#باد‌پاییز‌وزید‌و‌دل‌ما‌عاشق‌شد‌عاشق‌برگ‌خزان‌و‌این‌همه‌ز

#باد‌پاییز‌وزید‌و‌دل‌ما‌عاشق‌شد‌عاشق‌برگ‌خزان‌و‌این‌همه‌زیبایی
من و تنهایی و آوارگی برگ خزان هم رنگیم
خالی از نیرنگیم
روی گلبرگ پریشان در باد می‌نویسم از عشق
می‌روم تنهایی در شبی بارانی
تا که سیراب شوم از می‌ ناب پاییز
باده را تا به سحر می‌نوشم از تب عشق
عشق را در قدحی می‌بینم که دلش بارانی است
می‌نویسم روی هر برگ خزان از غم دل
که چرا پنهانی است؟
که چرا این دل غم دیده من
شده لبریز ز عشق پاییز؟
غم من تنهاییست
دل من بارانی است...
دیدگاه ها (۰)

#ما‌رگِ‌جان‌را‌به‌آن‌زلفِ‌پریشان‌بسته‌ایم...

#می‌روم‌اما‌نه‌دور‌از‌تو‌که‌دائم‌در‌منیگرچه گور خاطراتم را ب...

#یکی_دو_روز_دیگر_از_پگاه_چو_چشم_باز_می_کنیزمانه زیر و روزمین...

#من_این_کوشش_که_در_تسخیر_آن_خود_کام_می‌کردماگر وحشی غزالی بو...

✿ وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟ ناله مستانه دلهای...

پارت شانزدهم:ناپسند(Rose)روزها مثل برق و باد می گذشتند.امروز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط