فیک تهیونگ
☆درخواستی ☆
part: 14
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون.
نصف شب شده بود، تشنم شده بود، از جام بلند شدم که برم اشپزخونه اب بخورم ولی دیدم تهیونگ نیست، یعنی این وقت شب کحا میتونست باشه.
رفتم توی اشپزخونه اب بخوردم و موقع برگشت به اتاق اتاق کار تهیونگ توجهم را جلب کرد تهیونگ اونجا بود داشت با یکی حرف میزد. اخه اون وقت شب؟
رفتم پشت در وایسادم
$رییس همونجور که خواسته بودین کش**تیمش.
_خب خوبه. حواستون را بیشتر جمع کنین.
$چشم
_میتونی بری.
کش//ته شد؟ یعنی چی؟ نه امکان نداره. انقدر توی اون یه جمله شوکه شده بودم که اصلا حواسم نبود که اوت مرد داره از تو اتاق میاد بیرون. بغض کرده بودم. نمیتونستم تکون بخورم، خشکم زده بود.ولی فورا خودما جمع کردم و رفتم توی طبقه پایین، به بهونه اب خوردن یا غذا خوردن.
رفتم توی اشپزخونه و خودما سرگرم خوراکی ها کردم، تا اون مرده بره. که یهو
ویو تهیونگ
یوون خواب بود، وقتش بود برم به کارا برسم، وقتی کارا تموم شد مایکل رفت من برگشتم توی اتاق ولی یوون نبود. یعنی کجا میتونست باشع؟ رفتم طبقه پایین دیدم توی اشپزخونست. داشت غذا میخورد
رفتم از پشت بغلش کردم ولی ترسید، خب حقم داشت.
_چرا این وقت شب اینجایی؟
+خب همونجور که میبینی گشنمه
_میخای برات چیزی درست کنم؟
+نه سیر شدم.
غذا را گذاشت توی یخچال و رفت توی اتاق و خوابید، عجیب شده بود چرا؟ رفتم کنارش و کشیدمش تو بغلم و خوابیدم.
ویو فردا
ویو یوون
کل شب نخوابیدم، فقط خودما زده بودم به خواب، حالت تهوع عجیبی داشتم. نمیتونم از ترس و استرس بود یا...تهیونگ رفته بود. و هیچ کس توی خونه نبود حتی خدمتکارا چون جمعه بود.
رفتم توی اتاق کار تهیونگ و شروع کردم به دیدن کشو و کمد های توی اتاق. یک کمدی بود بزرگتر از همش و عجیب تر از همش. بازش کردم توی پر از پرونده بود، همچین چیزیا فقط توی مدرسه دیده بودم، یکیشا برداشتم و شروع کردم به گشتن توش.
توش کلی برگه بود و هر برگه یه تاریخی داشت، وقتی درش میاوردی توش عکس یک ادم بود و یک مهر قرمز که به معنای حذف شدن بود. حتی پدر و مادر خودشم بودن.
نه امکان نداره، همه پرونده ها را ریختم بیرون و دیدم همش همین بود ولی عکس ادم ها فرق میکرد. همشونا کش**ته بود، با گریه و ترس رفتم سراغ یه پرونده دیگه، یک برگش تاریخش برام اشنا بود
تاریخ مرگ برادرم بود، ولی ارزو میکرد اون نباشه، با ترس برگه را کشیدم بیرون و عکس جونهو بود. قلبم ریخت، ترکیبی از خشم و ترس وجودما گرفته بود.
برگه را گرفتم توی بغلم و گریه کردم ولی باید از این خونه میرفتم بیرون، برگه را مچاله کردم توی مشتم و دویدم سمت در. در را باز کردم که برم بیرون خواستم فرار کنم ولی تهیونگ، تهیونگ با یه چهره سرد و عصبی دقیقا جلو در بود، انگار منتظرم بود.
عقب عقب رفتم، رفتم سمت در پشتی ولی فقط بود، اون در همیشه باز بود پس چرا الان فقط بود. تهیونگ داشت اروم میومد طرفم. اون برگه را بیشتر توی مشتم فشار میدادم.
گریم بیشتر شده بود و ترس؟ علاوبر جسمم روحم را هم گرفته بود، خواستم برم ولی محکم دستما گرفت.
+چرا؟ چرا بردارما کش//تی؟ چرا بهم دروغ گفتی؟
_نمیخواستم وارد دنیای من بشی، ولی حالا که شدی دیگه کاریش نمیشه کرد.(سرد)
+دستما ول کن میخام برم
دستما بیشتر فشار داد و کشوندم توی اتاق، تقلا میکردم ولی فایده ای نداشت.
_بهت گفتم، گفتم که هیچ وقت وارد اون اتاق نشی، پس چرا وارد شدی؟(داد)
+بزار برم خواهش میکنم، دیگه نمیخام کنارت باشم.
عصبی بود، خیلی عصبی، چشماش کاسه خون بود، چونما محکم گرفت، و چسبوندم به دیوار. مشتم محکم تر از قبل شده بود. ترسیده بودم.
_تو غلط میکنی بخای بری فهمیدی؟ تو مال منی و جات پیش
منه(داد)
_از امروز تعداد نگهبان ها بیشتر میشن، دوربین های توی خونه بیشتر میشن، قوانین عوض میشه، و تو دیگه حق نداری تا وقتی اروم شدی پاتا از این اتاق بزاری بیرون.
تهیونگ رفت بیرون و فورا درا قفل کرد، رفتم سمت در سعی کرد باز کنم ولی نه. گریم شدت بیشتری گرفت.
+بزار بیام بیرون، میشنوی؟ من زندانی تو نیستم.
حالت گرفتم، بیشتر از قبل، محتویات معدلم یک لحظه اومد بالا فورا رفتم سمت دستشویی و.....(گلاب به روتون)
بخاطر استرس بود بخاطر ترس بود، ساعت ها گذشت اروم که نشدم هیچی حالم هم داشت بدتر میشد. دیگه طاقت نداشتم، رفتم سمت در که یهو...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💖💖
#تابع_قوانین_ویسگون
part: 14
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون.
نصف شب شده بود، تشنم شده بود، از جام بلند شدم که برم اشپزخونه اب بخورم ولی دیدم تهیونگ نیست، یعنی این وقت شب کحا میتونست باشه.
رفتم توی اشپزخونه اب بخوردم و موقع برگشت به اتاق اتاق کار تهیونگ توجهم را جلب کرد تهیونگ اونجا بود داشت با یکی حرف میزد. اخه اون وقت شب؟
رفتم پشت در وایسادم
$رییس همونجور که خواسته بودین کش**تیمش.
_خب خوبه. حواستون را بیشتر جمع کنین.
$چشم
_میتونی بری.
کش//ته شد؟ یعنی چی؟ نه امکان نداره. انقدر توی اون یه جمله شوکه شده بودم که اصلا حواسم نبود که اوت مرد داره از تو اتاق میاد بیرون. بغض کرده بودم. نمیتونستم تکون بخورم، خشکم زده بود.ولی فورا خودما جمع کردم و رفتم توی طبقه پایین، به بهونه اب خوردن یا غذا خوردن.
رفتم توی اشپزخونه و خودما سرگرم خوراکی ها کردم، تا اون مرده بره. که یهو
ویو تهیونگ
یوون خواب بود، وقتش بود برم به کارا برسم، وقتی کارا تموم شد مایکل رفت من برگشتم توی اتاق ولی یوون نبود. یعنی کجا میتونست باشع؟ رفتم طبقه پایین دیدم توی اشپزخونست. داشت غذا میخورد
رفتم از پشت بغلش کردم ولی ترسید، خب حقم داشت.
_چرا این وقت شب اینجایی؟
+خب همونجور که میبینی گشنمه
_میخای برات چیزی درست کنم؟
+نه سیر شدم.
غذا را گذاشت توی یخچال و رفت توی اتاق و خوابید، عجیب شده بود چرا؟ رفتم کنارش و کشیدمش تو بغلم و خوابیدم.
ویو فردا
ویو یوون
کل شب نخوابیدم، فقط خودما زده بودم به خواب، حالت تهوع عجیبی داشتم. نمیتونم از ترس و استرس بود یا...تهیونگ رفته بود. و هیچ کس توی خونه نبود حتی خدمتکارا چون جمعه بود.
رفتم توی اتاق کار تهیونگ و شروع کردم به دیدن کشو و کمد های توی اتاق. یک کمدی بود بزرگتر از همش و عجیب تر از همش. بازش کردم توی پر از پرونده بود، همچین چیزیا فقط توی مدرسه دیده بودم، یکیشا برداشتم و شروع کردم به گشتن توش.
توش کلی برگه بود و هر برگه یه تاریخی داشت، وقتی درش میاوردی توش عکس یک ادم بود و یک مهر قرمز که به معنای حذف شدن بود. حتی پدر و مادر خودشم بودن.
نه امکان نداره، همه پرونده ها را ریختم بیرون و دیدم همش همین بود ولی عکس ادم ها فرق میکرد. همشونا کش**ته بود، با گریه و ترس رفتم سراغ یه پرونده دیگه، یک برگش تاریخش برام اشنا بود
تاریخ مرگ برادرم بود، ولی ارزو میکرد اون نباشه، با ترس برگه را کشیدم بیرون و عکس جونهو بود. قلبم ریخت، ترکیبی از خشم و ترس وجودما گرفته بود.
برگه را گرفتم توی بغلم و گریه کردم ولی باید از این خونه میرفتم بیرون، برگه را مچاله کردم توی مشتم و دویدم سمت در. در را باز کردم که برم بیرون خواستم فرار کنم ولی تهیونگ، تهیونگ با یه چهره سرد و عصبی دقیقا جلو در بود، انگار منتظرم بود.
عقب عقب رفتم، رفتم سمت در پشتی ولی فقط بود، اون در همیشه باز بود پس چرا الان فقط بود. تهیونگ داشت اروم میومد طرفم. اون برگه را بیشتر توی مشتم فشار میدادم.
گریم بیشتر شده بود و ترس؟ علاوبر جسمم روحم را هم گرفته بود، خواستم برم ولی محکم دستما گرفت.
+چرا؟ چرا بردارما کش//تی؟ چرا بهم دروغ گفتی؟
_نمیخواستم وارد دنیای من بشی، ولی حالا که شدی دیگه کاریش نمیشه کرد.(سرد)
+دستما ول کن میخام برم
دستما بیشتر فشار داد و کشوندم توی اتاق، تقلا میکردم ولی فایده ای نداشت.
_بهت گفتم، گفتم که هیچ وقت وارد اون اتاق نشی، پس چرا وارد شدی؟(داد)
+بزار برم خواهش میکنم، دیگه نمیخام کنارت باشم.
عصبی بود، خیلی عصبی، چشماش کاسه خون بود، چونما محکم گرفت، و چسبوندم به دیوار. مشتم محکم تر از قبل شده بود. ترسیده بودم.
_تو غلط میکنی بخای بری فهمیدی؟ تو مال منی و جات پیش
منه(داد)
_از امروز تعداد نگهبان ها بیشتر میشن، دوربین های توی خونه بیشتر میشن، قوانین عوض میشه، و تو دیگه حق نداری تا وقتی اروم شدی پاتا از این اتاق بزاری بیرون.
تهیونگ رفت بیرون و فورا درا قفل کرد، رفتم سمت در سعی کرد باز کنم ولی نه. گریم شدت بیشتری گرفت.
+بزار بیام بیرون، میشنوی؟ من زندانی تو نیستم.
حالت گرفتم، بیشتر از قبل، محتویات معدلم یک لحظه اومد بالا فورا رفتم سمت دستشویی و.....(گلاب به روتون)
بخاطر استرس بود بخاطر ترس بود، ساعت ها گذشت اروم که نشدم هیچی حالم هم داشت بدتر میشد. دیگه طاقت نداشتم، رفتم سمت در که یهو...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حمایت فراموش نشه قشنگام💖💖
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۳۴۹
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط