(درخواستی)
Jeon Jungkook
prt:۴
"جونگ کوک روی گاز رو نگاه کرد بعد کلافه گفت:"
-نگو حتی شامم درست نکردی؟عالیه از صبح تا شب کار کن صبح زنت با دسته گلش یجور برینه توی اعصابت شبم یه جور دیگه عالیه اصلا حرف نداره
"اینو گفت کلافه از آشپز خونه بیرون رفت خودشو به کاناپه رسوند کیفش از روی کاناپه خاکستری رنگ چنگ زد به سمت میز ناهار خوری رفت صندلی رو عقب داد روش نشست لپ تاپش رو باز کرد جلوش گذاشت ورقه هارو در آورد و در آخر عینکش رو به چشماش زد تا چشمای تیله ای مشکیش رو به نمایش بزاره یکی از ورقه هارو برداشت شروع کرد به تصیح کردن ورقه"
"دختر با بغض شروع کرد به دوباره اشپزی کردن
همه کارهارو با دقت انجام میداد تا مثل چند ساعت پیش خراب نکنه
چند پیمانه برنج دم گذاشت، سه تا تخم مرغ شکوند ، چند ساقه پیازچه خورد کرد و کم کم
غذارو اماده میکرد"
.
.
.
"غذا رو داخل ظرف تمیز و مرتب ریخت و جلوی جونگکوک گذاشت"
"پسر نگاهی به بشقاب انداخت عینکش رو یکم جابهجا کرد با صدای گرفته گفت:"
-دستت دردنکنه *سرد*
"بعد دوباره مشغول تصیح کردن ورقه ها شد نگاهش بین لب تاپ و ورقه رد بدل میشد حتی یک دقیقه هم به دختر نگاه نمیکرد"
"دختر روبه رویه پسر نشست که پسر از سر حرص دختر زیر لب گفت:"
-پارک یونا اومم نمیره خوبی گرفته آفرین
"دختر سرش رو پایین انداخت موهایه بازش جلوی صورتش رو گرفت
گشنش نبود و میلی به غذا خوردن نداشت ، از روی صندلی بلند شد
سردردش از قبل بیشتر شده بود ، سمت کابینت رفت
قرص رو همراه با اب خورد و اشپزخونه رو ترک کرد"
"پسر نگاهی به حرکات دختر هم نکرد ...
ورقه های تصیح شده رو یه گوشه گذاشت لب تاپ رو بست دست هاش رو پشت برد قلج(درسته؟)کمرش رو شکوند بعد از جاش بلند شد نگاهی به غذا روی میز کرد برداشتش به سمت سینک رفت ظرف روی سینگ گذاشت ورقه هارو برداشت داخل پوشه گذاشت پوشه روی میز گذاشت به سمت راه پله رفت تک به تک قدم هاش توی راه رو اکو میشد در اتاق باز کرد باد خنکی به صورتش خورد اتاق سرد تاریک بود انگار حاکم تاریکی اونجا حکم فرمایی میکرد به سمت داخل رفت روی تخت نگاهی کرد که دید"
"دختر با صورت که خیس از اشک بود روی تخت دراز کشیده و خوابیده
انگاری که اصلا براش مهم نبود ..پس بالشتش رو برداشت
سمت کمد رفت یک پتو هم گرفت دستش و از اتاق خارج شد"
"به سمت کاناپه طوسی رنگ رفت روش دراز کشید دستش رو زیر سرش گذاشت به سقف زل شد هیچ نوری توی خونه نبود تنها نور ماه بود که حاکم زورگو تارکی رو شکست میداد باهاش مبارزه میکرد...
به این ور اون ور غلط میخورد ولی خوابش نمیبرد گرسنش بول معدش ضعف میکرد روی مبل نشست به این ور اون ور نگاه کرد پشت موهاش رو خاروند بعدش پاهاش رو روی زمین گذاشت به سمت آشپز خونه رفت چراغ روشن کرد در یخجال باز کرد نگاهی به محتوای داخل یخجال کرد:"
ادامه دارد...
هعی گشادی گذاشتم کنار و پارت چهار رو زیاد کردم 🤣🤣
همکار:
ا.ت:https://wisgoon.com/victor66
جونگکوک:@iloveli
🫧بوس به کلتون🫧
prt:۴
"جونگ کوک روی گاز رو نگاه کرد بعد کلافه گفت:"
-نگو حتی شامم درست نکردی؟عالیه از صبح تا شب کار کن صبح زنت با دسته گلش یجور برینه توی اعصابت شبم یه جور دیگه عالیه اصلا حرف نداره
"اینو گفت کلافه از آشپز خونه بیرون رفت خودشو به کاناپه رسوند کیفش از روی کاناپه خاکستری رنگ چنگ زد به سمت میز ناهار خوری رفت صندلی رو عقب داد روش نشست لپ تاپش رو باز کرد جلوش گذاشت ورقه هارو در آورد و در آخر عینکش رو به چشماش زد تا چشمای تیله ای مشکیش رو به نمایش بزاره یکی از ورقه هارو برداشت شروع کرد به تصیح کردن ورقه"
"دختر با بغض شروع کرد به دوباره اشپزی کردن
همه کارهارو با دقت انجام میداد تا مثل چند ساعت پیش خراب نکنه
چند پیمانه برنج دم گذاشت، سه تا تخم مرغ شکوند ، چند ساقه پیازچه خورد کرد و کم کم
غذارو اماده میکرد"
.
.
.
"غذا رو داخل ظرف تمیز و مرتب ریخت و جلوی جونگکوک گذاشت"
"پسر نگاهی به بشقاب انداخت عینکش رو یکم جابهجا کرد با صدای گرفته گفت:"
-دستت دردنکنه *سرد*
"بعد دوباره مشغول تصیح کردن ورقه ها شد نگاهش بین لب تاپ و ورقه رد بدل میشد حتی یک دقیقه هم به دختر نگاه نمیکرد"
"دختر روبه رویه پسر نشست که پسر از سر حرص دختر زیر لب گفت:"
-پارک یونا اومم نمیره خوبی گرفته آفرین
"دختر سرش رو پایین انداخت موهایه بازش جلوی صورتش رو گرفت
گشنش نبود و میلی به غذا خوردن نداشت ، از روی صندلی بلند شد
سردردش از قبل بیشتر شده بود ، سمت کابینت رفت
قرص رو همراه با اب خورد و اشپزخونه رو ترک کرد"
"پسر نگاهی به حرکات دختر هم نکرد ...
ورقه های تصیح شده رو یه گوشه گذاشت لب تاپ رو بست دست هاش رو پشت برد قلج(درسته؟)کمرش رو شکوند بعد از جاش بلند شد نگاهی به غذا روی میز کرد برداشتش به سمت سینک رفت ظرف روی سینگ گذاشت ورقه هارو برداشت داخل پوشه گذاشت پوشه روی میز گذاشت به سمت راه پله رفت تک به تک قدم هاش توی راه رو اکو میشد در اتاق باز کرد باد خنکی به صورتش خورد اتاق سرد تاریک بود انگار حاکم تاریکی اونجا حکم فرمایی میکرد به سمت داخل رفت روی تخت نگاهی کرد که دید"
"دختر با صورت که خیس از اشک بود روی تخت دراز کشیده و خوابیده
انگاری که اصلا براش مهم نبود ..پس بالشتش رو برداشت
سمت کمد رفت یک پتو هم گرفت دستش و از اتاق خارج شد"
"به سمت کاناپه طوسی رنگ رفت روش دراز کشید دستش رو زیر سرش گذاشت به سقف زل شد هیچ نوری توی خونه نبود تنها نور ماه بود که حاکم زورگو تارکی رو شکست میداد باهاش مبارزه میکرد...
به این ور اون ور غلط میخورد ولی خوابش نمیبرد گرسنش بول معدش ضعف میکرد روی مبل نشست به این ور اون ور نگاه کرد پشت موهاش رو خاروند بعدش پاهاش رو روی زمین گذاشت به سمت آشپز خونه رفت چراغ روشن کرد در یخجال باز کرد نگاهی به محتوای داخل یخجال کرد:"
ادامه دارد...
هعی گشادی گذاشتم کنار و پارت چهار رو زیاد کردم 🤣🤣
همکار:
ا.ت:https://wisgoon.com/victor66
جونگکوک:@iloveli
🫧بوس به کلتون🫧
- ۷۷۶
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط