My soul

My soul

part 24


« ویو تهیونگ »


دیگه بیشتر از این نمی‌تونستم بخوابم این هاری ذلیل مرده هم که گرفته عین خرس خوابیده، حالا من چی کنم... تو روستای خودمون حداقل رو زمین کشاورزی کار میکردم و سرگرم میشدم اینجا رسما هیچ کاری برای من وجود نداره

همون‌طور که قدم میزدم و اطرافم نگاه میکردم به زمین خاکی رسیدم همون جایی که سربازها تمرین شمشیرزنی میکردن... با حسرت نگاشون میکردم کاشکی منم میتونستم اما نمیشه...

کل زندگیم بعد از فوت پدرم عوض شد، من فرزند ارشد بودم وظیفه من محافظت و مراقبت از مادرم و خواهر و برادر کوچکترم بود، نباید تنهاشون میذاشتم، اونا غیر من کسی دیگری نداشتن برای همین رو زمین های کشاورزی همسایه هامون و بقیه مردم روستا کار میکردم و پول ناچیزی میگرفتم از هیچی بهتر بود... بخاطر اونا ارزوی من که شوالیه شدن و خدمت به امپراطور بود از بین رفت... با صدای کسی به خودم اومدم

سرباز: اهای تو غریبه... اینجا چیکار میکنی؟... نکنه جاسوسی... اهاییی اینجا جاسوس داریم

تهیونگ: ( چی باورم نمیشد... جاسوس... من... همینجوری برای خودش داشت هوار می کشید... باید هرچه زودتر باهاش حرف میزدم ) هعی اروم باش من جاسوس نیستم

سرباز: تو یک دروغگویی... تا حالا اینجا ندیدمت... پس نتیجه می گیریم یا جاسوسی یا دزدی... حالا تا زندان ننداختمت زودتر اعتراف کن

دیگه داشت کفرم در میومد، بدجوری اعصابم خورد شده بود تا خواستم حرفی بزنم دیدم تعظیم کرد... این چش شد یهو... حضور کسی پشت سرم حس کردم و بعد هم صداش به وضوح کنار گوشم شنیدم



ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

My soul part 23اوکی بابا فهمیدم، حالا چرا منو شاهزاده اورده ...

My soul part 22ندیمه: ( نگاهی بهم انداخت، لبخندی زد ) مشکلی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط