پارت -²
پارت -²
کارین چند ثانیه چیزی نگفت.
صدای باران در سالن پیچیده بود و نور چراغهای بیرون، سایهی درختان خیس را روی شیشهها میانداخت.
جونگکوک همچنان منتظر جواب بود.
— اون شب...
صدای کارین آرام بود.
— من توی خونه نبودم.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
— پس کجا بودی؟
کارین نگاهش را از پنجره گرفت و به او خیره شد.
— یه نفر منو از خونه دور کرده بود.
— کی؟
سکوت.
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد.
— کارین.
— نمیدونم.
جوابش آنقدر سریع بود که جونگکوک متوجه شد چیزی را پنهان میکند.
— دروغ نگو.
کارین برای اولین بار کمی عصبی شد.
— اگه میدونستم، سه سال تمام دنبال جواب نمیگشتم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد به سمت میز برگشت و پرونده را دوباره باز کرد.
چند برگه را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
— این گزارش رسمی نیست.
کارین به برگهها نگاه کرد.
— پس چیه؟
— چیزی که افراد من پیدا کردن.
کارین جلو رفت.
چشمهایش روی یکی از عکسها ثابت ماند.
عکس خانهای که سه سال پیش محل زندگی خانوادهاش بود.
اما چیزی در عکس توجهش را جلب کرد.
پایین تصویر، گوشهی دیوار، علامتی کوچک دیده میشد.
کارین نفسش را حبس کرد.
— این...
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
— میشناسیش؟
کارین جواب نداد.
انگشتش را روی عکس گذاشت.
— این علامت روی درِ اتاق پدرم هم بود.
جونگکوک نگاهش را تیز کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک یکی دیگر از عکسها را جلو کشید.
— این علامت فقط روی سه تا از پروندههای قدیمی دیده شده.
کارین سرش را بالا آورد.
— سه تا؟
— سه خانواده.
جونگکوک مکث کرد.
— هر سه خانواده، سه سال پیش ناپدید شدن.
چشمان کارین برای لحظهای روی صورت او ثابت ماند.
— یعنی خانوادهی من تنها خانواده نبود؟
— نه.
جونگکوک برگهای دیگر را مقابلش گذاشت.
— و یه وجه مشترک دیگه هم دارن.
کارین آرام پرسید:
— چی؟
جونگکوک گفت:
— قبل از ناپدید شدن، هر سه خانواده با یک اسم ارتباط داشتن.
کارین به برگه نگاه کرد.
نامی با حروف بزرگ روی آن نوشته شده بود.
BLACK THORN
چهرهی کارین ناگهان جدی شد.
— این اسم رو قبلاً دیدم.
جونگکوک بلافاصله پرسید:
— کجا؟
کارین چند لحظه مردد ماند.
بعد آرام گفت:
— توی دفتر پدرم.
جونگکوک چیزی نگفت.
کارین ادامه داد:
— یه شب قبل از اتفاق، پدرم داشت با یه نفر تلفنی حرف میزد. فقط یه جمله شنیدم.
— چی گفت؟
کارین نگاهش را پایین انداخت.
— گفت: «اگه اونا بفهمن دخترم هنوز زندهست، همهچی تموم میشه.»
سکوت سنگینی سالن را گرفت.
جونگکوک برای اولین بار حالت چهرهاش کمی تغییر کرد.
— دخترت؟
کارین آرام سر تکان داد.
— اون موقع نمیفهمیدم منظورش کیه.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
— اما الان میفهمی.
کارین جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای به در بلند شد.
هر دو نفر به سمت در برگشتند.
سه ضربهی آرام.
جونگکوک بدون اینکه چشم از در بردارد گفت:
— کیه؟
صدای یکی از افرادش از پشت در آمد:
— رئیس، یه خبر فوری داریم.
جونگکوک در را باز کرد.
مرد با عجله وارد شد و چیزی در گوش او گفت.
چهرهی جونگکوک سردتر از قبل شد.
کارین پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک به سمت او برگشت.
— یکی از افرادم که مسئول بررسی پروندهی خانوادهات بود، ناپدید شده.
کارین خشکش زد.
— کی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد اسم را گفت.
— پارک دویون.
رنگ صورت کارین تغییر کرد.
— اون...؟
جونگکوک متوجه شد.
— میشناسیش؟
کارین آرام گفت:
— سه سال پیش...
نگاهش روی پرونده ثابت ماند.
— اون آخرین کسی بود که منو از اون خونه بیرون برد.
و درست همان لحظه، تلفن روی میز جونگکوک زنگ خورد.
یک شمارهی ناشناس.
جونگکوک تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه فقط گوش داد.
سپس صدای مردی از پشت خط شنیده شد:
— بالاخره پیداش کردی، رئیس؟
جونگکوک چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— دختر خانوادهی کیم هنوز زندهست.
سکوت.
— و اگه میخوای زنده بمونه...
صدای خندهی کوتاهی از پشت خط آمد.
— باید بفهمی اون شب واقعاً چه کسی بهش خیانت کرد.
تماس قطع شد.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد.
کارین به او نگاه میکرد.
— چی گفت؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط به پرونده نگاه کرد.
حالا دیگر مطمئن بود.
این پرونده فقط دربارهی گذشتهی کارین نبود.
کسی هنوز داشت از گذشته فرار میکرد.
و بدتر از آن...
کسی میدانست کارین کجاست.
ادامه دارد...
کارین چند ثانیه چیزی نگفت.
صدای باران در سالن پیچیده بود و نور چراغهای بیرون، سایهی درختان خیس را روی شیشهها میانداخت.
جونگکوک همچنان منتظر جواب بود.
— اون شب...
صدای کارین آرام بود.
— من توی خونه نبودم.
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
— پس کجا بودی؟
کارین نگاهش را از پنجره گرفت و به او خیره شد.
— یه نفر منو از خونه دور کرده بود.
— کی؟
سکوت.
جونگکوک یک قدم جلوتر آمد.
— کارین.
— نمیدونم.
جوابش آنقدر سریع بود که جونگکوک متوجه شد چیزی را پنهان میکند.
— دروغ نگو.
کارین برای اولین بار کمی عصبی شد.
— اگه میدونستم، سه سال تمام دنبال جواب نمیگشتم.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد به سمت میز برگشت و پرونده را دوباره باز کرد.
چند برگه را بیرون کشید و روی میز گذاشت.
— این گزارش رسمی نیست.
کارین به برگهها نگاه کرد.
— پس چیه؟
— چیزی که افراد من پیدا کردن.
کارین جلو رفت.
چشمهایش روی یکی از عکسها ثابت ماند.
عکس خانهای که سه سال پیش محل زندگی خانوادهاش بود.
اما چیزی در عکس توجهش را جلب کرد.
پایین تصویر، گوشهی دیوار، علامتی کوچک دیده میشد.
کارین نفسش را حبس کرد.
— این...
جونگکوک متوجه تغییر حالتش شد.
— میشناسیش؟
کارین جواب نداد.
انگشتش را روی عکس گذاشت.
— این علامت روی درِ اتاق پدرم هم بود.
جونگکوک نگاهش را تیز کرد.
— مطمئنی؟
— آره.
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جونگکوک یکی دیگر از عکسها را جلو کشید.
— این علامت فقط روی سه تا از پروندههای قدیمی دیده شده.
کارین سرش را بالا آورد.
— سه تا؟
— سه خانواده.
جونگکوک مکث کرد.
— هر سه خانواده، سه سال پیش ناپدید شدن.
چشمان کارین برای لحظهای روی صورت او ثابت ماند.
— یعنی خانوادهی من تنها خانواده نبود؟
— نه.
جونگکوک برگهای دیگر را مقابلش گذاشت.
— و یه وجه مشترک دیگه هم دارن.
کارین آرام پرسید:
— چی؟
جونگکوک گفت:
— قبل از ناپدید شدن، هر سه خانواده با یک اسم ارتباط داشتن.
کارین به برگه نگاه کرد.
نامی با حروف بزرگ روی آن نوشته شده بود.
BLACK THORN
چهرهی کارین ناگهان جدی شد.
— این اسم رو قبلاً دیدم.
جونگکوک بلافاصله پرسید:
— کجا؟
کارین چند لحظه مردد ماند.
بعد آرام گفت:
— توی دفتر پدرم.
جونگکوک چیزی نگفت.
کارین ادامه داد:
— یه شب قبل از اتفاق، پدرم داشت با یه نفر تلفنی حرف میزد. فقط یه جمله شنیدم.
— چی گفت؟
کارین نگاهش را پایین انداخت.
— گفت: «اگه اونا بفهمن دخترم هنوز زندهست، همهچی تموم میشه.»
سکوت سنگینی سالن را گرفت.
جونگکوک برای اولین بار حالت چهرهاش کمی تغییر کرد.
— دخترت؟
کارین آرام سر تکان داد.
— اون موقع نمیفهمیدم منظورش کیه.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.
— اما الان میفهمی.
کارین جواب نداد.
در همان لحظه صدای ضربهای به در بلند شد.
هر دو نفر به سمت در برگشتند.
سه ضربهی آرام.
جونگکوک بدون اینکه چشم از در بردارد گفت:
— کیه؟
صدای یکی از افرادش از پشت در آمد:
— رئیس، یه خبر فوری داریم.
جونگکوک در را باز کرد.
مرد با عجله وارد شد و چیزی در گوش او گفت.
چهرهی جونگکوک سردتر از قبل شد.
کارین پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک به سمت او برگشت.
— یکی از افرادم که مسئول بررسی پروندهی خانوادهات بود، ناپدید شده.
کارین خشکش زد.
— کی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد اسم را گفت.
— پارک دویون.
رنگ صورت کارین تغییر کرد.
— اون...؟
جونگکوک متوجه شد.
— میشناسیش؟
کارین آرام گفت:
— سه سال پیش...
نگاهش روی پرونده ثابت ماند.
— اون آخرین کسی بود که منو از اون خونه بیرون برد.
و درست همان لحظه، تلفن روی میز جونگکوک زنگ خورد.
یک شمارهی ناشناس.
جونگکوک تماس را پاسخ داد.
چند ثانیه فقط گوش داد.
سپس صدای مردی از پشت خط شنیده شد:
— بالاخره پیداش کردی، رئیس؟
جونگکوک چیزی نگفت.
مرد ادامه داد:
— دختر خانوادهی کیم هنوز زندهست.
سکوت.
— و اگه میخوای زنده بمونه...
صدای خندهی کوتاهی از پشت خط آمد.
— باید بفهمی اون شب واقعاً چه کسی بهش خیانت کرد.
تماس قطع شد.
جونگکوک آرام گوشی را پایین آورد.
کارین به او نگاه میکرد.
— چی گفت؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط به پرونده نگاه کرد.
حالا دیگر مطمئن بود.
این پرونده فقط دربارهی گذشتهی کارین نبود.
کسی هنوز داشت از گذشته فرار میکرد.
و بدتر از آن...
کسی میدانست کارین کجاست.
ادامه دارد...
- ۱۷۴
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط