LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟏
پارت ۴۱ | پروندهی درس من
هیچکس حرف نمیزد.
اسم پرونده هنوز روی صفحه دیده میشد.
«پرونده: درس من»
سوا آرام زمزمه کرد:
ـ «چرا اسم این پرونده... اسم منه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابی نداشت.
دو هیون نزدیک صفحه رفت و با دقت به اطلاعات نگاه کرد.
ـ «این پرونده برای امروز ساخته نشده...»
جینوو پرسید:
ـ «پس برای کیه؟»
دو هیون آرام گفت:
ـ «برای سالها قبل.»
کای اخم کرد.
ـ «یعنی از اول میدونستن سوا قراره وارد این ماجرا بشه؟»
آقای کانگ که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان خندید.
ـ «شما هنوز متوجه نشدید.»
همه به او نگاه کردند.
ـ «این پرونده دربارهی کنترل کردن سوا نبود.»
مکث کرد.
ـ «دربارهی محافظت ازش بود.»
سوا با ناراحتی گفت:
ـ «پس چرا هیچکس به خودم چیزی نگفت؟»
هیچکس جواب نداد.
چون جواب تلخی بود.
آنها همیشه فکر کرده بودند سکوت، راه محافظت است.
اما حالا میفهمیدند سکوت فقط باعث دور شدن آدمها از هم شده.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «من باید زودتر میفهمیدم.»
سوا به او نگاه کرد.
ـ «تو هم؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آره... منم اشتباه کردم.»
برای اولین بار...
سوا دید مردی که همیشه قوی و سرد به نظر میرسید، قبول میکند که اشتباه کرده.
ناگهان صدای آژیر از بیرون آمد.
یکی از محافظها با عجله وارد شد.
ـ «رئیس!»
ـ «چی شده؟»
محافظ نفسنفس زد.
ـ «ساختمان محاصره شده.»
جونگکوک سریع بلند شد.
ـ «توسط کی؟»
محافظ با نگرانی جواب داد:
ـ «نمیدونیم...»
مکث کرد.
ـ «اما کسی که رهبریشون میکنه، اسم خودش رو اعلام کرده.»
جونگکوک سرد پرسید:
ـ «اسم؟»
محافظ گوشی را نشان داد.
روی صفحه فقط یک اسم بود:
سوا.
همه شوکه شدند.
سوا با ناباوری گفت:
ـ «من؟!»
PART🎁
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟏
پارت ۴۱ | پروندهی درس من
هیچکس حرف نمیزد.
اسم پرونده هنوز روی صفحه دیده میشد.
«پرونده: درس من»
سوا آرام زمزمه کرد:
ـ «چرا اسم این پرونده... اسم منه؟»
جونگکوک جواب نداد.
چون خودش هم جوابی نداشت.
دو هیون نزدیک صفحه رفت و با دقت به اطلاعات نگاه کرد.
ـ «این پرونده برای امروز ساخته نشده...»
جینوو پرسید:
ـ «پس برای کیه؟»
دو هیون آرام گفت:
ـ «برای سالها قبل.»
کای اخم کرد.
ـ «یعنی از اول میدونستن سوا قراره وارد این ماجرا بشه؟»
آقای کانگ که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان خندید.
ـ «شما هنوز متوجه نشدید.»
همه به او نگاه کردند.
ـ «این پرونده دربارهی کنترل کردن سوا نبود.»
مکث کرد.
ـ «دربارهی محافظت ازش بود.»
سوا با ناراحتی گفت:
ـ «پس چرا هیچکس به خودم چیزی نگفت؟»
هیچکس جواب نداد.
چون جواب تلخی بود.
آنها همیشه فکر کرده بودند سکوت، راه محافظت است.
اما حالا میفهمیدند سکوت فقط باعث دور شدن آدمها از هم شده.
جونگکوک آرام گفت:
ـ «من باید زودتر میفهمیدم.»
سوا به او نگاه کرد.
ـ «تو هم؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «آره... منم اشتباه کردم.»
برای اولین بار...
سوا دید مردی که همیشه قوی و سرد به نظر میرسید، قبول میکند که اشتباه کرده.
ناگهان صدای آژیر از بیرون آمد.
یکی از محافظها با عجله وارد شد.
ـ «رئیس!»
ـ «چی شده؟»
محافظ نفسنفس زد.
ـ «ساختمان محاصره شده.»
جونگکوک سریع بلند شد.
ـ «توسط کی؟»
محافظ با نگرانی جواب داد:
ـ «نمیدونیم...»
مکث کرد.
ـ «اما کسی که رهبریشون میکنه، اسم خودش رو اعلام کرده.»
جونگکوک سرد پرسید:
ـ «اسم؟»
محافظ گوشی را نشان داد.
روی صفحه فقط یک اسم بود:
سوا.
همه شوکه شدند.
سوا با ناباوری گفت:
ـ «من؟!»
PART🎁
- ۲۲۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط