when the ocean fell in love

when the ocean fell in love
part 3


*«ترس، زبان کسانی است که دریا را نمی‌شناسند.»**

صبح بعد از آن شب،
هیچ‌چیز عادی نبود.

آسمان خاکستری بود
اما نه مثل قبل از باران.

سنگین‌تر.

انگار چیزی روی شهر سایه انداخته باشد.

دیانا از خانه بیرون آمد
و اولین چیزی که فهمید این بود:

همه دارند درباره دریا حرف می‌زنند.

ماهی‌گیرها زودتر برگشته بودند.
تورهایشان نیمه‌خالی بود.
قایق‌ها آسیب دیده بودند.

یکی با صدای بلند گفت:
«موج‌ها عوض شدن.»

دیگری جواب داد:
«نه فقط موج‌ها… جریان آب هم تغییر کرده.»

پیرمردی که سال‌ها دریا را می‌شناخت، آرام‌تر گفت:
«یه چیزی بیدار شده.»

آن کلمه در هوا ماند.

بیدار شده.

دیانا ساکت از کنارشان رد شد
اما نگاه‌ها رویش ماند.

چرا؟

چون وقتی از کوچه پایین می‌آمد
باد ناگهان خوابید.

چون وقتی از کنار آب رد شد
موج‌ها برای چند ثانیه عقب نشستند.

و چون بعضی‌ها دیدند
که او دیشب تنها به سمت صخره‌ها رفته بود.

نجوا شروع شد.

«دختره همونه که همیشه میره کنار آب.»
«چند بار دیدمش با موج‌ها حرف می‌زنه.»
«مادرش هم عجیب بود… یادته؟»

دیانا قدم‌هایش را تندتر کرد.

او چیزی نگفته بود.
کاری نکرده بود.

اما دریا…

از صبح آرام نبود.

موج‌ها بی‌قاعده بالا می‌آمدند.
باد جهتش را بی‌دلیل عوض می‌کرد.
مرغان دریایی پایین‌تر از معمول پرواز می‌کردند.

انگار طبیعت خودش هم مطمئن نبود چه می‌شود.

ظهر، زنگ کلیسای کوچک شهر بی‌دلیل به صدا درآمد.

کشیش گفت:
«باید دعا کنیم.»

چند زن زیر لب گفتند:
«نفرینه.»

آن کلمه مثل خنجری نادیده در دل دیانا فرو رفت.

نفرین.

آیا واقعاً این‌طور به نظر می‌رسید؟

عصر که شد،
او دوباره به سمت صخره‌ها رفت.

این بار چند نفر دنبالش کردند.

نه خیلی نزدیک.
اما آن‌قدر که حس کند تنها نیست.

وقتی به لبه رسید،
باد شدیدتر شد.

مردی از پشت فریاد زد:
«برگرد خونه، دختر! امروز وقت بازی با دریا نیست!»

دیانا برنگشت.

چشم‌هایش به آب دوخته شده بود.

و بعد—

موجی آرام‌تر از بقیه جلو آمد.
تا نزدیکی سنگ‌ها.

و درست مقابل جایی که او ایستاده بود
متوقف شد.

همه ساکت شدند.

باد خوابید.

برای چند ثانیه
فقط صدای نفس‌ها شنیده می‌شد.

دیانا زیر لب گفت:
«من نفرین نیستم.»

موج آرام به صخره خورد.

نرم.

تقریباً مثل تأیید.

جمعیت عقب رفت.

ترس، سریع‌تر از عقل حرکت می‌کند.

کسی زمزمه کرد:
«دریا جوابش رو داد…»

دیگری گفت:
«اون انتخاب شده.»

اما انتخاب شده برای چه؟

دیانا خودش هم نمی‌دانست.

فقط یک چیز را می‌دانست—

امروز صدا دیگر نجوا نبود.

و شهر،
از چیزی که نمی‌فهمید
می‌ترسید.

اما دریا نمی‌ترسید.

دریا
صبر می‌کرد.

---
دیدگاه ها (۰)

when the ocean fell in love part 2 ...

قشنگم فالوشههه @jeon_diana7

When the ocean fell in love part 1 ...

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط