در دل خواب
در دل خواب
پآرت : ۱
یه دعوا بود...یه دعوای بد موقع...
بدون حرفی گوشی رو به لوکا داد تا ببره بده بابا
صدای داد بابا تپش قلب بدی براش به وجود اورد.... .
بی صدا شکست و اروم دستشو روی قلبش گذاشت
تپش قلبش نباید انقدر بالا میرفت...
سریع بلند شد که دنبال قرصش بگرده ولی قلبش بدجور تیر کشید... .
هر چی گشت قرصا رو ندید و قلبش لحظه به لحظه بدتر میشد...بابا هنوز داشت داد میزد...
بابا...به خاطر به گوشی؟...
با یاداوری اینکه اگر داداشش بدد نمیذاشت اینطوری سرش داد بزنه . . .اشکاش بیشتر شد...
انگار چشماش دنبال بهونه ای برای باریدن بودن...
پدربزرگ
بابام
داداشم
دوست_مدرسه_کلاس پیانو...
اخه تا کی تا کی بسه بسه ...
روی تخت خوابید..گریه ش بند نمیومد..اخه همه اینا توی یه روز؟..
یاداوری مراسم تشییع جنازه اقا جون...صدای داد دایی...اون جسد پایین پاش...
یاداوری روز فرودگاه...اخرین بغل داداش..اخرین لمس اون...
حرفایی که معلم پیانو زد.... .
باعث میشد کاترین بدتر بشه..
کاش قرصای ارامبخشش گم نشده بود تا ارومش میکرد...
_ بابا من میترسم مرگ بچتو تجربه کنی وگرنه من خیلی خستم...
اون شب کاترین تا دیر وقت گریه کرد تا بالاخره خوابش برد...
_____________________
صبح ساعت ۱۱ بود...طبق معمول مامان رفت کاترین رو بیدار کنه
کاترین پاشو ساعت ۱۱ هس کار نداری؟؟!
اینو گفت و رفت
ساعت ۱۱ و نیم شد
مامان دید کاترین هنوز نیومده...به داداشش لوکا گفت بره بیدارش کنه
بعد از چند دقیقه با گفتن این جمله برگشت
مامان هر چی صداش میزنم بیدار نمیشه
مامان گفت بیشتر بخوابه...
ساعت ۱۲ شاکی وارد اتاق شد..
________________________________
ادامه دارد
پآرت : ۱
یه دعوا بود...یه دعوای بد موقع...
بدون حرفی گوشی رو به لوکا داد تا ببره بده بابا
صدای داد بابا تپش قلب بدی براش به وجود اورد.... .
بی صدا شکست و اروم دستشو روی قلبش گذاشت
تپش قلبش نباید انقدر بالا میرفت...
سریع بلند شد که دنبال قرصش بگرده ولی قلبش بدجور تیر کشید... .
هر چی گشت قرصا رو ندید و قلبش لحظه به لحظه بدتر میشد...بابا هنوز داشت داد میزد...
بابا...به خاطر به گوشی؟...
با یاداوری اینکه اگر داداشش بدد نمیذاشت اینطوری سرش داد بزنه . . .اشکاش بیشتر شد...
انگار چشماش دنبال بهونه ای برای باریدن بودن...
پدربزرگ
بابام
داداشم
دوست_مدرسه_کلاس پیانو...
اخه تا کی تا کی بسه بسه ...
روی تخت خوابید..گریه ش بند نمیومد..اخه همه اینا توی یه روز؟..
یاداوری مراسم تشییع جنازه اقا جون...صدای داد دایی...اون جسد پایین پاش...
یاداوری روز فرودگاه...اخرین بغل داداش..اخرین لمس اون...
حرفایی که معلم پیانو زد.... .
باعث میشد کاترین بدتر بشه..
کاش قرصای ارامبخشش گم نشده بود تا ارومش میکرد...
_ بابا من میترسم مرگ بچتو تجربه کنی وگرنه من خیلی خستم...
اون شب کاترین تا دیر وقت گریه کرد تا بالاخره خوابش برد...
_____________________
صبح ساعت ۱۱ بود...طبق معمول مامان رفت کاترین رو بیدار کنه
کاترین پاشو ساعت ۱۱ هس کار نداری؟؟!
اینو گفت و رفت
ساعت ۱۱ و نیم شد
مامان دید کاترین هنوز نیومده...به داداشش لوکا گفت بره بیدارش کنه
بعد از چند دقیقه با گفتن این جمله برگشت
مامان هر چی صداش میزنم بیدار نمیشه
مامان گفت بیشتر بخوابه...
ساعت ۱۲ شاکی وارد اتاق شد..
________________________________
ادامه دارد
- ۶.۵k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط