LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟑
پارت ۴۳ | جایی که همهچیز شروع شد
باران شدیدی میبارید.
ماشینها در جادهی تاریک جلو میرفتند.
هیچکس حرف نمیزد.
همه میدانستند مقصدشان فقط یک ساختمان قدیمی نیست...
بلکه جایی است که تمام رازها از آن شروع شده بود.
سوا کنار پنجره نشسته بود.
به قطرههای باران نگاه میکرد.
آرام پرسید:
ـ «جونگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «اگه اون شب هیچچیزی مثل چیزی که فکر میکردید نبوده باشه...»
مکث کرد.
ـ «اگه همهی خاطراتتون اشتباه باشه چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «اون وقت... حقیقت رو پیدا میکنیم.»
سوا لبخند کوچکی زد.
بعد از چند ساعت...
ماشینها جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شدند.
همه پیاده شدند.
دیوارها خراب شده بود.
اما هنوز میشد رد گذشته را در آن دید.
کای آرام گفت:
ـ «اینجا همون جاییه...»
جونگکوک جلو رفت.
هر قدم، یک خاطره را زنده میکرد.
ناگهان سوا کنار دیوار ایستاد.
دستش را روی یک علامت قدیمی گذاشت.
چشمهایش گشاد شد.
ـ «این...»
جینوو نزدیک آمد.
ـ «چی شده؟»
سوا آرام گفت:
ـ «نمیدونم چرا... ولی اینجا رو قبلاً دیدم.»
همه ساکت شدند.
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ «تو اینجا بودی؟»
سوا جواب نداد.
فقط به نقطهای خیره شد.
بعد آرام گفت:
ـ «یه صدا یادمه...»
کای پرسید:
ـ «چه صدایی؟»
سوا چشمهایش را بست.
ـ «یه نفر میگفت...»
صدایش لرزید.
ـ «نگران نباش کوچولو... یه روز برمیگردی اینجا.»
ناگهان...
از داخل ساختمان صدای افتادن چیزی آمد.
همه آماده شدند.
جونگکوک جلو رفت.
درِ اتاق قدیمی را باز کرد.
داخل اتاق...
یک جعبهی چوبی روی زمین بود.
روی جعبه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای سوا، وقتی حقیقت را پیدا کرد.»
و همه فهمیدند...
این جعبه سالها منتظر باز شدن بوده.
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟑
پارت ۴۳ | جایی که همهچیز شروع شد
باران شدیدی میبارید.
ماشینها در جادهی تاریک جلو میرفتند.
هیچکس حرف نمیزد.
همه میدانستند مقصدشان فقط یک ساختمان قدیمی نیست...
بلکه جایی است که تمام رازها از آن شروع شده بود.
سوا کنار پنجره نشسته بود.
به قطرههای باران نگاه میکرد.
آرام پرسید:
ـ «جونگکوک...»
ـ «هوم؟»
ـ «اگه اون شب هیچچیزی مثل چیزی که فکر میکردید نبوده باشه...»
مکث کرد.
ـ «اگه همهی خاطراتتون اشتباه باشه چی؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «اون وقت... حقیقت رو پیدا میکنیم.»
سوا لبخند کوچکی زد.
بعد از چند ساعت...
ماشینها جلوی یک ساختمان قدیمی متوقف شدند.
همه پیاده شدند.
دیوارها خراب شده بود.
اما هنوز میشد رد گذشته را در آن دید.
کای آرام گفت:
ـ «اینجا همون جاییه...»
جونگکوک جلو رفت.
هر قدم، یک خاطره را زنده میکرد.
ناگهان سوا کنار دیوار ایستاد.
دستش را روی یک علامت قدیمی گذاشت.
چشمهایش گشاد شد.
ـ «این...»
جینوو نزدیک آمد.
ـ «چی شده؟»
سوا آرام گفت:
ـ «نمیدونم چرا... ولی اینجا رو قبلاً دیدم.»
همه ساکت شدند.
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ «تو اینجا بودی؟»
سوا جواب نداد.
فقط به نقطهای خیره شد.
بعد آرام گفت:
ـ «یه صدا یادمه...»
کای پرسید:
ـ «چه صدایی؟»
سوا چشمهایش را بست.
ـ «یه نفر میگفت...»
صدایش لرزید.
ـ «نگران نباش کوچولو... یه روز برمیگردی اینجا.»
ناگهان...
از داخل ساختمان صدای افتادن چیزی آمد.
همه آماده شدند.
جونگکوک جلو رفت.
درِ اتاق قدیمی را باز کرد.
داخل اتاق...
یک جعبهی چوبی روی زمین بود.
روی جعبه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای سوا، وقتی حقیقت را پیدا کرد.»
و همه فهمیدند...
این جعبه سالها منتظر باز شدن بوده.
- ۴۴۰
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط