part30

وقتی معلم زبانت بود و...

تهیونگ با حرکتی نرم، سوپ را در دو کاسه‌ی سفالی کشید. عطرِ غلیظ و گرمِ زنجبیل و مرغ فضا را پر کرده بود. او کاسه‌ها را روی میز کوچک ناهارخوری گذاشت و با دست به صندلی مقابلش اشاره کرد.

«بشین. باید تا آخرین قطره‌اش رو بخوری تا بدنت دوباره قدرت بگیره.»

جسیکا در حالی که هنوز اثرِ نگاه‌های نافذ تهیونگ در وجودش بود، نشست. سکوت سنگینی بین‌شان بود، اما نه از آن سکوت‌های سردِ دوران مدرسه؛ این سکوت پر از الکتریسیته و کشش بود. تهیونگ با دقت به او نگاه می‌کرد، انگار که داشت نتیجه‌ی یک آزمایشِ طولانی‌مدت را مشاهده می‌کرد. جسیکا که از خیرگی او کلافه شده بود، سرش را پایین انداخت و مشغول خوردن شد.

پس از پایان غذا، تهیونگ بدون اینکه حرفی بزند، چراغ‌های سالن را کم کرد و تنها نورِ ملایمِ آباژورِ گوشه‌ی اتاق باقی ماند. او کنترل تلویزیون را برداشت و بی‌هدف کانال‌ها را عوض کرد تا بالاخره روی یک فیلم کلاسیکِ رمانتیک ایستاد. جسیکا روی کاناپه ولو شد و تهیونگ درست کنارش نشست؛ آن‌قدر نزدیک که بازوانشان به هم ساییده می‌شد.

فیلم در حال پخش بود، اما تمرکز جسیکا روی صفحه نبود. او می‌توانست سنگینی نگاهِ تهیونگ را روی نیم‌رخِ صورتش حس کند. هر بار که تهیونگ تکانی می‌خورد، نسیمی از عطرِ تلخ و مردانه‌اش به مشام جسیکا می‌رسید و ضربان قلبش را به شماره می‌انداخت.

ناگهان تهیونگ دستش را بلند کرد و بازویش را پشت تکیه‌گاه کاناپه، دورِ شانه‌های جسیکا انداخت. جسیکا نفسش را در سینه حبس کرد. تهیونگ به آرامی صورتش را به سمت او چرخاند.

«فیلم جذابی نیست، نه؟» تهیونگ با صدای بم و خش‌داری که مستقیماً در گوش جسیکا پیچید، گفت.

جسیکا با لکنت جواب داد: «نـ… نه، فکر کنم.»

تهیونگ چرخید و کاملاً رو به او قرار گرفت. «ولی تو خیلی جذابی… حتی وقتی از خجالت داری آب میشی.»

او بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، دستش را روی گونه‌ی داغِ جسیکا گذاشت. پوست صورت جسیکا در تماس با دست‌های گرم و زبرِ تهیونگ شروع به سوختن کرد. تهیونگ با شستش به آرامی روی گونه‌اش کشید و صورت او را به سمت خودش چرخاند.

جسیکا کاملاً سرخ شده بود؛ قرمزی‌ای که از گونه‌هایش شروع شده بود و تا گردنش پیش می‌رفت. چشمانش از ترس و خواستنی عجیب می‌لرزید. تهیونگ با لبخندی که ترکیبی از شیطنت و عشقِ خالص بود، زمزمه کرد: «هنوزم همون‌قدر زود سرخ میشی… دخترکِ من.»

قبل از اینکه جسیکا فرصت کند کلمه‌ای بگوید، تهیونگ فاصله‌ی باقی‌مانده را بست.بوسه‌اش ابتدا آرام و محتاطانه بود، انگار می‌خواست اطمینان حاصل کند که جسیکا هنوز هم همان شاگردِ خجالتیِ گذشته است، اما بلافاصله عمق گرفت. جسیکا که غافلگیر شده بود، چشمانش را بست و دستانش را لرزان روی لبه‌ی پیراهنِ تهیونگ گذاشت.

تهیونگ او را بیشتر به سمت خود کشید و جسیکا زیرِ فشارِ این بوسه‌ی پرشور، تمامِ خاطراتِ سال‌های دوری و بی‌قراری را از یاد برد. وقتی تهیونگ بالاخره عقب کشید، جسیکا با چشمانی خمار و گونه‌هایی که حالا به رنگِ لبو درآمده بود، به او نگاه کرد. تهیونگ پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد و با صدایی که از شدتِ میل می‌لرزید، گفت:

«دیگه هیچ‌کس، هیچ‌وقتی نمی‌تونه بینِ ما قرار بگیره. تو دیگه مالِ منی… جسیکا.»

جسیکا فقط توانست سرش را به سینه‌ی او تکیه دهد، در حالی که گرمای وجود تهیونگ، تمامِ سردیِ سال‌های گذشته را از قلبش پاک کرده بود.

تهیونگ میتونم منم مال تو باشم؟!

#تهیونگ#اسمات#فیک_بی_تی_اس #فیکشن#فیک
دیدگاه ها (۳۵)

لیدی فالوشه

part29

part23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط