𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...
💜🪻🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎

دستم رو بالا آوردم و تقه‌ای به در زدم.

چند لحظه بعد صدای بم تهیونگ از داخل اتاق بلند شد.

= بفرمایید.

دستگیره رو آروم پایین کشیدم و وارد اتاق شدم.

تهیونگ سرشو بالا آورد و نگاهی بهم انداخت.

بعد با دستش به مبل کنارش اشاره کرد؛ یعنی برم بشینم.

اما به سمت میزش رفتم و اصلاً جایی که گفته بود ننشستم.

+ کاری داشتی؟

= نمی‌خوای بشینی؟

+ نه، کار زیاد دارم. باید برم.

تهیونگ با دقت نگام کرد.

= سرپا اذیت می‌شی.

+ ته...

= باشه، باشه.

دستش رو به سمت کمد کنار میزش برد و چند لحظه بین پرونده‌ها گشت.

بعد یه برگه رو بیرون آورد و روی میز گذاشت.

= رزوها رو نوشتم. امضا کن و بعدش به کوک بده.

برگه‌ها رو نگاه کردم.

+ می‌شه امضا کنم، خودت بهش بدی؟

= اَت، من کار زیاد دارم. بعدشم می‌تونی بری شوهرت رو ببینی.

چشمکی بهم زد.

اما همون یه جمله کافی بود تا بغض دوباره گلوم رو بگیره.

شوهرت...

اگه می‌دونست الان چه حالی دارم، شاید هیچ‌وقت این جمله رو با اون لبخند نمی‌گفت.

ولی نمی‌خواستم فعلاً چیزی به تهیونگ بگم.

نمی‌خواستم حتی خودم هم اعتراف کنم که از اتفاقی که دیده بودم چقدر بهم ریخته‌ام.

+ باشه...

برگه‌ها رو از روی میز برداشتم و به سمت در خروجی رفتم.

دستگیره رو گرفتم و در رو باز کردم.

اما درست قبل از اینکه از اتاق خارج بشم، سؤالی که مدت‌ها بود توی ذهنم می‌چرخید، ناخودآگاه از دهنم بیرون اومد.

+ ته...

تهیونگ سرشو بالا آورد.

+ تو کسی به اسم لیا می‌شناسی که با کوک نسبتی داشته باشه؟

با شنیدن اسم لیا، چشم‌های تهیونگ برای لحظه‌ای گرد شد.

اما خیلی سریع خودش رو جمع کرد و با عجله سرشو تکون داد.

= نه... نمی‌شناسم. چرا این سؤال رو پرسیدی؟

رفتارش مشکوک بود.

خیلی مشکوک.

ولی فعلاً چیزی نگفتم.

+ همین‌جوری... فعلاً.

و سریع از اتاق بیرون اومدم.

به سمت میزم رفتم و روی صندلی نشستم.

برگه‌ها رو روی میز گذاشتم و شروع کردم به خوندن و امضا زدن.

اما ذهنم جای دیگه‌ای بود.

اسم لیا...

رفتار کوک...

اون دختر...

همه‌چیز مثل یه تکه فیلم مدام توی ذهنم تکرار می‌شد.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یه فکر به ذهنم رسید.

می‌تونستم به بهونه همین برگه‌ها، قبل از اینکه اون دختر از اتاق کوک خارج بشه، برم ببینم دارن درباره چی حرف می‌زنن.

با همین فکر، سریع برگه‌ها رو یکی‌یکی امضا کردم.

بعد با عجله از پشت میزم بلند شدم و به سمت اتاق کوک رفتم.

هر قدمی که برمی‌داشتم، استرسم بیشتر می‌شد.

نفس عمیقی کشیدم.

فقط دعا می‌کردم بین اون دوتا هیچ رابطه‌ای نباشه...

نه دوستانه.

نه هیچ چیز دیگه‌ای.

جلوی در ایستادم و چند ثانیه مکث کردم.

بعد تقه‌ای به در زدم.

چند لحظه بعد صدای بم کوک از داخل اتاق بلند شد.

- بیا داخل.

دستم روی دستگیره خشک شد.

یه نفس دیگه کشیدم و در رو با استرس باز کردم.

وارد اتاق شدم.

اما با دیدن چیزی که روبه‌روم بود، قلبم فرو ریخت.

کوک کنار اون دختر روی مبل نشسته بود.

دختر هم طوری نشسته بود که بخش زیادی از پایش مشخص بود.

نگاهم چند لحظه روی اون صحنه موند.

قلبم سنگین شد.

انگار تمام امیدی که برای شنیدن یه توضیح داشتم، همون لحظه داشت از بین می‌رفت.

کوک حتی تغییر حالت هم نداد.

با همون صورت سرد نگام کرد.

- کاری داشتید؟

برگه‌ها رو محکم‌تر توی دستم گرفتم.

+ ب... برگه‌های رزوی شرکت یون رو آوردم.

نگاهی کوتاه به برگه‌ها انداخت.

- بذار روی میز و برو بیرون.

صدای خشک و بی‌تفاوتش بیشتر از هر چیزی اذیتم کرد.

با بغض نگاش کردم.

دلم می‌خواست حداقل یه نشونه توی چشم‌هاش ببینم.

یه توضیح.

یه نگاه آشنا.

یه چیزی که بهم ثابت کنه دارم اشتباه فکر می‌کنم.

اما هیچ‌چیزی نبود.

فقط همون نگاه سرد.

دیگه نتونستم تحمل کنم.

برگه‌ها رو پایین آوردم و یه قدم به سمتش برداشتم.

لب باز کردم که حرف بزنم...

💜ادامه دارد....🪻
دیدگاه ها (۹)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

عشق اتفاقی

مهمونی پارت ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط