پارت-³

پارت-³

جونگ‌کوک هنوز گوشی را در دست داشت.
چند ثانیه گذشت، اما هیچ‌کدام حرفی نزدند.
کارین بالاخره سکوت را شکست.
— چی گفت؟
جونگ‌کوک نگاهش را از پرونده گرفت و به او دوخت.
— هیچی که الان لازم باشه بدونی.
کارین اخم کرد.
— این درباره‌ی منه. حق دارم بدونم.
جونگ‌کوک گوشی را روی میز گذاشت.
— گفتن کسی که سه سال پیش تو رو از اون خونه بیرون برده، هنوز زنده‌ست.
کارین یک‌دفعه ساکت شد.
— پارک دو‌یون؟
— احتمالاً.
— پس چرا گفتی ناپدید شده؟
جونگ‌کوک جواب نداد.
کارین جلو آمد.
— تو چیزی رو ازم پنهون می‌کنی.
— دارم مطمئن می‌شم قبل از اینکه چیزی بهت بگم، خودم مطمئن باشم.
کارین با عصبانیت گفت:
— سه ساله دارم دنبال جواب می‌گردم، جونگ‌کوک. دیگه نمی‌خوام کسی برام تصمیم بگیره که چی بدونم و چی ندونم.
جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد یکی از برگه‌های پرونده را برداشت و مقابلش گرفت.
— پس اینو ببین.
کارین برگه را گرفت.
یک گزارش قدیمی بود.
تاریخ مربوط به سه سال قبل.
نام: پارک دو‌یون
اما پایین صفحه چیزی نوشته شده بود که باعث شد دست کارین بلرزد.
آخرین تماس ثبت‌شده: خانه‌ی خانواده‌ی کیم.
کارین با ناباوری زمزمه کرد:
— اون شب... اونجا بوده؟
— آره.
— ولی چرا منو نجات داد؟
جونگ‌کوک آرام گفت:
— شاید نجاتت نداده بود.
کارین سرش را بالا آورد.
— یعنی چی؟
— شاید مأموریتش این بوده که تو رو از اونجا خارج کنه.
چشم‌های کارین روی صورت جونگ‌کوک ثابت ماند.
— برای کی؟
قبل از اینکه جونگ‌کوک جواب بدهد، صدای قدم‌هایی از راهرو شنیده شد.
مردی با عجله وارد اتاق شد.
— رئیس...
جونگ‌کوک به سمتش برگشت.
— چی شده؟
مرد یک تلفن روی میز گذاشت.
— اینو توی ماشین پارک دو‌یون پیدا کردیم.
صفحه‌ی تلفن روشن شد.
یک پیام باز بود.
فقط یک جمله:
«دختر رو به جایی ببر که هیچ‌کس پیداش نکنه.»
کارین نفسش را حبس کرد.
— این پیام... برای اون شب بوده؟
مرد سر تکان داد.
— تاریخش برای همون شبه.
جونگ‌کوک گوشی را برداشت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صفحه دوباره روشن شد.
یک پیام جدید.
هر سه نفر به صفحه خیره شدند.
«رئیس، خیلی دیر رسیدی.»
چند ثانیه بعد، پیام دیگری آمد.
«BLACK THORN هیچ‌وقت از بین نرفته.»
چهره‌ی جونگ‌کوک سرد شد.
مرد کنار در پرسید:
— دستور چیه، رئیس؟
جونگ‌کوک گوشی را روی میز گذاشت.
— تمام راه‌های خروجی عمارت رو ببندید.
کارین با تعجب نگاهش کرد.
— چرا؟
جونگ‌کوک به سمت پنجره برگشت.
باران هنوز شدید می‌بارید.
— چون اگه اونا می‌دونن تو اینجایی...
مکث کرد.
— احتمالاً یکی از افرادشون همین الان داخل این عمارته.
کارین برای لحظه‌ای خشکش زد.
صدای قدمی از طبقه‌ی بالا آمد.
جونگ‌کوک فوراً دستش را بالا آورد.
همه ساکت شدند.
یک قدم.
بعد قدم دوم.
و ناگهان چراغ‌های عمارت خاموش شدند.
تاریکی همه‌جا را گرفت.
صدای مردی در راهرو پیچید:
— رئیس...
مکثی کوتاه.
— فکر کنم مهمون داریم.
ادامه دارد...

فکر می‌کنید مهمون ناخونده کیه؟ 👀🥀
دیدگاه ها (۲)

پارت -²کارین چند ثانیه چیزی نگفت.صدای باران در سالن پیچیده ب...

پارت -¹باران بی‌وقفه روی شیشه‌های بلند عمارت می‌کوبید.ساعت ا...

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط