part15
وقتی معلم زبانت بود و...
جسیکا و تهیونگ در گوشهای مشغول صحبت بودند که ناگهان یکی از پسران جوان فامیل تهیونگ، که به نظر میرسید کمی نوشیده است، به سمت میز آنها آمد. پسر با لبخندی گستاخانه به جسیکا خیره شد و شروع به پرسیدن سوالاتی کرد که بوی کنجکاوی و شاید هم کمی شیطنت میداد.
«سلام، شما جسیکا هستید؟ راستش، من تا حالا شما رو اینجا ندیدم. تهیونگ معمولاً دوستاش رو معرفی میکنه.» پسر با لحنی دوستانه اما کمی صمیمیتر از حد معمول ادامه داد: «چند وقته با هم هستید؟»
قبل از اینکه جسیکا بتواند پاسخی بدهد، تهیونگ با حالتی که به وضوح حسادت در آن موج میزد، دستش را روی دست جسیکا که روی میز بود، گذاشت. انگشتانش به آرامی دور مچ جسیکا حلقه شد، حرکتی که هم نشانهی مالکیت بود و هم یک هشدار.
«وقت خداحافظیه، جسیکا.» تهیونگ با لحنی قاطع و کمی بلندتر از قبل گفت، طوری که پسر جوان متوجه شود. سپس رو به مهمانان کرد و با لبخندی که دیگر اثری از آن رضایت اولیه در آن نبود، شروع به خداحافظی کرد. «خیلی خوش گذشت، ممنون از دعوت. ما باید بریم.»
او جسیکا را به آرامی از جا بلند کرد و به سمت در خروجی هدایت نمود. جسیکا، در حالی که سعی میکرد تعجب خود را پنهان کند، متوجه شد که تهیونگ چقدر سریع و قاطعانه موقعیت را مدیریت کرده است.
هنگامی که سوار ماشین لوکس تهیونگ شدند و درهای ماشین بسته شد، سکوت سنگینی بینشان حاکم بود. تهیونگ استارت زد و ماشین به آرامی از عمارت دور شد. جسیکا میتوانست بخار نفس تهیونگ را در هوای سرد ماشین حس کند.
تهیونگ نگاهی به جسیکا انداخت، نگاهی که سرد و قاطع بود. سپس دستش را از روی دنده برداشت و به آرامی روی پای جسیکا گذاشت. انگشتانش به آرامی روی پارچهی شلوار جسیکا حرکت کرد.
«جسی،» تهیونگ با صدایی که حالا آرامتر اما پر از تهدید بود، گفت. «من رو امتحان نکن. هیچ وقت.»
انگشتانش کمی روی پای جسیکا فشار آوردند. «تو اینجا نقشی داری. و مطمئن شو که خوب بازیش میکنی. چون من، طاقت هیچ بازی اضافهای رو ندارم.»
جسیکا، با چشمانی گرد شده، به تهیونگ نگاه کرد. در آن لحظه، حضور او نه به عنوان یک معلم، نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان مردی قدرتمند و کنترلگر که تا مرز خشم پیش رفته بود، حس میشد. سکوت دوباره در ماشین حکمفرما شد، سکوتی که پر از حرفهای ناگفته و هشدارهای جدی بود.
شرط لایک بالای ۳۰
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات
جسیکا و تهیونگ در گوشهای مشغول صحبت بودند که ناگهان یکی از پسران جوان فامیل تهیونگ، که به نظر میرسید کمی نوشیده است، به سمت میز آنها آمد. پسر با لبخندی گستاخانه به جسیکا خیره شد و شروع به پرسیدن سوالاتی کرد که بوی کنجکاوی و شاید هم کمی شیطنت میداد.
«سلام، شما جسیکا هستید؟ راستش، من تا حالا شما رو اینجا ندیدم. تهیونگ معمولاً دوستاش رو معرفی میکنه.» پسر با لحنی دوستانه اما کمی صمیمیتر از حد معمول ادامه داد: «چند وقته با هم هستید؟»
قبل از اینکه جسیکا بتواند پاسخی بدهد، تهیونگ با حالتی که به وضوح حسادت در آن موج میزد، دستش را روی دست جسیکا که روی میز بود، گذاشت. انگشتانش به آرامی دور مچ جسیکا حلقه شد، حرکتی که هم نشانهی مالکیت بود و هم یک هشدار.
«وقت خداحافظیه، جسیکا.» تهیونگ با لحنی قاطع و کمی بلندتر از قبل گفت، طوری که پسر جوان متوجه شود. سپس رو به مهمانان کرد و با لبخندی که دیگر اثری از آن رضایت اولیه در آن نبود، شروع به خداحافظی کرد. «خیلی خوش گذشت، ممنون از دعوت. ما باید بریم.»
او جسیکا را به آرامی از جا بلند کرد و به سمت در خروجی هدایت نمود. جسیکا، در حالی که سعی میکرد تعجب خود را پنهان کند، متوجه شد که تهیونگ چقدر سریع و قاطعانه موقعیت را مدیریت کرده است.
هنگامی که سوار ماشین لوکس تهیونگ شدند و درهای ماشین بسته شد، سکوت سنگینی بینشان حاکم بود. تهیونگ استارت زد و ماشین به آرامی از عمارت دور شد. جسیکا میتوانست بخار نفس تهیونگ را در هوای سرد ماشین حس کند.
تهیونگ نگاهی به جسیکا انداخت، نگاهی که سرد و قاطع بود. سپس دستش را از روی دنده برداشت و به آرامی روی پای جسیکا گذاشت. انگشتانش به آرامی روی پارچهی شلوار جسیکا حرکت کرد.
«جسی،» تهیونگ با صدایی که حالا آرامتر اما پر از تهدید بود، گفت. «من رو امتحان نکن. هیچ وقت.»
انگشتانش کمی روی پای جسیکا فشار آوردند. «تو اینجا نقشی داری. و مطمئن شو که خوب بازیش میکنی. چون من، طاقت هیچ بازی اضافهای رو ندارم.»
جسیکا، با چشمانی گرد شده، به تهیونگ نگاه کرد. در آن لحظه، حضور او نه به عنوان یک معلم، نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان مردی قدرتمند و کنترلگر که تا مرز خشم پیش رفته بود، حس میشد. سکوت دوباره در ماشین حکمفرما شد، سکوتی که پر از حرفهای ناگفته و هشدارهای جدی بود.
شرط لایک بالای ۳۰
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات
- ۱.۸k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط