part29
وقتی معلم زبانت بود و...
تهیونگ چاقوی آشپزخانه را با دقتی خاص روی تخته رها کرد. صدای برخورد فلز با چوب در فضای خانه پیچید. او دیگر آن معلم مهربان و آرام نبود؛ حالا با قدمهایی بلند و سنگین، در حالی که آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود، به سمت جسیکا آمد. ابهتِ مردانهاش چنان فضا را پر کرد که جسیکا ناخودآگاه پشتش را به تکیهگاه مبل فشرد.
تهیونگ درست مقابلش ایستاد، دستانش را دو طرف جسیکا روی مبل گذاشت و او را در حصار بازوانش حبس کرد. سایهاش تمامِ صورت جسیکا را پوشاند. چشمانش تاریک و نافذ شده بود؛ همان نگاهی که وقتی در کلاس درس به دانشآموزانِ خاطی میانداخت، سکوت مطلق حکمفرما میشد.
با صدایی بم و کنترلشده که از قفسه سینهاش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
«زالویِ دو رو؟… جسیکا، تو هنوز خیلی کوچیکی که بدونی وقتی منو با این اسمها صدا میزنی، چه بازیِ خطرناکی رو شروع کردی.»
جسیکا آب دهانش را به سختی قورت داد. ضربان قلبش را در گلویش حس میکرد. تهیونگ صورتش را آنقدر نزدیک آورد که گرمای بازدمش روی پوستِ صورت جسیکا نشست.
«فکر کردی چون حالت خوب نیست، میتونی هر لقبی که دلت خواست بهم بدی؟» تهیونگ با لحنی که ترکیبی از اقتدار و شیفتگی بود، اضافه کرد: «گوش کن دخترم…»
واژه «دخترم» را چنان با مالکیت و خشونتی کنترلشده به زبان آورد که تمام سلولهای بدن جسیکا لرزید. تهیونگ ادامه داد:
«اون زمانِ “زالویِ دو رو” تموم شد. حالا دیگه منم که تعیین میکنم تویِ گوشیت چی سیو بشم. اون اسمِ لعنتی رو همین الان عوض میکنی ، قبل از اینکه مجبور شم خودم دستبهکار بشم و تنبیهت کنم که دیگه یادت نره کی صاحبِ قلبته.»
جسیکا که انگار مسحورِ این اقتدارِ ناگهانی شده بود، گوشی را در دستانش فشرد. تهیونگ با انگشت شستش، لب پایینِ جسیکا را که از ترس و هیجان میلرزید، به آرامی لمس کرد.
«دارم برات سوپ درست میکنم که جون بگیری، ولی انگار یادت رفته کی بهت دستور میده توی این خونه.» نگاهش را روی لبهای جسیکا ثابت نگه داشت و با خشونتی آمیخته به عشق گفت: «تغییرش بده… الان.»
جسیکا که نفس کشیدن برایش سخت شده بود، با انگشتان لرزان اسم را پاک کرد. تهیونگ با چشمانی که از رضایت میدرخشید، به گوشی خیره شد تا ببیند چه چیزی مینویسد. جسیکا با لحنی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «نوشتم… “مسترِ دیوونهکننده”.»
تهیونگ پوزخندِ جذابی زد، عقب کشید و با همان صلابت به سمت آشپزخانه برگشت. «خوبه. برای شروع، تنبیهت رو به صرفِ خوردنِ تمامِ سوپت خلاصه میکنم. ولی فکر نکن این بحث همینجا تموم میشه… دخترِ شیطونِ من.»
تهیونگ به سمت اجاق برگشت، اما حضور سنگین و مسلطش هنوز در گوشه و کنار اتاق حس میشد. شعلهی گاز آبی میسوخت و بخار معطر سوپ در فضا میپیچید. او همانطور که با قاشقی نقرهای سوپ را هم میزد، بدون اینکه برگردد، با همان لحنِ خشدار و مقتدرانهاش گفت:
«میدونی جسیکا؟ هر وقت اونطوری با شیطنت بهم نگاه میکنی، یادم میره که باید مراقبِ فاصلهمون باشم. یادت نره، من هنوز هم همون معلمیام که اجازه نمیداد حتی یک ثانیه از درس عقب بمونی.»
عررر بزنید سرششش👀
#فیک_تهیونگ #اسمات#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک
تهیونگ چاقوی آشپزخانه را با دقتی خاص روی تخته رها کرد. صدای برخورد فلز با چوب در فضای خانه پیچید. او دیگر آن معلم مهربان و آرام نبود؛ حالا با قدمهایی بلند و سنگین، در حالی که آستینهای پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود، به سمت جسیکا آمد. ابهتِ مردانهاش چنان فضا را پر کرد که جسیکا ناخودآگاه پشتش را به تکیهگاه مبل فشرد.
تهیونگ درست مقابلش ایستاد، دستانش را دو طرف جسیکا روی مبل گذاشت و او را در حصار بازوانش حبس کرد. سایهاش تمامِ صورت جسیکا را پوشاند. چشمانش تاریک و نافذ شده بود؛ همان نگاهی که وقتی در کلاس درس به دانشآموزانِ خاطی میانداخت، سکوت مطلق حکمفرما میشد.
با صدایی بم و کنترلشده که از قفسه سینهاش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
«زالویِ دو رو؟… جسیکا، تو هنوز خیلی کوچیکی که بدونی وقتی منو با این اسمها صدا میزنی، چه بازیِ خطرناکی رو شروع کردی.»
جسیکا آب دهانش را به سختی قورت داد. ضربان قلبش را در گلویش حس میکرد. تهیونگ صورتش را آنقدر نزدیک آورد که گرمای بازدمش روی پوستِ صورت جسیکا نشست.
«فکر کردی چون حالت خوب نیست، میتونی هر لقبی که دلت خواست بهم بدی؟» تهیونگ با لحنی که ترکیبی از اقتدار و شیفتگی بود، اضافه کرد: «گوش کن دخترم…»
واژه «دخترم» را چنان با مالکیت و خشونتی کنترلشده به زبان آورد که تمام سلولهای بدن جسیکا لرزید. تهیونگ ادامه داد:
«اون زمانِ “زالویِ دو رو” تموم شد. حالا دیگه منم که تعیین میکنم تویِ گوشیت چی سیو بشم. اون اسمِ لعنتی رو همین الان عوض میکنی ، قبل از اینکه مجبور شم خودم دستبهکار بشم و تنبیهت کنم که دیگه یادت نره کی صاحبِ قلبته.»
جسیکا که انگار مسحورِ این اقتدارِ ناگهانی شده بود، گوشی را در دستانش فشرد. تهیونگ با انگشت شستش، لب پایینِ جسیکا را که از ترس و هیجان میلرزید، به آرامی لمس کرد.
«دارم برات سوپ درست میکنم که جون بگیری، ولی انگار یادت رفته کی بهت دستور میده توی این خونه.» نگاهش را روی لبهای جسیکا ثابت نگه داشت و با خشونتی آمیخته به عشق گفت: «تغییرش بده… الان.»
جسیکا که نفس کشیدن برایش سخت شده بود، با انگشتان لرزان اسم را پاک کرد. تهیونگ با چشمانی که از رضایت میدرخشید، به گوشی خیره شد تا ببیند چه چیزی مینویسد. جسیکا با لحنی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «نوشتم… “مسترِ دیوونهکننده”.»
تهیونگ پوزخندِ جذابی زد، عقب کشید و با همان صلابت به سمت آشپزخانه برگشت. «خوبه. برای شروع، تنبیهت رو به صرفِ خوردنِ تمامِ سوپت خلاصه میکنم. ولی فکر نکن این بحث همینجا تموم میشه… دخترِ شیطونِ من.»
تهیونگ به سمت اجاق برگشت، اما حضور سنگین و مسلطش هنوز در گوشه و کنار اتاق حس میشد. شعلهی گاز آبی میسوخت و بخار معطر سوپ در فضا میپیچید. او همانطور که با قاشقی نقرهای سوپ را هم میزد، بدون اینکه برگردد، با همان لحنِ خشدار و مقتدرانهاش گفت:
«میدونی جسیکا؟ هر وقت اونطوری با شیطنت بهم نگاه میکنی، یادم میره که باید مراقبِ فاصلهمون باشم. یادت نره، من هنوز هم همون معلمیام که اجازه نمیداد حتی یک ثانیه از درس عقب بمونی.»
عررر بزنید سرششش👀
#فیک_تهیونگ #اسمات#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک
- ۸.۸k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط