: خدافظ ناروتو مواظب باش
ناروتو خودشو هر چه سریع تر به دفتر هوکاگه رسوند تو راهرو ها با سرعت میدوید تا به در بزرگ رسید در زد و اروم رفت داخل سوناده پشت میز کارش نشسته بود و داشت یه چیزی رو چک میکردکه متوجهی ناروتو شد
سوناده: پس اومدی
🍥: این کار واجب چی بود
سوناده: سرنخ پیدا شده
🍥: سرنخ ؟
سوناده : اره سرنخی از .......................... ساسوکه اوچیها
قلب ناروتو اومد تو دهنش
🍥: چ..چی..
سوناده: اره بالاخره سرنخی پیدا شد چند روستا اونور تر یه جاش کل درختا نابود شده و صخره ها خرد شدن احتمالا ساسوکه موقع تمرین این کار رو کرده چون چکراش هم حس شده
🍥: من میخوام برم اونجا
سوناده: تنهایی نمیشه میخوای با خاندان اوچیه...
🍥: نه
سوناده: چرا
🍥: نمیخوام اونا با ساسوکه رو در رو بشن براشون سخته حتی اگه نشون ندن
سوناده: باشه.... پس با لی و نجی برو
🍥: خیلی خب ... کی راه میوفتیم
سوناده: ۸ صبح .... اماده باش
🍥: باشه حتما
/////////////////////////////////////////////
پایان🤗
پارت ۲
همه دور میز نشسته بودن تازه داشتن غذا میکشیدن که یهو زنگ در زده شد
میکوتو: اه الان کی اومده .... بزارید من در رو باز میکنم
میکوتو ظرف پر از سوپ میسو رو داد به اوبیتویی که رفته بود برای خودش لیوان بیاره
میکوتو: یه دقیقه اینو نگه دار من در رو باز کنم
اوبیتو: هان چی الان اینو تو کجام کنم
شیسویی: اوم اوبیتو
میکوتو رفت سمت در و در رو باز کرد
میکوتو: اههه سلامممم😄 خوش اومدی .... کاکاشی
کاکاشی با یه کوله ی کوچیک تو دستش جلوی در بود
کاکاشی: ممنونم الان تازه رسیدم
میکوتو: بیا تو عزیزم😊
اوبیتو تا کاکاشی رو دید انگار که به گاو وحشی رنگ قرمز نشون بدن با سرعت دویید پیش کاکاشی و ظرف سوپ رو پرتاب کرد ظرف قشنگ شوت شد تو کاسهی فوگاکو و هرچی غذا تو کاسه بود پرتاب شد تو صورت فوگاکو اوبیتو به طرف کاکاشی هجوم برد و محکم تو بغلش فشارش داد جوری که نزدیک بود استخوانهای کاکاشی خرد بشه
کاکاشی: اوبیتو ...دا..داری..می..کشیم
اوبیتو: انقدررررررر دلممم براتتت تنگ شدهه بودددد
کاکاشی: م..منم .. دل..دلم..برات..تن..تنگ.. شده بود.... ف.فقط... الان..تو..د.اری..منو... خ.خفه .... میکنی
اوبیتو کاکاشی رو ول کرد و بعد با چشمای اشکی بهش نگاه کرد
کاکاشی: او..اوبیتو.... چیشد
اوبیتو: م..منم..با..خودت..ب.بر..معموریت... تن..تنهایی... نرو.. دلم...برات..تن..تنگ.. میشه.. خب 😢
کاکاشی: باشه بابا لوس نشو ... الفای گوگولی
اوبیتو: واقعاا میگییی وایییی کاکاشی جونمم 😍
اوبیتو سر کاکاشی رو یه ماچ کرد و داشتن میرفتن طرف میز که با فوگاکوی به گوه کشیده شده مواجه شدن کل صورتش سوپ بود و لای موهاش هم سبزی گیر کرده و با قیافهی بشدت عصبی به اوبیتو نگاه میکرد
اوبیتو: *خندهی استرسی* اوه اوه وای چرا اینطوری شدی😅
فوگاکو: اوبیتوووو همینننجااا دفنتتت میکنمم 😡
اوبیتو: بابا چیزی نشده که اتفاقی بود😅
فوگاکو در قابله رو برداشت و شوت کرد طرف اوبیتو .اوبیتو سریع جاخالی داد
فوگاکو: خفهههه ریدی بهم بعد میگی اتفاقی بود🤬
اوبیتو: حالا تو حرص نخور
فوگاکو: کاکاشییی این الفای الدنگتووو بردار ببر تو اتاقق تا با دستام خفش نکردممم🤬
کاکاشی سریع دست اوبیتو رو گرفت و کشید تو اتاق و در رو هم بست
ایتاچی: بابا خوبی
فوگاکو: بنظرت من الان خوبم ایتاچی کل صورتم بوی گوه توفو میده تو موهامم سبزی پخته شده گیر کرده حتی تو دماغمم هویج سالاد هستتت تعریفت از خوب اینه💢
میکوتو: عزیزم یکم اروم باش
فوگاکو: میرم دوش بگیرم
فوگاکو رفت سمت حموم و فقط موندن ایتاچی ، شیسویی، میکوتو و ناروتو . ناروتو تا الان فقط نظاره کننده بود و فقط داشت به ماجراهای خانوادهی اوچیها نگاه میکرد
میکوتو: ببخشید ناروتو نتونستی خوب پذیرایی بشی
🍥: نه .... خیلی خوب بود ازتون ممنونم ببخشید بهتون زحمت دادم معذرت میخوام
میکوتو: نه عریزم چه زحمتی ما باید عذر خواهی کنیم
دوباره زنگ در خورد
میکوتو: دیگه کیه
رفت و در رو باز کرد یکی از نینجا های دفتر هوکاگه بود
نینجا: سلام ناروتو اوزوماکی اینجاست
🍥: بله من اینجام چیزی شده
نینجا: هوکاگه با شما کار واجب داره
🍥: کار واجب ؟ چی؟
نینجا: نمیدونم باید بیان اونجا
🍥: باشه الان راه میوفتم
🍥: خیلی ممنون از بابت امشب خدافظ
میکوتو: خدافظ ناروتو مواظب باش
ناروتو خودشو هر چه سریع تر به دفتر هوکاگه رسوند تو راهرو ها با سرعت میدوید تا به در بزرگ رسید در زد و اروم رفت داخل سوناده پشت میز کارش نشسته بود و داشت یه چیزی رو چک میکردکه متوجهی ناروتو شد
سوناده: پس اومدی
🍥: این کار واجب چی بود
سوناده: سرنخ پیدا شده
🍥: سرنخ ؟
سوناده : اره سرنخی از .......................... ساسوکه اوچیها
قلب ناروتو اومد تو دهنش
🍥: چ..چی..
سوناده: اره بالاخره سرنخی پیدا شد چند روستا اونور تر یه جاش کل درختا نابود شده و صخره ها خرد شدن احتمالا ساسوکه موقع تمرین این کار رو کرده چون چکراش هم حس شده
🍥: من میخوام برم اونجا
سوناده: تنهایی نمیشه میخوای با خاندان اوچیه...
🍥: نه
سوناده: چرا
🍥: نمیخوام اونا با ساسوکه رو در رو بشن براشون سخته حتی اگه نشون ندن
سوناده: باشه.... پس با لی و نجی برو
🍥: خیلی خب ... کی راه میوفتیم
سوناده: ۸ صبح .... اماده باش
🍥: باشه حتما
/////////////////////////////////////////////
پایان🤗
- ۸۴۷
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط