زمانی دلها به هم نزدیکتر بود
زمانی دلها به هم نزدیکتر بود.
صفا و صمیمیت مثل هوای تازه توی کوچهها جریان داشت. درِ خانهها قفل نبود، دلها هم همینطور. اگر کسی نان تازه میپخت، سهم همسایه هم کنار گذاشته میشد. اگر غمی بود، همه شریکش بودند؛ اگر شادیای بود، صدای خنده از چند خانه آنطرفتر هم میآمد.
آدمها وقت داشتند برای هم. عصرها جلوی درِ خانهها مینشستند، چای میخوردند و از حال هم باخبر میشدند. بچهها در کوچهها بازی میکردند و بزرگترها با لبخند نگاهشان میکردند. ساده بود، اما گرم بود؛ بیتجمل، اما پر از محبت.
صمیمیت واقعی بود؛ نه پشت صفحهای، نه در پیامهای کوتاه، بلکه در نگاهها، در احوالپرسیهای ساده و در دستی که برای کمک بیمنت دراز میشد.
یاد آن روزها که میافتیم، انگار بوی نان تازه و صدای خندههای صمیمی دوباره در ذهن زنده میشود. روزهایی که شاید گذشتهاند، اما صفا و مهربانیشان هنوز در خاطرهها زنده است.
صفا و صمیمیت مثل هوای تازه توی کوچهها جریان داشت. درِ خانهها قفل نبود، دلها هم همینطور. اگر کسی نان تازه میپخت، سهم همسایه هم کنار گذاشته میشد. اگر غمی بود، همه شریکش بودند؛ اگر شادیای بود، صدای خنده از چند خانه آنطرفتر هم میآمد.
آدمها وقت داشتند برای هم. عصرها جلوی درِ خانهها مینشستند، چای میخوردند و از حال هم باخبر میشدند. بچهها در کوچهها بازی میکردند و بزرگترها با لبخند نگاهشان میکردند. ساده بود، اما گرم بود؛ بیتجمل، اما پر از محبت.
صمیمیت واقعی بود؛ نه پشت صفحهای، نه در پیامهای کوتاه، بلکه در نگاهها، در احوالپرسیهای ساده و در دستی که برای کمک بیمنت دراز میشد.
یاد آن روزها که میافتیم، انگار بوی نان تازه و صدای خندههای صمیمی دوباره در ذهن زنده میشود. روزهایی که شاید گذشتهاند، اما صفا و مهربانیشان هنوز در خاطرهها زنده است.
- ۱۳.۳k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط