My boyfriend
My boyfriend
P:16
---
تو هنوز وسط سالن ایستاده بودی، نفسنفس میزدی و نگاهت روی سابرینا قفل شده بود.
چشمهات از عصبانیت برق میزد و دستهات ناخودآگاه مشت شده بود.
جیمین که کنار سابرینا ایستاده بود، واضح بود که از این وضعیت کاملاً جا خورده. نگاهش بین تو و سابرینا میچرخید، انگار خودش هم نمیدانست الان باید چه واکنشی نشان بدهد.
سابرینا با حالت تمسخرآمیز ابرو بالا انداخت و با لحن کشدار گفت:
— «اِ؟ دوستدخترشم؟»
یه خندهی کوتاه و نیشدار کرد، بعد کمی به جیمین نزدیکتر شد، طوری که حتی تو هم حرصت بیشتر شد.
— «جدی میگی یا فقط چون دیدی من بهش نزدیک شدم اینو گفتی؟»
تو یک قدم جلو رفتی، صدات محکمتر از قبل شد:
— «گفتم که… دوستدخترشم. یعنی حق داری اینطوری دورش نچرخی.»
سابرینا با چهرهای که هنوز باورش نشده بود، شونه بالا انداخت و لبخند مسخرهای زد:
— «واو، چه عالی. پس چرا تا الان کسی نمیدونست؟»
قبل از اینکه جواب بدهی، جیمین بالاخره خودش را جمعوجور کرد. یک قدم جلو آمد، نگاهش را مستقیم روی تو نگه داشت و با صدایی آرام ولی جدی گفت:
— «جیسو…»
فقط اسم تو را گفت؛ اما همان یک کلمه کافی بود که قلبت یکدفعه تندتر بزند.
جیمین ادامه داد:
— «لازم نبود اینجوری بگی، ولی…»
سابرینا با تعجب حرفش را برید:
— «ولی چی؟ یعنی واقعاً باهاشی؟»
جیمین اینبار نگاهش را از تو نگرفت.
یک لحظه سکوت کرد، بعد خیلی ساده و بیتعارف گفت:
— «آره. با جیسو هستم.»
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
انگار حتی صدای نفس کشیدن هم توی سالن قطع شده بود.
مادر با دست روی دهانش برگشت سمت پدرت.
پدرت اخم کرده بود، ولی اینبار اخمش بیشتر از عصبانیت، از شوک بود.
یکی از فامیلها زیر لب گفت: «یا خدا…»
و سابرینا؟
اول رنگش پرید، بعد سعی کرد لبخندش را نگه دارد، ولی معلوم بود که انتظار چنین جواب مستقیمی را نداشته.
— «خب…» سابرینا با زور خندید. «پس چرا اینو زودتر نگفتین؟»
تو هنوز عصبانی بودی، اما حالا که جیمین خودش هم تأیید کرده بود، یه جور آرامش عجیب توی دلت نشست.
جیمین کمی سرش را به سمت تو چرخاند و آهسته گفت:
— «چون لازم نبود کسی برای ما تصمیم بگیره.»
این جمله بیشتر از هر چیز دیگری سالن را سنگین کرد.
سابرینا لبهایش را فشرد.
واضح بود که میخواست چیزی بگوید، ولی نگاه تیز پدرت باعث شد منصرف شود.
پدرت با صدای محکم گفت:
— «کافیه. اینجا جای این حرفها نیست.»
سابرینا سریع حالت دفاعی گرفت:
— «من فقط داشتم میپرسیدم…»
اما اینبار حتی کسی بهانهاش را هم نپذیرفت.
تو نفس عمیقی کشیدی. تازه فهمیدی چقدر دلت میخواست این حرف را بزنی. نه فقط برای سابرینا، برای خودت هم.
برای اینکه دیگر مجبور نباشی هی از جیمین و از احساست دفاع کنی.
جیمین یک قدم نزدیکتر شد، آنقدر که فقط تو میتوانستی صدایش را درست بشنوی:
— «حالت خوبه؟»
تو با وجود عصبانیت، یه نگاه کوتاه بهش انداختی و آرومتر جواب دادی:
— «الان بهتر شدم.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
همین لبخند کافی بود که تپش قلبت دوباره بالا بره.
سابرینا که دید کسی دیگر همراهیاش نمیکند، اخم کرد و با ناراحتی کنار رفت:
— «هر جور راحتین…»
اما مشخص بود که منظورش این نیست که واقعاً راحت است.
پدرت با لحن قاطعی گفت:
— «سابرینا، بس کن. امشب دیگه هیچ حرفی از این موضوع زده نمیشه.»
و برای اولین بار، سابرینا ساکت موند.
تو هنوز وسط سالن بودی، اما اینبار دیگه احساس نمیکردی تنها هستی.
جیمین کنار تو بود.
نه با شوخی، نه با طفره رفتن — اینبار کاملاً روشن و جدی.
وقتی مهمونی بلاخره یکم اروم شد، تو و جیمین از مهمونی فاصله گرفتید و...
برای پارت بعد میخوام شرط بزارم چون اصلا حمایت نمیکنید
10 لایک
5 کامنت
2 بازنشر
P:16
---
تو هنوز وسط سالن ایستاده بودی، نفسنفس میزدی و نگاهت روی سابرینا قفل شده بود.
چشمهات از عصبانیت برق میزد و دستهات ناخودآگاه مشت شده بود.
جیمین که کنار سابرینا ایستاده بود، واضح بود که از این وضعیت کاملاً جا خورده. نگاهش بین تو و سابرینا میچرخید، انگار خودش هم نمیدانست الان باید چه واکنشی نشان بدهد.
سابرینا با حالت تمسخرآمیز ابرو بالا انداخت و با لحن کشدار گفت:
— «اِ؟ دوستدخترشم؟»
یه خندهی کوتاه و نیشدار کرد، بعد کمی به جیمین نزدیکتر شد، طوری که حتی تو هم حرصت بیشتر شد.
— «جدی میگی یا فقط چون دیدی من بهش نزدیک شدم اینو گفتی؟»
تو یک قدم جلو رفتی، صدات محکمتر از قبل شد:
— «گفتم که… دوستدخترشم. یعنی حق داری اینطوری دورش نچرخی.»
سابرینا با چهرهای که هنوز باورش نشده بود، شونه بالا انداخت و لبخند مسخرهای زد:
— «واو، چه عالی. پس چرا تا الان کسی نمیدونست؟»
قبل از اینکه جواب بدهی، جیمین بالاخره خودش را جمعوجور کرد. یک قدم جلو آمد، نگاهش را مستقیم روی تو نگه داشت و با صدایی آرام ولی جدی گفت:
— «جیسو…»
فقط اسم تو را گفت؛ اما همان یک کلمه کافی بود که قلبت یکدفعه تندتر بزند.
جیمین ادامه داد:
— «لازم نبود اینجوری بگی، ولی…»
سابرینا با تعجب حرفش را برید:
— «ولی چی؟ یعنی واقعاً باهاشی؟»
جیمین اینبار نگاهش را از تو نگرفت.
یک لحظه سکوت کرد، بعد خیلی ساده و بیتعارف گفت:
— «آره. با جیسو هستم.»
همهچیز برای چند ثانیه ساکت شد.
انگار حتی صدای نفس کشیدن هم توی سالن قطع شده بود.
مادر با دست روی دهانش برگشت سمت پدرت.
پدرت اخم کرده بود، ولی اینبار اخمش بیشتر از عصبانیت، از شوک بود.
یکی از فامیلها زیر لب گفت: «یا خدا…»
و سابرینا؟
اول رنگش پرید، بعد سعی کرد لبخندش را نگه دارد، ولی معلوم بود که انتظار چنین جواب مستقیمی را نداشته.
— «خب…» سابرینا با زور خندید. «پس چرا اینو زودتر نگفتین؟»
تو هنوز عصبانی بودی، اما حالا که جیمین خودش هم تأیید کرده بود، یه جور آرامش عجیب توی دلت نشست.
جیمین کمی سرش را به سمت تو چرخاند و آهسته گفت:
— «چون لازم نبود کسی برای ما تصمیم بگیره.»
این جمله بیشتر از هر چیز دیگری سالن را سنگین کرد.
سابرینا لبهایش را فشرد.
واضح بود که میخواست چیزی بگوید، ولی نگاه تیز پدرت باعث شد منصرف شود.
پدرت با صدای محکم گفت:
— «کافیه. اینجا جای این حرفها نیست.»
سابرینا سریع حالت دفاعی گرفت:
— «من فقط داشتم میپرسیدم…»
اما اینبار حتی کسی بهانهاش را هم نپذیرفت.
تو نفس عمیقی کشیدی. تازه فهمیدی چقدر دلت میخواست این حرف را بزنی. نه فقط برای سابرینا، برای خودت هم.
برای اینکه دیگر مجبور نباشی هی از جیمین و از احساست دفاع کنی.
جیمین یک قدم نزدیکتر شد، آنقدر که فقط تو میتوانستی صدایش را درست بشنوی:
— «حالت خوبه؟»
تو با وجود عصبانیت، یه نگاه کوتاه بهش انداختی و آرومتر جواب دادی:
— «الان بهتر شدم.»
لبخند خیلی کمرنگی روی لبش نشست.
همین لبخند کافی بود که تپش قلبت دوباره بالا بره.
سابرینا که دید کسی دیگر همراهیاش نمیکند، اخم کرد و با ناراحتی کنار رفت:
— «هر جور راحتین…»
اما مشخص بود که منظورش این نیست که واقعاً راحت است.
پدرت با لحن قاطعی گفت:
— «سابرینا، بس کن. امشب دیگه هیچ حرفی از این موضوع زده نمیشه.»
و برای اولین بار، سابرینا ساکت موند.
تو هنوز وسط سالن بودی، اما اینبار دیگه احساس نمیکردی تنها هستی.
جیمین کنار تو بود.
نه با شوخی، نه با طفره رفتن — اینبار کاملاً روشن و جدی.
وقتی مهمونی بلاخره یکم اروم شد، تو و جیمین از مهمونی فاصله گرفتید و...
برای پارت بعد میخوام شرط بزارم چون اصلا حمایت نمیکنید
10 لایک
5 کامنت
2 بازنشر
- ۱.۵k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط