when the ocean fell in love

when the ocean fell in love
part 4



**«ماه همیشه می‌داند چه کسی انتخاب شده.»**

شب آرام بود.
از آن آرامش‌هایی که بیشتر شبیه مکث‌اند
تا صلح.

ماه کامل بالای آسمان ایستاده بود
و نور نقره‌ای‌اش را روی دریا می‌ریخت.
انگار دستی آرام، سطح آب را لمس کند.

بالای ابرها،
جایی میان نور و باد،
سلین ایستاده بود.

موهای روشنش در هوا شناور بودند
و نگاهش روی زمین ثابت مانده بود.

روی شهر.
روی صخره‌ها.
روی دختری که از دریا نمی‌ترسید.

سلین آرام زیر لب گفت:
«اوه... پس بالاخره پیدات کرد.»

موج‌های پایین کمی لرزیدند.
نه از طوفان.
از حضور.

سلین سال‌ها منتظر چنین شبی بود.

افسانه‌ها گفته بودند
خدای دریا فقط یک بار اجازه دارد عاشق شود.
و همان یک بار
برای شکستن تعادل جهان کافی بود.

حالا اما
در روح آن دختر
چیزی آشنا می‌درخشید.

نه فقط نور.
نه فقط سرنوشت.

حافظه.

سلین چشم‌هایش را بست.

تصویری کوتاه از گذشته از ذهنش گذشت:

دختری که سقوط می‌کند.
دستی که دیر می‌رسد.
فریادی که آب می‌بلعدش.
و سکوتی که قرن‌ها زنده می‌ماند.

وقتی چشم باز کرد،
ماه روشن‌تر شده بود.

پایین، دیانا هنوز کنار صخره ایستاده بود.
باد موهایش را از صورتش کنار زده بود
و موج‌ها نزدیک‌تر از همیشه جلو می‌آمدند.
انگار دریا او را می‌شناخت.

سلین خیلی آرام گفت:
«نه... این تصادفی نیست.»

رشته‌ای از نور ماه از میان انگشتانش پایین لغزید
و مثل غبار نقره‌ای
روی شانه‌های دیانا نشست.

دیانا ناگهان سرش را بالا آورد.

حس کرد کسی نگاهش می‌کند.

نه از روی کنجکاوی.
نه از روی ترحم.

از روی شناخت.

نگاهش آسمان را جست‌وجو کرد،
اما چیزی ندید.
فقط ماه بود
و نوری که زیادی بیدار به نظر می‌رسید.

سلین به او خیره ماند.

برای اولین بار،
ردی از نگرانی در چهره‌ی الهه‌ی ماه نشست.

آهسته زمزمه کرد:
«اگه این بارم همه‌چی از دست بره... دیگه چیزی از این دنیا نمی‌مونه.»

باد میان ابرها پیچید.

نور ماه روی پوست دیانا لغزید
و برای لحظه‌ای کوتاه
مثل یک نشانه روی او ماند.

سلین یک قدم عقب رفت،
اما نگاهش را از دختر نگرفت.

بعد خیلی آرام،
با صدایی که بیشتر شبیه اعتراف بود تا پیشگویی، گفت:

«این بار یا عشق برنده می‌شه...
یا قانون الهی از هم می‌پاشه.»

و با همان نور سرد و خاموش ماه
ناپدید شد.

پایین، روی صخره،
دیانا هنوز به دریا خیره بود.
بی‌آن‌که بداند
آسمان او را دیده،
ماه او را شناخته،
و سرنوشت
نامش را دوباره به زبان آورده است.

---
دیدگاه ها (۰)

when the ocean fell in love part 5 ...

when the ocean fell in love part 6 ...

when the ocean fell in love part 3 ...

when the ocean fell in love part 2 ...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط