رنگهای تو

رنگ‌های تو

زندگیت رنگی می‌شود، آری...
اما نه آنگاه که تمام قلم‌موها را برای خودت فرومی‌کنی،
بلکه وقتی می‌بینی چشمان دیگری خشک شده است،
و تو رنگ مهربانی را در مشقت می‌آمیزی
و بر بوم دلش، یک گل می‌کاری.

رنگ زندگی از جایی آغاز می‌شود
که دستانت را از پنجره خودت بیرون می‌کنی
و فانوس کوچک شادی را
در مسیر پای پیاده‌ی غریبی روشن می‌کنی.
آنگاه خواهی دید که تمام مهتاب‌های عالم
در اتاق تو مهمان می‌شوند.

نقاش گمنام

تو آن نقاش گمنامی
که رودخانه‌های شادی را
به کویر وجود دیگران می‌رسیانی،
و در بازگشت،
تمام ستاره‌ها
در آب‌های رودخانه‌ات شناورند.

تو آن باغبانی
که گل‌های لبخند را
در باغچه‌های خاموش می‌کاری،
و در پیچ‌وخم فصول،
خنده‌ات شکوفه می‌کند
بر هر شاخه‌ای که دستت به آن رسیده.

راز رنگین‌کمان

بدان:
هر شادمانی که در دل دیگری می‌کاری،
ریشه‌هایش به جان تو می‌رسد،
و در خلوت وجودت،
گل‌های بی‌نامی می‌رویاند
که عطرشان تمام عمر
پیرامون تو را پر می‌کند.

زندگی‌ات رنگی می‌شود،
آن‌گاه که رنگ‌های خود را
فقط برای نقاشیِ خویش نمی‌خواهی.
آن‌گاه که آبیِ آسمانت را
با خاکستریِ دل ابری می‌آمیزی
و رنگین‌کمانی می‌سازی
که پایانی برایش نیست.

پایانِ سخن:

پس بیا و نقاشِ شادی باش...
در دل هر که می‌رسی،
رنگِ محبت بپاش،
که جهانِ تو
از آینه‌های مهربانی تو
رنگ می‌گیرد
و در نهایت،
همین تو هستی
که در قابی از نور
جاودانه می‌مانی.
دیدگاه ها (۰)

رگ‌های نامرئیاو مثل نفسِ پنهانِ خانه است؛ همیشه هست، آنقدر ک...

سکوتِ یگانه‌اتمقایسه؟ چه جسارتی!که آبیِ دریا را با قطره‌ای ب...

#رُز_زخمی_من part. 76*ات مثل یک بچه لبخند پهنی زده بود و صدا...

گفتم: دلم گرفته و ابرهای اندوهش سیل آسا می بارد. آیا نمی خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط