هر شب وقتی پلکهایم آرام روی هم میلغزند سوت قطاری دور
هر شب، وقتی پلکهایم آرام روی هم میلغزند، سوتِ قطاری دوردست در درونم بیدار میشود.
قطاری که نه روی ریلهای آهنی، بلکه بر مسیرهای نرمِ رویا حرکت میکند.
من رانندهاش هستم.
با دستانی که فرمانِ شب را گرفتهاند و چشمانی که از پنجرهی خیال به دوردستها نگاه میکنند.
قطارم از ایستگاهِ خواب حرکت میکند؛
از کنار جنگلهایی که برگهایشان از نور ماه ساخته شده،
از روی پلهایی که روی رودخانههای خاطره کشیده شدهاند،
و از میان شهرهایی که چراغهایشان مثل ستارهها در دل تاریکی میدرخشند.
مسافرانم رویاها هستند؛
کودکی که دوباره میخندد،
آرزویی که هنوز به دنیا نیامده،
و خاطرهای که آهسته در صندلی کناری نشسته است.
قطار در سکوتِ شب جلو میرود،
تا جایی که مرزِ خواب و خیال محو میشود.
و وقتی سپیده سر میرسد،
قطار آرام در ایستگاه صبح میایستد…
و من با چشمانی نیمهبیدار میدانم
که امشب دوباره رانندهی همان قطار خواهم شد؛
قطاری که هر شب مرا به دورترین سرزمینهای رویا میبرد.
قطاری که نه روی ریلهای آهنی، بلکه بر مسیرهای نرمِ رویا حرکت میکند.
من رانندهاش هستم.
با دستانی که فرمانِ شب را گرفتهاند و چشمانی که از پنجرهی خیال به دوردستها نگاه میکنند.
قطارم از ایستگاهِ خواب حرکت میکند؛
از کنار جنگلهایی که برگهایشان از نور ماه ساخته شده،
از روی پلهایی که روی رودخانههای خاطره کشیده شدهاند،
و از میان شهرهایی که چراغهایشان مثل ستارهها در دل تاریکی میدرخشند.
مسافرانم رویاها هستند؛
کودکی که دوباره میخندد،
آرزویی که هنوز به دنیا نیامده،
و خاطرهای که آهسته در صندلی کناری نشسته است.
قطار در سکوتِ شب جلو میرود،
تا جایی که مرزِ خواب و خیال محو میشود.
و وقتی سپیده سر میرسد،
قطار آرام در ایستگاه صبح میایستد…
و من با چشمانی نیمهبیدار میدانم
که امشب دوباره رانندهی همان قطار خواهم شد؛
قطاری که هر شب مرا به دورترین سرزمینهای رویا میبرد.
- ۸.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط