when the ocean fell in love
when the ocean fell in love
part 5
**«وقتی دریا کسی را بخواهد، فاصله معنا ندارد.»**
باد از عصر شروع شده بود.
نه آنقدر شدید که بترساند،
نه آنقدر آرام که نادیده گرفته شود.
مثل موجودی که میداند امشب اتفاقی خواهد افتاد.
ابرها سنگین و پایین بودند.
بندر در مه نمکی پیچیده بود و بوی جلبک در هوا میچرخید.
مردم زیر لب غر میزدند.
«امشب دریا حالش خوب نیست.»
«این سکوت قبل از طوفانه.»
«قایقها رو بالا بکشین.»
طنابها کشیده شدند.
فانوسها خاموش شدند.
درها بسته شدند.
فقط دیانا ماند.
کنار لبهی صخرهها.
با موهایی که باد دور صورتش میپیچید.
با چشمهایی که به افق دوخته شده بود.
او نمیدانست چرا آمده.
فقط میدانست که اگر نمیآمد، چیزی درونش خفه میشد.
موجی آرام جلو آمد و کف سفیدش را روی سنگها پخش کرد.
آب به نوک کفشهایش رسید.
و آنوقت صدا آمد.
نه از بیرون.
از جایی عمیقتر از استخوان.
> «بالاخره اومدی.»
دیانا پلک زد.
نفسش برید.
زیر لب گفت:
«کی هستی؟»
باد تندتر شد.
موج بعدی بلندتر.
> «اسم مهم نیست.
> تو همیشه منو میشناختی.»
دیانا دستش را روی سینه گذاشت.
قلبش نامنظم میزد.
«این فقط خیاله… من دارم دیوونه میشم.»
موج ناگهان آرام شد.
آب تا مچ پایش بالا آمد، اما سرد نبود.
> «اگه دیوونگیه، چرا نمیترسی؟»
او جواب نداشت.
از دور، بالای فانوس خاموش بندر، نوری نقرهای لرزید.
ماه پشت ابرها حرکت کرد.
و در آن نور، **سلین** ایستاده بود.
نه برای مردم.
نه برای دیده شدن.
فقط برای تماشا.
چشمانش برق زد.
آهسته زیر لب گفت:
«الان نه… هنوز نه…»
اما دیانا صدای او را نشنید.
فقط صدای دریا را میشنید.
موجی دیگر جلو آمد.
اینبار قویتر.
> «بیا.»
دیانا یک قدم جلو رفت.
باد موهایش را به عقب کشید.
لباس سفیدش به پاهایش چسبید.
از پشت سرش صدای پیرمرد ماهیگیر آمد:
«دختر! اونجا وایستا! خطرناکه!»
اما کلماتش در باد گم شدند.
دیانا آرام گفت:
«چرا من؟»
دریا مکث کرد.
برای یک ثانیه، همهچیز ایستاد.
بعد صدا، آرامتر از قبل:
> «چون تو از من نمیترسی.»
چشمانش پر از اشک شد.
نه از غم.
از چیزی شبیه شناخت.
«من از آب نمیترسم…
هیچوقت نترسیدم.»
ابرها شکافتند.
رعد آسمان را لرزاند.
سلین در نور ماه زمزمه کرد:
«پس انتخاب شدی…»
دیانا قدم دوم را برداشت.
موجی عظیم از دور برخاست.
بلندتر از دیوارهای بندر.
تاریکتر از شب.
مردم از پشت پنجرهها فریاد زدند.
«برگرد!»
«دیوانه شدی؟!»
اما دیانا دیگر صدای آنها را نمیشنید.
فقط همان صدا.
> «بیا پیش من.»
لبهایش لرزید.
و برای اولین بار، نه از ترس—
از اشتیاق.
«اگر بیام… برمیگردم؟»
سکوت.
بعد، با وزنی شبیه ابدیت:
> «برگشت معنی نداره.
> فقط شروع هست.»
دیانا چشمهایش را بست.
لبخند کوچکی زد.
زمزمه کرد:
«پس شروع کن.»
و خودش را رها کرد.
نه مثل سقوط.
مثل کسی که به آغوشی آشنا میپرد.
موج بالا آمد.
اما به جای کوبیدن، او را در بر گرفت.
آب اطرافش پیچید،
گرم، زنده، بیدار.
سلین نفسش را آهسته بیرون داد.
در تاریکی گفت:
«خدایان همیشه دیر میرسند…
مگر وقتی عشق در میانه باشد.»
طوفان برای یک لحظه ایستاد.
آسمان روشن شد.
و دیانا ناپدید شد.
فقط ردّی از کف سفید روی سنگها ماند.
و در اعماق،
جایی که نور نمیرسد،
چشمانی باز شدند.
---
part 5
**«وقتی دریا کسی را بخواهد، فاصله معنا ندارد.»**
باد از عصر شروع شده بود.
نه آنقدر شدید که بترساند،
نه آنقدر آرام که نادیده گرفته شود.
مثل موجودی که میداند امشب اتفاقی خواهد افتاد.
ابرها سنگین و پایین بودند.
بندر در مه نمکی پیچیده بود و بوی جلبک در هوا میچرخید.
مردم زیر لب غر میزدند.
«امشب دریا حالش خوب نیست.»
«این سکوت قبل از طوفانه.»
«قایقها رو بالا بکشین.»
طنابها کشیده شدند.
فانوسها خاموش شدند.
درها بسته شدند.
فقط دیانا ماند.
کنار لبهی صخرهها.
با موهایی که باد دور صورتش میپیچید.
با چشمهایی که به افق دوخته شده بود.
او نمیدانست چرا آمده.
فقط میدانست که اگر نمیآمد، چیزی درونش خفه میشد.
موجی آرام جلو آمد و کف سفیدش را روی سنگها پخش کرد.
آب به نوک کفشهایش رسید.
و آنوقت صدا آمد.
نه از بیرون.
از جایی عمیقتر از استخوان.
> «بالاخره اومدی.»
دیانا پلک زد.
نفسش برید.
زیر لب گفت:
«کی هستی؟»
باد تندتر شد.
موج بعدی بلندتر.
> «اسم مهم نیست.
> تو همیشه منو میشناختی.»
دیانا دستش را روی سینه گذاشت.
قلبش نامنظم میزد.
«این فقط خیاله… من دارم دیوونه میشم.»
موج ناگهان آرام شد.
آب تا مچ پایش بالا آمد، اما سرد نبود.
> «اگه دیوونگیه، چرا نمیترسی؟»
او جواب نداشت.
از دور، بالای فانوس خاموش بندر، نوری نقرهای لرزید.
ماه پشت ابرها حرکت کرد.
و در آن نور، **سلین** ایستاده بود.
نه برای مردم.
نه برای دیده شدن.
فقط برای تماشا.
چشمانش برق زد.
آهسته زیر لب گفت:
«الان نه… هنوز نه…»
اما دیانا صدای او را نشنید.
فقط صدای دریا را میشنید.
موجی دیگر جلو آمد.
اینبار قویتر.
> «بیا.»
دیانا یک قدم جلو رفت.
باد موهایش را به عقب کشید.
لباس سفیدش به پاهایش چسبید.
از پشت سرش صدای پیرمرد ماهیگیر آمد:
«دختر! اونجا وایستا! خطرناکه!»
اما کلماتش در باد گم شدند.
دیانا آرام گفت:
«چرا من؟»
دریا مکث کرد.
برای یک ثانیه، همهچیز ایستاد.
بعد صدا، آرامتر از قبل:
> «چون تو از من نمیترسی.»
چشمانش پر از اشک شد.
نه از غم.
از چیزی شبیه شناخت.
«من از آب نمیترسم…
هیچوقت نترسیدم.»
ابرها شکافتند.
رعد آسمان را لرزاند.
سلین در نور ماه زمزمه کرد:
«پس انتخاب شدی…»
دیانا قدم دوم را برداشت.
موجی عظیم از دور برخاست.
بلندتر از دیوارهای بندر.
تاریکتر از شب.
مردم از پشت پنجرهها فریاد زدند.
«برگرد!»
«دیوانه شدی؟!»
اما دیانا دیگر صدای آنها را نمیشنید.
فقط همان صدا.
> «بیا پیش من.»
لبهایش لرزید.
و برای اولین بار، نه از ترس—
از اشتیاق.
«اگر بیام… برمیگردم؟»
سکوت.
بعد، با وزنی شبیه ابدیت:
> «برگشت معنی نداره.
> فقط شروع هست.»
دیانا چشمهایش را بست.
لبخند کوچکی زد.
زمزمه کرد:
«پس شروع کن.»
و خودش را رها کرد.
نه مثل سقوط.
مثل کسی که به آغوشی آشنا میپرد.
موج بالا آمد.
اما به جای کوبیدن، او را در بر گرفت.
آب اطرافش پیچید،
گرم، زنده، بیدار.
سلین نفسش را آهسته بیرون داد.
در تاریکی گفت:
«خدایان همیشه دیر میرسند…
مگر وقتی عشق در میانه باشد.»
طوفان برای یک لحظه ایستاد.
آسمان روشن شد.
و دیانا ناپدید شد.
فقط ردّی از کف سفید روی سنگها ماند.
و در اعماق،
جایی که نور نمیرسد،
چشمانی باز شدند.
---
- ۵۱۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط