« Queen of My Heart »
« Queen of My Heart »
Part 1
صدای زنگ بالای درِ کافه برای چندمین بار توی فضا پیچید.
لیانا که مشغول درست کردن لاته بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با لبخند گفت:
لیانا : «خوش اومدین، سفارشتون چیه؟»
چند ثانیه سکوت...
حس عجیبی باعث شد سرش را بالا بیاورد.
مردی قدبلند با هودی مشکی و کلاه کپ، آرام ایستاده بود. ماسک مشکی صورتش را پوشانده بود، اما نگاه نافذش باعث میشد نتوانی راحت از کنارش بگذری.
با صدایی آرام گفت:
جونگ کوک : «یه آمریکانو... بدون شکر.»
لیانا لبخند زد.
لیانا : «حتماً.»
دانههای قهوه داخل آسیاب ریخته شدند و عطر تلخ آمریکانو تمام کافه را پر کرد.
وقتی لیوان را روی کانتر گذاشت، مرد کارت بانکیاش را جلو آورد.
لیانا : «سفارشتون آمادهست.»
مرد فقط با یک تکان سر تشکر کرد، قهوه را برداشت و کنار پنجره نشست.
لیانا ناخودآگاه چند بار نگاهش کرد.
لیانا : «عجیبه...»
نه گوشی دستش بود، نه با کسی حرف میزد.
فقط آرام قهوهاش را مینوشید و گاهی به بوم نقاشی کوچکی که روی میز بود، خیره میشد.
یکی از همکارهای لیانا آرام کنار گوشش گفت:
همکار : «باز اومد...»
لیانا اخم کرد.
لیانا : «میشناسیش؟»
همکار : «نه... ولی حدود یه هفتهست هر روز دقیقاً ساعت چهار میاد، فقط آمریکانو میگیره، نیم ساعت میشینه و میره.»
لیانا دوباره نگاهش کرد.
این بار مرد هم برای لحظهای نگاهش را به او دوخت.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما همان چند ثانیه کافی بود تا قلب لیانا بیدلیل تندتر بزند.
نیم ساعت بعد...
مرد از جایش بلند شد.
قبل از خروج، برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
جونگکوک : «قهوهتون... بهترین آمریکانویی بود که خوردم.»
و بعد از کافه خارج شد.
لیانا همانجا ماتش برد.
زیر لب زمزمه کرد:
«اسمش حتی چیه...؟»
او هنوز نمیدانست آن مشتری مرموز، قرار است زندگی آرامش را برای همیشه تغییر دهد...
ادامه دارد ...
شرایط برای پارت های بعدی یعنی پارت سوم و چهارم :
۵۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
( دخترم هام ملیس رو می نویسم همکار حواستون باشه )
Part 1
صدای زنگ بالای درِ کافه برای چندمین بار توی فضا پیچید.
لیانا که مشغول درست کردن لاته بود، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، با لبخند گفت:
لیانا : «خوش اومدین، سفارشتون چیه؟»
چند ثانیه سکوت...
حس عجیبی باعث شد سرش را بالا بیاورد.
مردی قدبلند با هودی مشکی و کلاه کپ، آرام ایستاده بود. ماسک مشکی صورتش را پوشانده بود، اما نگاه نافذش باعث میشد نتوانی راحت از کنارش بگذری.
با صدایی آرام گفت:
جونگ کوک : «یه آمریکانو... بدون شکر.»
لیانا لبخند زد.
لیانا : «حتماً.»
دانههای قهوه داخل آسیاب ریخته شدند و عطر تلخ آمریکانو تمام کافه را پر کرد.
وقتی لیوان را روی کانتر گذاشت، مرد کارت بانکیاش را جلو آورد.
لیانا : «سفارشتون آمادهست.»
مرد فقط با یک تکان سر تشکر کرد، قهوه را برداشت و کنار پنجره نشست.
لیانا ناخودآگاه چند بار نگاهش کرد.
لیانا : «عجیبه...»
نه گوشی دستش بود، نه با کسی حرف میزد.
فقط آرام قهوهاش را مینوشید و گاهی به بوم نقاشی کوچکی که روی میز بود، خیره میشد.
یکی از همکارهای لیانا آرام کنار گوشش گفت:
همکار : «باز اومد...»
لیانا اخم کرد.
لیانا : «میشناسیش؟»
همکار : «نه... ولی حدود یه هفتهست هر روز دقیقاً ساعت چهار میاد، فقط آمریکانو میگیره، نیم ساعت میشینه و میره.»
لیانا دوباره نگاهش کرد.
این بار مرد هم برای لحظهای نگاهش را به او دوخت.
چند ثانیه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
اما همان چند ثانیه کافی بود تا قلب لیانا بیدلیل تندتر بزند.
نیم ساعت بعد...
مرد از جایش بلند شد.
قبل از خروج، برای اولین بار لبخند خیلی کمرنگی زد و گفت:
جونگکوک : «قهوهتون... بهترین آمریکانویی بود که خوردم.»
و بعد از کافه خارج شد.
لیانا همانجا ماتش برد.
زیر لب زمزمه کرد:
«اسمش حتی چیه...؟»
او هنوز نمیدانست آن مشتری مرموز، قرار است زندگی آرامش را برای همیشه تغییر دهد...
ادامه دارد ...
شرایط برای پارت های بعدی یعنی پارت سوم و چهارم :
۵۰ لایک
۳۰ کامنت
۱۰ بازنشر
( دخترم هام ملیس رو می نویسم همکار حواستون باشه )
- ۱.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط