رگهای نامرئی
رگهای نامرئی
او مثل نفسِ پنهانِ خانه است؛ همیشه هست، آنقدر که گاه فراموش میشود نفس میکشد. وقتی آشفتگی در میزند، او نخ تسبیحی است که مهرههای پراکنده را کنار هم نگاه میدارد. مادر تکیهگاهش میشود، پدر سکوتش را با او سخن میگوید، و برادران و خواهران، گمگشتههایشان را در چشمانِ جستجوگر او مییابند.
دختر خانواده، گرهای است محکم بر ریسمانِ عاطفه. او جایی برای فروریختن ندارد، چون میدانند همه به وجودش تکیه زدهاند. دردهایش را در عمق چاهِ گلو پنهان میکند تا آبی که میآورد، شور نباشد. شادیهایش را هم بخش میکند، انگار که مال همه است.
گاهی در تنهاییِ سحر، وقتی همه خوابند، به آینه نگاه میکند و از خود میپرسد: "اگر برای یک روز نباشم، جای من خالی خواهد بود، یا کارِ من؟" ولی با طلوع خورشید، دوباره همان میشود: ملوانِ ثابتِ کشتیِ خانواده، که طوفانها را میشناسد، اما خودش هرگز اجازه ندارد از دریا شکایت کند.
او قهرمانِ بیادعای این خانه است. عشقش نه در کلمات، که در عملِ هر روزه ریخته شده: در قابلمهای که سر موقع میجوشد، در دارویی که سر وقت داده میشود، در گوش شنوایی که هیچ حرفی از آن بیرون نمیرود. وجودش چون ریشه درخت کهنسالی است که همه از سایه و ثمرش بهره میبرند، بیآنکه پی ببرند در چه عمقی از خاک، تنها میجنگد تا استوار بماند.
پ.ن: یادت باشد
ای تو که جان خانهای، مواظب باش که در پیوند دادنِ خود به دیگران، رشتههای وجودت را از یاد نبری. تو نیز یکباره میروی. تو نیز یکباره نفس میکشی. اجازه بده گاهی صدایت را بشنوند. اجازه بده گاهی خستهات ببینند. تو بیش از یک "پیوند" هستی؛ تو خود، یک دنیایی.
او مثل نفسِ پنهانِ خانه است؛ همیشه هست، آنقدر که گاه فراموش میشود نفس میکشد. وقتی آشفتگی در میزند، او نخ تسبیحی است که مهرههای پراکنده را کنار هم نگاه میدارد. مادر تکیهگاهش میشود، پدر سکوتش را با او سخن میگوید، و برادران و خواهران، گمگشتههایشان را در چشمانِ جستجوگر او مییابند.
دختر خانواده، گرهای است محکم بر ریسمانِ عاطفه. او جایی برای فروریختن ندارد، چون میدانند همه به وجودش تکیه زدهاند. دردهایش را در عمق چاهِ گلو پنهان میکند تا آبی که میآورد، شور نباشد. شادیهایش را هم بخش میکند، انگار که مال همه است.
گاهی در تنهاییِ سحر، وقتی همه خوابند، به آینه نگاه میکند و از خود میپرسد: "اگر برای یک روز نباشم، جای من خالی خواهد بود، یا کارِ من؟" ولی با طلوع خورشید، دوباره همان میشود: ملوانِ ثابتِ کشتیِ خانواده، که طوفانها را میشناسد، اما خودش هرگز اجازه ندارد از دریا شکایت کند.
او قهرمانِ بیادعای این خانه است. عشقش نه در کلمات، که در عملِ هر روزه ریخته شده: در قابلمهای که سر موقع میجوشد، در دارویی که سر وقت داده میشود، در گوش شنوایی که هیچ حرفی از آن بیرون نمیرود. وجودش چون ریشه درخت کهنسالی است که همه از سایه و ثمرش بهره میبرند، بیآنکه پی ببرند در چه عمقی از خاک، تنها میجنگد تا استوار بماند.
پ.ن: یادت باشد
ای تو که جان خانهای، مواظب باش که در پیوند دادنِ خود به دیگران، رشتههای وجودت را از یاد نبری. تو نیز یکباره میروی. تو نیز یکباره نفس میکشی. اجازه بده گاهی صدایت را بشنوند. اجازه بده گاهی خستهات ببینند. تو بیش از یک "پیوند" هستی؛ تو خود، یک دنیایی.
- ۱۹۴
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط