{ماه خونی}

پارت:۱۱
ویو ات:
صبح بلند شدم دیدم بابایی
بغلمه زیر شکمم درد می کرد
اومدم بلند شم که خیلی دردم
گرفت و گریه کردم
+هق هق هق
_چی شد پرنسس؟
+دلم...هق دلم درد می کنه
_اشکل نداره
کوک ات رو دراز کرد و سرش رو گذاشت رو دستش و با اون یکی دستش شکمش رو ماساژ
داد
+هق درد داره
_بریم حموم خوب می شی
کوک ات رو بلند کرد و گذاشت
تو وان حموم و و شکمش رو ماساژ داد
و دی.کش رو گرفت دستش
_پرنسس به نظرت پسرم بزرگه؟
+باهام حرف نزن
_برای چی
+یادت رفته زدیم(با بغض)
_قلط کردم پرنسس
فلش بک به ظهر
ویو کوک:
ات راست می گفتم اه
برم براش خوراکی و عروسک بگیرم
کوک رفت لباس پوشید و سوییچ
ماشینش رو هم برداشت
+کجا می ری بابایی
_بمون خونه سریع میام
کوک رفت بیرون تا تونست
سریع خرید کرد
و رفت خونه
کلید انداخت و درو باز کرد
با صحنه ای که دید قند تو دلش
آب شد
ات با یک لباس کیوت  نشسته جلو
تلویزیون و باب اسفنجی می بینه
+باب اسفنجی شروار مکعبی
_من اومدم
+عع سلام بابایی اونا چین؟
_برای پرنسسم خرید کردم
+چی؟هورااا
کوک وسایل رو گذاشت زمین
و ات رو بغل کرد
_الان بخشیدیم
+ارههه
ات با ذوق  کیسه هارو باز کرد
که یهووو
-------------------------
سیلام ببخشید دیر شد خواب بودم😶⚘
ولی امروز تا ۳تا پارت می زارم بوس باییی
دیدگاه ها (۱۹)

{ماه خونی}

{ماه خونی}

{ماه خونی}

{ماه خونی}

{ماه خونی}

{ماه خونی}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط