🖤 قفس سیاه

🖤 قفس سیاه

پارت بیست‌ونهم | دخترم

مرد چند قدم جلو آمد.

لانا با ناباوری بهش خیره شد.

— تو...

مادرش فوراً گفت:

— لانا، از ماشین پیاده نشو!

مرد لبخند زد.

— هنوز هم از من می‌ترسی؟

جونگکوک اسلحه‌اش رو بالا آورد.

— یه قدم دیگه برداری، شلیک می‌کنم.

مرد خندید.

— تو نمی‌تونی منو بکشی، جونگکوک.

جونگکوک اخم کرد.

— امتحان کن.

مرد نگاهش رو به لانا دوخت.

— دخترم، پنج ساله منتظرم.

لانا با عصبانیت گفت:

— من پدرت رو نمی‌خوام!

مرد لبخندش محو شد.

— می‌دونم چی درباره‌ی من بهت گفتن.

— پس حقیقت رو بگو!

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

— من تو رو ترک نکردم.

— پس چرا؟

— چون دنیل تهدید کرد اگه پیشت بمونم، تو رو می‌کشه.

مادر لانا آرام گفت:

— دروغ نگو!

مرد به او نگاه کرد.

— تو هنوز هم حقیقت رو ازش پنهان می‌کنی.

لانا پرسید:

— چه حقیقتی؟

مرد نزدیک‌تر شد.

— اینکه پنج سال پیش، خواهرت رو من نجات دادم.

لانا خشکش زد.

— چی؟

— و دلیل اینکه خواهرت ناپدید شد...

مکث کرد.

— این بود که دنیل می‌خواست تو رو پیدا کنه.

لانا با اشک گفت:

— پس چرا الان برگشتی؟

مرد نگاهش را به جونگکوک انداخت.

— چون وقتشه بفهمی چرا تو و جونگکوک مجبور شدید با هم ازدواج کنید.

جونگکوک سرد پرسید:

— تو از ازدواج ما خبر داشتی؟

مرد لبخند زد.

— من کسی بودم که پیشنهادش رو دادم.

لانا شوکه شد.

— چرا؟

مرد آرام گفت:

— چون فقط ازدواج شما می‌تونه...

صدای شلیک ناگهان حرفش رو قطع کرد.

مرد به زمین افتاد.

لانا جیغ زد:

— بابا!

جونگکوک فوراً او را پشت ماشین کشید.

اما قبل از اینکه چیزی بفهمند، مرد دستش رو بالا آورد و با آخرین توان گفت:

— لانا... به جونگکوک اعتماد کن.

چشم‌هایش بسته شد.

و از پشت ساختمان...

صدای دنیل بلند شد:

— حالا دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه نجاتتون بده.

ادامه دارد... 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ام | انتخابدنیل از پشت ساختمان بیرون آمد.—...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهشتم | فرارشیشه‌ها خرد شدند.جونگکوک فور...

🖤 قفس سیاهپارت بیست‌وهفتم | سفر به سئولصبح زود، لانا و جونگک...

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

🖤 پارت دهم | رد خونلانا با عجله پشت سر جونگکوک از عمارت بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط