پارت -⁴

پارت -⁴

تاریکی مثل پرده‌ای سنگین روی عمارت افتاده بود.
صدای باران، تنها چیزی بود که سکوت را می‌شکست.
جونگ‌کوک بدون اینکه قدمی عقب برود، با صدایی آرام گفت:
— هیچ‌کس تکون نخوره.
مرد کنار در دستش را به سمت بی‌سیم برد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای برخورد چیزی با زمین از طبقه‌ی بالا شنیده شد.
تق.
کارین ناخودآگاه به سمت پله‌ها برگشت.
— اون صدا چی بود؟
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
— پشت سر من بمون.
— ولی...
— کارین.
لحنش آن‌قدر جدی بود که کارین ادامه‌ی حرفش را خورد.
جونگ‌کوک به یکی از افرادش اشاره کرد.
— طبقه‌ی بالا رو بررسی کنید. هیچ‌کس تنها نره.
دو مرد از اتاق خارج شدند.
چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هایشان روی پله‌ها شنیده شد.
یکی از آن‌ها با بی‌سیم گفت:
— رئیس، اینجا چیزی نیست.
جونگ‌کوک اخم کرد.
— همه‌ی اتاق‌ها رو چک کنید.
چند لحظه سکوت گذشت.
بعد صدای بی‌سیم دوباره بلند شد.
اما این بار صدای همان مرد نبود.
صدایی آرام و ناشناس گفت:
— هنوز هم به افرادت اعتماد داری، جئون؟
چشمان جونگ‌کوک سرد شد.
— کی هستی؟
صدای خنده‌ی کوتاهی از بی‌سیم آمد.
— سه سال گذشته، ولی هنوز سؤال‌های اشتباه می‌پرسی.
کارین با شنیدن صدا رنگش پرید.
این صدا را می‌شناخت.
نه کاملاً...
اما چیزی در آن، خاطره‌ای قدیمی را در ذهنش زنده می‌کرد.
خانه‌ی قدیمی.
آن شب.
باران.
و دستی که او را از میان دود و آشوب بیرون کشیده بود.
کارین آرام زمزمه کرد:
— امکان نداره...
جونگ‌کوک متوجه تغییر چهره‌اش شد.
— چی شده؟
کارین جواب نداد.
نگاهش هنوز به بی‌سیم بود.
— من... این صدا رو شنیدم.
جونگ‌کوک فوراً پرسید:
— کِی؟
کارین با تردید گفت:
— سه سال پیش.
ناگهان صدای بی‌سیم دوباره آمد.
— بالاخره یادت اومد، کارین؟
کارین یک قدم عقب رفت.
جونگ‌کوک اسلحه‌اش را آماده کرد و مقابل او ایستاد.
— اسمش رو از کجا می‌دونی؟
صدای ناشناس آرام جواب داد:
— چون من کسی بودم که اون شب دستور داد زنده بمونه.
کارین نفسش را حبس کرد.
جونگ‌کوک گفت:
— خودتو نشون بده.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد.
قدم اول.
قدم دوم.
قدم سوم.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
لباس مشکی به تن داشت و صورتش نیمه‌پوشیده بود.
دو مردی که برای بررسی طبقه‌ی بالا رفته بودند، پشت سرش ایستاده بودند.
اما عجیب‌تر از همه این بود که...
هیچ‌کدام اسلحه‌ای در دست نداشتند.
انگار اصلاً قصد درگیری نداشتند.
مرد ناشناس چند قدم جلو آمد.
جونگ‌کوک اسلحه را به سمتش گرفت.
— صورتت رو نشون بده.
مرد دستش را بالا آورد و پوشش صورتش را کنار زد.
کارین با دیدنش خشکش زد.
لب‌هایش بی‌اختیار تکان خورد.
— تو...
مرد لبخند محوی زد.
— سلام، کارین.
جونگ‌کوک نگاهش را بین آن دو چرخاند.
— شما همدیگه رو می‌شناسید؟
کارین هنوز مات مانده بود.
— اون...
مرد حرفش را قطع کرد.
— اسمم پارک دو‌یونه.
سکوت سنگینی در سالن افتاد.
همان اسمی که سه سال بود هیچ‌کس از سرنوشتش خبر نداشت.
همان کسی که طبق پرونده، آخرین بار در خانه‌ی خانواده‌ی کیم دیده شده بود.
جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت.
— پس تو نمرده بودی.
دو‌یون نگاهش کرد.
— نه.
مکث کرد.
بعد آرام گفت:
— چون کسی که باید سه سال پیش می‌مرد...
کارین بود.
چشم‌های کارین گرد شد.
دو‌یون ادامه داد:
— و من تنها کسی بودم که نمی‌ذاشتم این اتفاق بیفته.
جونگ‌کوک با صدایی سرد پرسید:
— BLACK THORN کجاست؟
لبخند دو‌یون محو شد.
— پشت سرت.
جونگ‌کوک فوراً برگشت.
اما چیزی که دید، باعث شد برای اولین بار در آن شب کاملاً بی‌حرکت بماند.
یکی از افراد خودش...
آرام درِ اصلی عمارت را باز کرده بود.
و بیرون از در، چندین سایه در باران ایستاده بودند.
دو‌یون فقط یک جمله گفت:
— رئیس، بازی تازه شروع شده.
ادامه دارد.‌‌...

اما سؤال اینجاست: چرا BLACK THORN بعد از سه سال برگشته و چرا هدفش هنوز کارینه؟👀
دیدگاه ها (۷)

بانو فالو شه!https://wisgoon.com/vllra

پارت-³جونگ‌کوک هنوز گوشی را در دست داشت.چند ثانیه گذشت، اما ...

پارت -²کارین چند ثانیه چیزی نگفت.صدای باران در سالن پیچیده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط